برچسپ ها

۲/۱۰/۱۳۹۸

جهان ویران ما مردها


با شنیدن اولین آهنگ صدایش نتوانستم اشک نریزم. صدایش آشنا بود، آشنای از آن دوردست‌ها که انگار مرا برای یاری و باهمی همیشگی صدا می‌زد.
معنای اشک‌هایم را هنوز نمی‌توانم دقیق تفسیر کنم، اما مطمئنم تنها بخاطر دلخوشی نبود. چون شاهد بودم که همسرم بخاطر آمدن این کوچکِ زیبا چه دردهای هولناکی را در نُه ماه و ۱۲ساعت اخیر کشید.
در ۱۲ساعتی که نیلوفر در بستر شفاخانه درد می‌کشید و منتظر فلورا بود، بارها از خودم پرسیدم که چرا برای داشتن فرزند تن به چنین دردی می‌دهیم. دردی که روح و استخوان مادر را می‌سوزاند و آمدنش در کنار بقیه دردهای هولناک، مادرش را تا نیمه‌راه مرگ نیز می‌برد. دردی که از عمر مادر می‌کاهد و مسوولیت‌های سنگین و همیشگی را نیز روی دست پدر می‌گذارد.
از این‌که چانس حضور در کنار همسرم در تمام لحطه‌های نُه ماه بارداری و چندساعتِ زایمان را داشتم خوشحالم، چون با دیدن این‌که همسرم چه دردهای کشید، می‌توانم پدر بهتری باشم. این تجربه جهانم را دگرگون کرد. جهانی که به شدت مردانه و خالی از درک دنیای مادران بود. حالا بهتر درک می‌کنم که دنیای مادران در میان موجی از مهربانی، زیبایی و فداکاری، پر از دردهای طاقت‌فرسا و خطرهای مرگبار است. دردها و خطرهای که در دنیای خشک و ویران ما مردها فقط یک قصه برای سرگرمی است.
آرزو می‌کنم همه پدران، خصوصا آنانی که ۱۰ فرزند را قطار می‌کنند و از زنان شان ماشین چوچه‌کشی ساخته اند نیز فرصت و جرات حضور در جریان زایمان را داشته باشند.
با هر قطره اشک و هر هجای فریادهای همسرم، هزاربار به خودم و غریزه‌ی بقا و خودخواهی که آدم‌ها را وادار به خواستن فرزند می‌کند لعنت فرستادم.
کاش کشورهای اسلامی در کنار قانونی‌ساختن چند همسری، قانونی را نیز نافذ می‌کردند که پدران را مجبور به حضور و همراهی همسران شان در جریان زایمان می‌کرد. اگر همه مردها چانس حضور در کنار همسران شان در زمان زایمان را می‌داشتند، کشتار آدمی و نفرت از هم‌نوعان در این سیاره کوچک اینقدر گسترده و فراگیر نمی‌شد.

حالا که در باغچه‌ی سبز و پر از طراوت ما یک گل دیگر از جنس فلورا اضافه شد، خوشحالیم و به زندگی امیدوارتر از همیشه.
آرزو می‌کنم جنگ، نفرت، تبعیض، آواره‌گی و تفاوت‌های که بنام دین، رنگ، مذهب، قوم و جغرافیا من و هم‌نسلانم را آتش زد، برای فرزندم فقط افسانه و تاریخ باشند.
آرزو می‌کنم فلورای من فرزند جهان آزاد باشد. جهانی که دین فقط اخلاق فردی و مسوولیت شخصی است و به موها و پاهای برهنه زنان بند نیست.
آرزو می‌کنم شاهد بزرگ شدن دخترم باشم و او هیچ‌وقت بخاطر رنگ، دین، جعرافیا، زبان و دیدگاهش مورد تبعیض و قضاوت ابلهانه‌ی آدم‌ها قرار نگیرد. دوست دارم او آزاد بزرگ شود، بدون تعلق به هیچ دین، آیین و باورهای ساختگی بشر.
مادرش نامش را فلورا گذاشته است.
با همسرم نیلوفر و فرزند ما فلورا، پس از ترک شفاخانه.
فلورا در اساطیر رومی، الهه یا ایزدبانوی گل‌ها و همچنین ایزدبانوی فصل بهار بود. از فلورا به عنوان یکی از چند الهه وفور و برکت و فراوانی نیز یاد می‌شود.
در گذشته‌های نه چندان دور، جشنواره‌ی مهمی به نام فلورا، که به فلورالیا مشهور است، در ماه اپریل برگزار می‌شد که نماد تجدید چرخه زندگی، نوشیدن و شادخواری بود.
فلورای ما نیز در بامداد ۲۹اپریل، همزمان با جشن گل‌ها در سراسر جهان، به دنیا آمد. او اکنون باعث شادمانی ماست و مادرش، همه دردها و سختی‌های نُه ما اخیر را از یاد برده است. دردهای که هنوز مرا عذاب می‌دهند و اگر قبلاً شاهد چنین دردهای می‌بودم، جرات حرف زدن در مورد فرزند داشتن را نمی‌کردم.
حالا که پدرِ یک دختر هستم و همسرم را در جریان بارداری و زایمان همراهی کردم، درک بهتری از جهان مردانه و زنانه دارم. جهانی که اگر نگاه و درک زنانه در آن غالب باشد، جای بهتری برای زندگی خواهد بود. جهانی که می‌تواند « لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی» باشد.

۲/۰۲/۱۳۹۸

حمله به شهر شگفتی‌ها


این‌جا شهر شگفتی‌هاست، با مردمان مهربان، مهمان‌نواز و سخت‌کوش. مسیحیان، مسلمانان، بودایی‌ها، هندوها و زرتشتی‌ها پس از تنش‌های نسبتاً دوامدار، از ۱۰سال بدین‌سو به آرامش و صلح دست یافته اند. صلحی که بار دیگر با افزایش تنش‌های فرقه‌یی و حملات مرگبار دیروز، در معرض خطر قرار گرفته است.
سال 2015، شهر کولومبو، سریلانکا
 دیروز که خبر حملات مرگبار به شهر کولومبوی سریلانکا را شنیدم شوکه شدم. این شهر ساحلی که مرکز تجارت و صنعت سریلانکاست، در این فصل سال میزبان هزاران توریست از سراسر جهان است. من در سال ۲۰۱۵ در همین فصل برای چند روزی آن‌جا بودم. حدود ۶۰فیصد مسافران هواپیمای حامل ما که از شهر دُبی به مقصد کولومبو پرواز می‌کرد، شهروندان اروپایی، آمریکایی و دیگر کشورهای آسیایی از جمله چین بودند.
سریلانکا با تاریخ کهن، فرهنگ‌های متعدد، مردم مهربان و جاذبه‌های گردشگری‌اش، به یکی از شگفتی‌های آسیا تبدیل شده و سالانه مقصد صدها توریست‌ از سراسر جهان است. پس از سال ۲۰۰۹ که سرکوب گروه شورشی به نام ببرهای تامیل منجر به برقراری صلح در این کشور شد، مردم سریلانکا در آرامش بسر می‌برند.
 70درصد جمعیت سریلانکا بودایی، 13درصد هندو، ۹ درصد مسلمان و بقیه مسیحی و زرتشتی هستند. دیروز ۸ انفجار مرگ‌بار در هوتل‌ها و کلیساهای کولومبو ۲۹۰کشته و ۵۰۰ زخمی برجای گذاشت. آماری به شدت تکان‌دهنده که نشان از یک حمله‌ی پیچیده، گسترده و سازماندهی شده توسط قدرتمندترین شبکه تروریستی دارد.
روزهای که در کولومبو بودم از نقاط مختلف و متعدد این شهر دیدن کردم. چیزی که در ساحات مسلمان‌نشین به نظر می‌رسید نوع اعتراض به نادیده گرفته شدن توسط حکومت این کشور بود.
همراهان سریلانکایی ما می‌گفتند که مسلمانان این کشور که ۹درصد جمعیت سریلانکا را تشکیل می‌دهند نسبت به نادیده گرفته شدن توسط حکومت، خشمگین و ناراحت اند.
نهادهای تبلیغی وهابیت از کشور عربستان نیز بصورت گسترده در میان مسلمانان سریلانکا فعالیت داشتند. رابطه مسلمان‌ها با بقیه فرقه‌های مذهبی نیز پر از تنش بود. بودایی‌ها هر از گاهی به مساجد و فروشگاه‌های مسلمانان هجوم برده و دست به قتل و خشونت می‌زدند.
 در آخرین مورد ماه مارچ ۲۰۱۸ بود که دولت سریلانکا در پی افزایش حملات به مسلمانان، وضعیت اضطراری را در این کشور اعلام کرد. هرچند تاکنون دولت سریلانکا در مورد عوامل این کشتار فجیع سخن نگفته، اما اگر مسلمانان، یا نهادها و گروه‌های تروریستی که در دامن باورهای اسلامی پرورش یافته عامل این حملات باشند، سریلانکا روزهای سیاه‌تری را پیش رو خواهد داشت.

۲/۰۱/۱۳۹۸

ذهن مسلح

خانم راهنما در حالی که برای هریک از بحث‌های آموزشی‌اش مثالی ارایه می‌کرد، نام مرا روی تخته سفید نوشت تا با آن مثالی بزند. برای این‌که بهتر توضیح دهد، شغل مرا هم نوشت: ژورنالیست. که به لهجه و زبان جنوب سویدن تلفظ آن می‌شود چیزی شبیه به یورنالیست.
در کنارِ مرد میان‌سالی از بوسنیا، خانم جوانی از اکوادور و زن محجبه و بزرگسالی از عراق نشسته‌ام. خانم راهنما همچنان که بحث خود را توضیح می‌داد گفت: نام او مختار است. او یک ژورنالیست  و از افغانستان است.
خانم محجه عراقی که آرایش‌های صورتش را عرق و گرما بهم زده بود، با تعجب بمن نگاه کرد و با حرکات دستش خواست بپرسد که وظیفه‌ام دقیقاً چه بوده؟
راهنما چندین بار برایش توضیح داد که ژورنالیست.  قلمی را شبیه مایک نزدیک دهنش گرفته و به شکلی ادا و اطوار درآورد که انگار در حال مصاحبه تلویزیونی است.  خانم عراقی که نامش نوریه بود بازهم نفهمید.
راهنما بار دیگر تلاش کرد با زبان بدن به ایشان معنی ژورنالیست را بفهماند. خانم نوریه با صدای بلند و لهجه عربی گفت: آهاااا، مُسَلّح؟ او تصور کرد که منظور را دریافته و من یک مرد مسلح و تفنگدار بوده ام.
خانم راهنما گفت، نه نه ژورنالیست...خُب بگذریم و به بحث ادامه داد.
خانم نوریه رفت تا از گوگل کمک بگیرد که هم‌صنفی افغانستانی‌اش آیا یک مسلح است؟
پس از این‌که گوگل در فهم این واژه کمک‌اش کرد، طرفم نگاه کرد و گفت ساری، ساری، ویری گود، جورنالیست...
عراقی‌ها نیز مانند ما سال‌های زیادی را در جنگ و خشونت سپری کرده اند. جنگ ناتمام و جنون‌آمیزی که هنوز ادامه دارد و باعث آواره گی میلیون‌ها عراقی شده است. آن‌ها نیز مانند ما طی سال‌ها جنگ بیشتر از هر صدا و نوایی با صدای تفنگ آشنا شده اند و به همین دلیل وقتی آن خانم محجبه، نام افغانستان را شنید، اولین چیزی که در مورد کار و شغل من به ذهنش رسید مسلح بود.

۱/۲۹/۱۳۹۸

دانلود رایگان کتاب "خاطرات سیاسی جنرال عبدالقادر"

خاطرات سیاسی جنرال عبدالقادر در سال 2013 منتشر شد. این کتاب بصورت گفت‌وگو توسط دکتر پرویز آرزو شاعر و نویسنده افغان نوشته  شده است. جنرال عبدالقادر مشهور به جنرال کودتاها، دو کودتا را در دهه پنجاه خورشیدی رهبری کرد که تاثیر زیادی روی سرنوشت سیاسی افغانستان گذاشت.
جنرال عبدالقادر از همکاران نزدیک سردار داوود در کودتای بدون خون‌ریزی برای پایان دادن به سیستم شاهی و روی کار آمدن جمهوریت بود. او پنج سال بعد با رهبری یک کودتای دیگر در تبانی با گروه‌های چپ، سردار داوود را از قدرت خلع و باعث روی کار آمدن نظام کمونیستی شد. جنرال عبدالقادر ضمن رهبری این دو کودتای مهم، در پست‌های مهم نظامی از جمله وزارت دفاع کار کرده است.
خاطرات سیاسی جنرال عبدالقادر که حاوی نکات بسیار مهم است، به دو دلیل  ارزش خواندن را دارد: نثر زیبا و رمان‌گونه‌ی دکتر پرویز آرزو و حقیقت‌های در مورد کودتاهای که کمتر حرف مستند در مورد آنان گفته و نوشته شده است. جنرال عبدالقادر به دلیل جرات و صداقتی که در گفتارش دیده می‌شود، به اشتباهات خود و همراهانش اعتراف کرده و تلاش می‌کند از حقیقتی که بر افغانستان گذشته چشم‌پوشی نکند.

با کلیک روی نام کتاب، می‌توانید آن‌را بصورت آسان و رایگان دانلود کنید.






۱/۲۷/۱۳۹۸

پلنگی در من زنده‌گی می‌کند

مجموعه شعر نیلوفر لنگر، با عنوان «پلنگی در من زنده‌گی می‌کند»، در پاییز سال 1396 توسط انجمن قلم افغانستان در کابل منتشر شد.
نسخه پی‌دی‌اف این مجموعه شعر را می‌توانید با کلیک روی نام کتاب بصورت آسان و رایگان دریافت کنید.



۱/۲۶/۱۳۹۸

اعترافات حاجی محمد محقق به قلم خودش - دانلود رایگان

بازخوانی تاریخ
به تازگی گزینه‌ی را در وبلاگ خود برای بارگزاری کتاب‌های پی‌دی‌اف توانستم اضافه کنم.
دانلود کتاب برای مخاطبان وبلاگ بسیار آسان و در عین حال رایگان است.
من کتاب‌های را که فکر می‌کنم برای دوستان و مخاطبان مفید است هر ازگاهی در وبلاگ آپلود کرده و در اختیار دوستانم می‌گذارم.
حالا، نخستین کتابی را که می‌توانید آسان و رایگان دانلود کنید، یک متن تاریخی و جنجالی است.
این کتاب در سال 1363 خورشیدی و در اوج جنگ‌های فرقه‌یی و جهاد علیه حکومت کمونیستی، توسط حاجی محمد محقق از سران سازمان نصر نوشته شده است.
آقای محقق بعدها تلاش کرد این کتاب را جمع‌آوری و نابود کند، چون اعتراف‌های تلخی از جنگ‌های گروهی، قومی و قبیله‌یی در آن گنجانیده شده است که می‌تواند فعلاً برای شان قیمت تمام شود.
من این کتاب را اینجا بارگذاری می‌کنم تا قبل از پاک شدن از حافظه تاریخ، مورد قضاوت و باعث عبرت ما که از جنگ و جهاد آسیب دیده ایم شود.

با یک کلیک روی نام کتاب، می‌توانید کتاب را آسان و رایگان دانلود کنید.

۱/۲۰/۱۳۹۸

شورای شهریه چیست و چه کارمی کند؟

 از چند سال پیش بدینسو دفتر آیت الله سید علی خامنه ای رهبر مذهبی جمهوری اسلامی ایران و آیت الله مکارم شیرازی معروف به سلطان شکر ایران و از مجتهدان همسو با نظام ایران هرماه مبلغ 170 میلیون تومان "یعنی 100 میلیون تومان دفتر آقای خامنه ای و 70 میلیون تومان دفتر آیت الله مکارم شیرازی" برای آن عده از علمای شیعه ولایت بلخ که طرفداران حکومت ایران هستند، توزیع می نمایند. برای توزیع دقیق و نظارت بهتر این پولها شورای بنام " شورای شهریه حوزات عملیه" تشکیل گردیده است که افراد ذیل در آن دخیل هستند:
1-   شیخ محمد کاظم جعفری رییس علمای شیعه ولایت بلخ.
2- - آقای عارفی دره صوفی یکی از شخصیت های مشهور دره صوف و از فرماندهان جهادی سابق.
3- شیخ عبدالله رفیعی یکی از علمای شناخته شده چارکنت که سابقه عضویت در حرکت اسلامی را داشته و برای فعلا از افراد همسو با آقای محقق به حساب می آید.
4-  سید حیات الله عالمی نماینده مردم سرپل در پارلمان کشور و یکی از افراد با نفوذ شمال.
5-   سید حیدر هاشمی امام جمعه شهر مزار و یکی از علمای مشهور این شهر.
 این افراد وظیفه دارند که علمای دینی و اساتید حوزه های علمیه( مدارس دینی مخصوص شیعیان) ائمه مساجد و مبلغین همسو با نظام ایران را در ولایت بلخ و ولایات شمال شناسایی نموده و هرماه مبلغی را به عنوان مدد معاش میان آنان توزیع نمایند. هرکدام این افراد ضمن پول های اپراتیفی که از ایرانی ها میگیرند، ماهانه 400 دالر امریکایی بصورت جداگانه به عنوان معاش رسمی از شورای شهریه دریافت می کنند.
سال گذشته با سقوط ناگهانی نرخ تومان ایران در برابر ارزهای خارجی و پول افغانی، شوک بزرگی بر اعضای دایمی شورای شهریه وارد گردید، زیرا آنان ازین طریق ماهانه می توانستند لک ها افغانی را به جیب زده و برای شان خانه های مجلل و موتر های آخرین مدل بخرند.
ازین رو به صرافت افتادند تا به بهانه ای تعداد افراد شهریه بگیر را کم نموده و عده ای را تحت عناوین مختلف حذف نمایند تا مقدار بیشتری از آن پولها را میان خودشان تقیسیم نمایند. به همین نیت بدون اطلاع قبلی و برگزاری کدام دوره آموزشی ائمه اقدام به برگزاری یک امتحان ساختگی نمودند تا آن عده از علما و ائمه مساجدی را که در برابر خواسته های غیر معقول آنان مقاومت نشان می دادند، به بهانه ناکامی در امتحان از لیست حذف نمایند، اما این کار آنان خشم علما را بر انگیخت و آنان امتحان کذایی را تحریم کردند و جنجال علما با شورای شهریه بالا گرفت و حتی گروه کثیری از علما خواستار برکناری آقای جعفری از ریاست علمای شیعه ولایت بلخ گردیده و خواهان انتخابات زود هنگام برای گزینش رییس جدید و همچنان خواهان بازنشستگی آقای عارفی بدلیل پیری مفرط و زوال عقل ایشان، گردیدند. این جنجال و کشمکش ها تا بدانجا بالا گرفت که دفتر آقای خامنه ای نمایندگی بخش افغانستان آن اقدام به اعزام چند تن از اساتید مجرب برای برگزاری یک دوره فشرده" بیان احکام شرعی و تجوید" گردیده و علما را ملزم به شرکت در آزمون مذکور نموده و پس از ختم دوره از آنان در هر دو رشته "احکام شرعی و تجوید قرآن و نماز" امتحان گرفتند. اما آنچه باعث شگفتی افراد شرکت کننده گردید، راه یافتن افراد کم سواد و ضعیف در صدر لیست افراد شرکت کننده در امتحان بود که در روز اعلام نتایج 10 تن از آنان مستحق جایزه نقدی از سوی شورای شهریه شناخته شدند.
در میان این افراد دو تن از افراد سرشناس یک حزب سیاسی شیعی قرار داشتند که گزینش آن دو تن باعث شک برخی از علمای اشتراک کننده در این دوره شده بود و چون موضوع را از اساتید شان سؤال کردند، آنها گفتند که ما در تعیین این افراد نقشی نداریم و انتخاب آنها به حیث افراد برتر این آزمون کار شورای شهریه است که می خواهند با ترفند از حمایت سیاسی آن‌ها بهره مند گردیده و در صورت لزوم از وجود آن‌ها برای ارعاب مخالفین شان استفاده نمایند.
 در فرجام پس از رفتن اساتید اعزام شده و از ایران، شورای شهریه که نتوانسته بود مخالفان خودشان را از لیست حذف نمایند، افراد شرکت کننده را به سه گروه تقسیم بندی کردند.
1-   گروه اول که شامل طرفداران و هواخواهان شان می گردید، برای شان نمره عالی داده شدند.
2-   گروه دوم که احتمال می دادند افراد بی طرف و کمتر مزاحم برای آنها تلقی شود، مستحق نمره خوب تشخیص داده شدند.
3-    اما گروه سوم یعنی مخالفان را به بهانه اینکه نمره های ضعیف در امتحان کسب کرده اند، با منت نهادن بر سرشان مستحق گرفتن نیمی از شهریه دانسته و برای شان مهلت داده شد تا در آینده خودشان را با سیاست های آنها هماهنگ سازند.
 اکنون گروه سوم، یعنی مغضوبین این اقدام شورای شهریه را اهانت به خودشان تلقی نموده و خواستار بررسی اوراق و نتایج امتحانات شان از سوی یک هیئت بی طرف هستند تا نتیجه امتحان در یک فضای شفاف و عاری از دخل و تصرف و دست اندازی های سیاسی و سلیقه ای بر رسی شود.
تنش بر سر پول‌های که توسط دفاتر خامنه‌یی و شیرازی در میان ملاهای شیعه مزارشریف و ولایات شمال توزیع می شود نشان میدهد که ایران همواره در تلاش حفظ جایگاه و نفوذ خود در میان جامعه افغانستان است و ملاها بهترین وسیله برای این کار استند.  ضمن اینکه ملاهای شیعه از لحاظ عقیدتی ایران را قبله سیاسی و دینی شان تلقی می کنند، خامنه یی و ولایت فقیه را نمونه ی از رهبری و حکومتداری خوب در روی زمین میدانند.
نویسنده: محمد رسول کامیاب

اندوه بی‌پایان ما


مادرم همیشه راوی روایت‌های غم‌انگیز و اندوه‌بار است. 
با مادرم که صحبت می‌کنم تلاش می‌کند از خبرهای تلخ پیرامونش آگاه نشوم، اما من همیشه اندوه را از صدا و سخنان ساده و روستایی‌اش احساس می‌کنم.
چندی قبل، از مرگ دو دوست روستایی و قدیمی‌اش برایم گفت. مرگ‌های عجیب و ناگهانی که جان یکی را روی مزرعه‌اش در حال کار، و جان دیگری را هنگامی که برای تازه‌عروس‌اش از شهر سوغات و تحفه برده بود گرفت.
مادرم گفت، خاله فاطمه* از روستا به شهر آمده بود و بیماری سختی داشت؛ می‌خواست خودش را تداوی کند، اما متوجه شد که چرخ چاه آب خانه شان خراب است و تازه‌عروس‌اش برای کشیدن آب از چاه به عذاب است‌.
پول اندکی را که داشت یک چرخ جدید برای چاه آب خرید و تحفه‌های برای عروس‌اش خرید و بدون مراجعه به داکتر به روستا برگشت. چرخ چاه آب را ترمیم کرد و روز بعد فوت کرد.
روز دیگری گفت خانم رسول‌بای* همسایه قدیمی ما نیز ناگهانی فوت کرد.
پرسیدم چطور؟
گفت، روزها در مزرعه‌اش سخت کار می‌کرد چون پسرش پس از فوت پدرش تنها بود. باوجودی که درد داشت و ضعیف شده بود، اما اصرار می‌کرد که برای کمک به تنها پسرش باید به مزرعه برود و کار کند.
یک روز صبح با نواسه‌اش در حالی که داس و وسایل کارگری را در دست داشت طرف مزرعه شان می‌رفت.
در چند قدمی مزرعه روی پلوان افتاد و مُرد.
پس از چند روز، امروز شام از مادرم خبر گرفتم. صدایش بار دیگر خسته و افسرده بود. پرسیدم چه شده؟
گفت عصمت‌الله شهید شده.
عصمت‌الله دوست دوران کودکی و از همسایه‌ها‌ی قدیمی و روستایی ما بود.
پسر شاد، سرشار و با شجاعت عجیب.
مثلا هیچ‌کس در برخی ساحات عمیق و ترسناک چشمه روستای ما نمی‌توانست آب‌بازی کند. عصمت‌الله به درخت کنار چشمه بالا می‌شد و داخل آب دایف می‌زد.
روی خار راه می‌رفت و برای برنده شدن در یک مسابقه میان بچه‌های روستا حاضر بود همه دار و ندارش را گرو بگذارد. عاشق خطر کردن و چالش بود.
بدبیاری‌های روزگار، زندگی و خانواده شان را آواره ساخت و پدر و مادر پیرش هنوز در ایران آواره اند.
عصمت‌الله چندسال قبل به وطن برگشته بود و سرباز بود‌. عروسی کرده و با خانم و دوطفل نازنین‌اش که یکی آن دوماه قبل تولد شد در ولایت سرپل زندگی می‌کرد.
عضو نیروهای امن و نظم عامه بود و دیروز در نبرد با طالبان جان باخت...
مادرم می‌گفت پدر و مادر و بقیه اعضای خانواده عصمت‌الله در ایران مهاجر استند و جسد خونین‌اش در خانه یکی از همسایه‌ها کفن شد.
معلوم نیست سرنوشت دو کودک نازنین وی که یکی آن دوماه قبل تولد شد چه خواهد شد؟
نمی‌دانم پدر و مادر پیر و مهاجرش در ایران با شنیدن این خبر چه خواهند کشید؟
خشت و سنگ شهر و روستاهای ما پر است از دردهای عجیب و مرگ‌های ناگهانی...
*نام‌های مستعار