برچسپ ها

۲/۳۰/۱۳۹۳

همه بچه‌های ارتش احساس وطن‌دوستی دارند، خدا حفظ شان کند!



برادرم، در ولسوالی گرشک ولایت هلمند - یکی از نا امن‌ترین نقاط افغانستان- در ارتش خدمت می‌کند. او تازه به خانه برگشته است و از خاطرات اش در ارتش و نبرد با طالبان سخن می‌زند.
او روایت‌هایی جالبی دارد. از جمله می‌گوید که: ما در یک ستاد 80 نفری ارتش هستیم که همه با صمیمیت یک خانواده باهم کار می‌کنیم. او از تقویت روحیه‌ی ضد طالبانی و موفقیت‌های ارتش در نبردها با طالبان می‌گوید. او هم‌چنان با گلوی بغض گرفته از شهادت همراهان اش سخن می‌زند که شاهد آخرین نفس‌های زندگی شان بوده است. او که به شدت از شهادت همراهانش به دست طالبان اندوهگین است، از شهادت دردآور یک همراهش بنام عین‌الله سخن می‌زند. او می‌گوید: عین‌الله پسرِ شجاع و کاکه بود که در زندگی فقط یک خواهر داشت. عین‌الله بخاطر تامین زندگی خودش و خواهرش به ارتش پیوسته بود و معاش ماهانه اش را برای خواهرش در ولایت تخار می‌فرستاد. برادرم می‌گوید که من و عین‌الله در میان 80 تن از همراهان مان صمیمی‌تر از همه بودیم. او سرنوشت غم‌انگیز عین‌الله با اندوه سنگینی که در درون اش احساس می‌کنم روایت می‌کند. او می‌گوید عین‌الله در یکی از عملیات‌ها و نبرد رویارویی با طالبان، در ناحیه‌ی شانه اش زخم برداشت. یک هفته بعد اندکی صحت‌مند شد و از فرمانده ستاد خواست به او اجازه‌ی حضور در عملیات را بدهد. برادرم با چشم‌ها ودلِ اندوه‌ناک می‌گوید: عین‌الله در همان روز اول در حالی که در شانه اش زخم داشت تفنگ برداشت و می‌خواست انتقام خودش و هموطنان اش را از طالبان بگیرد، اما در اثر اصابتِ گلوله‌ی طالبان شهید شد...برادرم می‌گوید عین‌الله و خواهرش همدیگر را بی‌نهایت دوست داشتند...او آرام و آهسته با گلوی بغض‌آلود ادامه می‌دهد...او پسرِ خوش‌ اخلاق، خوش‌اندام، کاکه و جوانمرد بود...
برادرم می‌گوید با تمام این صحنه‌های دردناک که دلِ آدم را از زندگی سیاه می‌کند، هربار که از تلویزیون‌ها و رادیو‌ها می‌شنویم که مردم افغانستان از فعالیت‌ها و نبردهای ارتش حمایت در گردهم‌آیی‌ها تقدیر می‌کنند، بچه‌های اردو به خود شان می‌بالند و غرور و افتخار در وجودمان موج می‌زند...
وقتی قصه‌هایی برادرم را از زحمات، جان‌فدایی‌ها و خون‌ریزی‌های ارتش در برابر طالبان و دهشت‌افگنان می‌شنوم تا مردم در آرامی زندگی کنند، بیاد کارکردهای رییس جمهورم می‌افتم که طالبان برادر خوانده و فرماندهان شان را ا زندان پل‌چرخی برای رضایت باداران اش آزاد می‌سازد...
با تمام این ناروایی‌ها، برادرم می‌گوید:همه بچه‌های ارتش احساس وطن‌دوستی دارند، خدا حفظ شان کند!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر