برچسپ ها

۴.۲.۹۱

اندیشه شاهی:هنوز یک آریایی هستم

اندیشه شاهی:
من هنوز هم یک آریایی هستم . تا زمانیکه سیزده سالم بود نمیتوانستم فارسی حرف بزنم البته بابت این نبود که من در یک خانواده ی زاده شدم که با من اصلاً فارسی حرف نمیزدند بل بابت این بود که من دور از خانواده بودم .

گفتگو : مختار وفایی/ وب سایت هویدا
س- اگر جای لازم شود که خود را معرفی کنی،جدا ازینکه اندیشه شاهی هستی دیگر چه خواهی گفت؟
ج- انسان
س- چه برنامه های برای سال 1391 داری که تا ختم این سال انجام  دهی؟
ج-  عجب سوالی... عزیز! آینده  مانند یک هوس است ...مگر کسی میداند که فردا زنده است؟ باز هم به امید زندگی میکنیم که فردا نفس خواهیم کشید اما من پلانی خاصی ندارم جز اینکه مطالعه کنم و مطالعه کنم.
 اما این روزها با ترجمه ی  یک مجموعه ی اشعار احمد شاپور احمدی مشغولم و بزودی تمام میشود و در ایران و امریکار  انتشار خواهد شد و تا ختم سال 1391 اولین مجموعه ی فارسی ام را نشر خواهم کرد ، همچنان دو مجموعه ی اشعار انگلیسی ام در نیویارک چاپ میشود و دارم این روزها با رمان تازه ام مشغولم و اگر توانستم انرا هم تمام میکنم و اگر نه ... هنوز هم فردا منتظرم است!
س- ازینکه در کشور خودت زاده و بزرگ نشدی ، چگونه با ادبیات  و زبان فارسی دری آشنا شدی و آیا این دوری توانسته است که ترا از فرهنگ؛زبان و مردمت دور نگهدارد؟
ج- فکر نکنم که دوری از کشور  بتواند دلیلی باشد که من زبان و فرهنگم را فراموش کنم!!  من هنوز هم یک آریایی هستم . من تا زمانیکه سیزده سالم بود نمیتوانستم فارسی حرف بزنم البته بابت این نبود که من در یک خانواده ی زاده شدم که با من اصلا فارسی حرف نمیزدند بل بابت این بود که من دور از خانواده بودم و زمانی که به خانه برگشتم آموختم که دیگر عشق بر زبان یعنی چه؟
س- اولین بار با آثار کدام شاعر زبان فارسی دری آشنا شدی و امروز کی ها بیشتر می خوانی؟
ج-  خوب به یاد دارم که برای بار اول دوستم علی برایم از ایران مجموعه ی اشعار خیام را هدیه کرد و ان اولین اشعار فارسی بود که خیلی خیلی بد میخواندم اما خیلی لذت داشت... بعدها بیشتر آشنا شدم و بیشتر خواندم و در این میان با اشعار مرد بزرگ عاصی که بهترین دوست زندگیم است و بی آنکه فکر کنم احساسش را روی رگ رگم حس میکنم و بعدش شعر روی کاغذ سفید سفر کرد و منم کوشش کردم که دیگر آسمان با را قلمم خط خطی کنم. همین طور ادامه دادم و این روزها که مصروف رمانم به زبان فرانسوی هستم بیشتر مطالعه ام از ادبیات فرانسه هست و برای همین این روزها با ادبیات فرانسه و هایکو های ژاپنی مصروف هستم.
س- تا هنوز چه دست آوردهای در راستای کارهای ادبی ات در زبان های فارسی دری روسی و داری و از تقدیر نامه ها و جایزه های که در «کدام جشنواره» ها گرفتی بگو؟
اولین بار در13 سالگی ام برنده ی جایزه ی بهترین داستان نویس میشوم در روسیه و عضو انجمن قلم روسیه میشوم و بعدش در سال 2003 در جشنواره ی  پاریس" در  فرانسه بهترین جایزه ی ادبی جوان را از ان خود میکنم و همین طور در ترکیه  و در سال 2006 در لندن برنده ی جایزه ی ادبی جوان را باز هم از ان خودم  میکنم. در سال 2009 دو کتابم در روسیه چاپ میشود و در سال 2010 در فرانسه  در جشنواره "مدیترانه " باز هم جایزه ی اکادمی را در میان 150 تن نویسنده گان جهان یک تن از ایشان منم برنده ی  بهترین رمان نویس شدم تنها بابت  اولین رمانم مارگریتا . و بلاخره امسال برنده ی بهترین جوان در میان شاعران جوان در روسیه و سوید شمرده شدم. اما متاسفانه تا هنوز در جشنواره های ادبی افغانستان اشتراک نکردم و هنوز هیچ دست اوردی ندارم از افغانستان و شاید دلیل اش هم باشد که بعضی ها باور ندارند به هر صورتش مهم نیست این جوایز بل برای من ان مهم است که روزی به هدفم برسم و همیشه گفتم که من هر وقت می خواهم کتاب زندگی ام را ورق زده، فهرستی از آن به دست مردم سپارم بی اختیار دچار یک نوع حزن و حیرت عجیبی می شوم. شاید علتش این است که دیگر نمی خواهم درباره گذشته خود فکر کنم. از آینده هم که تکیه گاه امید جوانان است بی خبرم و اکنون نیز فاقد آن چیزهایی هستم که مردم برای یک شاعر قابل اهمیت و جالب توجه می دانند، مثل داشتن مدالهای افتخار یا مسافرتهای دور و حوادث شگفت انگیز و غیره.از طرفی چون شرح وقایعی که روح یک نفر را لطیف و حساس می کند و بیان رنجهایی که دلی را دردمند و خاطری را آشفته می سازد در نظر دیگران ارزش و اهمیتی ندارد، اینجاست که حس می کنم من هیچ چیز ندارم در شرح زندگی خود بنویسم." 
س- بیشتر روی کدام یک ازین گزینه ها  کار می کنی؛روزنامه نگاری؛ٰداستان نویسی؛شعر؛مطالعه؛فلم  و یا...؟
مطالعه چون از همین جا سرچشمه گرفتم و همین جا نابود خواهم شد. دیگر  اینکه مطالعه نداشته باشم چطور میتوانم که بنویسم؟
س- چقدر با شاعران ،جریان ها و انجمن های شعری و ادبی افغانستان آشنا هستی و نظرت در مورد «جریان شعر جوان» افغانستان چیست؟
ج- من با شاعرانی بیشتر افغانستانی مان اشنا هستم اما با هیچ نوع انجمن شعری و ادبی افغانستان اشنا نیستم.
قبل از هر نوع پرسش  ، نخست باید روشن سازیم که مقصود از "جریان شعر جوان" چیست؟ آیا مقصود ما جریان شعر معاصر است؟ اگر منظور این است، چه تعریفی می توان از شعر معاصر به دست آورد ؟ شعر معاصر از کجا شروع می شود و بر  چه مبنایی استوار می باشد؟ باید یاد آرو شوم که شعر "جریان شعر جوان " شعر معاصر نیست بل همان شعری است که امروز برایش میگویند که شاعر خوب، وزن و قافیه  را خوب  می شناسد.
"جریان شعر جوان" در افغانستان  خیلی  نكته خوبی اشاره كردید، چون این مقوله بیانگری  شعر نسل جوان امروزی مان  با نسلهای گذشته را بیان میکند. در این روزها، شاعر برای سرودن آثار به درون خود مراجعه می كند و از تجربه های شخصی خود الهام می گیرد. ما می دانیم که هنر به عنوان یک ودیعه و یک رخداد است که شامل بالنده ترین نشانه های فلسفی وذهنی و بلندای اندیشه در جامعه و نظام بشری می باشد. سرزمین ما افغانستان با تاریخ اش نقش عمده ای در تحولات فرهنگی و هنری جهان داشته . بارها نیز گفته اند و شنیده ایم، بسیاری از چهره هایی که بدون گذر از تجربه شعر کلاسیک، به وادی شعر سپید پای گذاشته اند، در ارائه توانایی های فنی خود در شعر، از شاعرانی که تجربه کلاسیک داشته اند ناموفق تر بوده اند.
در برابر، شاعرانی که علاقه یا توانایی لازم را برای دست و پنجه نرم کردن با تنگناهای شعر کلاسیک نداشته یا مطالعات عمیقی در شعر گذشته و میراث ادبیات فارسی نداشته اند، این توصیه ها و ادعاها را به چالش کشیده اند و همواره آن را رد کرده اند.
شاید شنیدن همین توصیه ها از زبان شاعری که شهرت ادبی خود را مدیون شعر مدرن است و هیچ گاه به «محافظه کاری ادبی» متهم نبوده است، شنیدنی تر است  . همین طور این روزها شاعران جوان افغانستانی مان دغدغه های بسیاری دارند اما بسی مشکل اینجاست که خیلی خود خواه هستیم. خود خواه به این معنی نیست که برای "خود" مان مینویسیم نه بل برای اتحاد همدیگر باید باشد.
موضوع اصلی ادبیات به عنوان شاخه ای از هنر، و همراه هنر به مثابه شاخه ای از معرفت اجتماعی بشر، انسان و بلخره اجتماع است، چه در وجه فردی و چه در وجه اجتماعی آن. از این دیدگاه انسان ها از هر جنس و نژاد و سنی، اعم از زن و مرد، سیاه و سفید و زرد و ابی،   کودک و جوان و پیر، شهری و روستایی و کوه نشین و جنگل نشین، به یکسان مورد توجه ، موضوع کار و طرف خطاب ادبیات قرار دارند. به این دلیل تقسیم بندی هایی مانند ادبیات زنانه و مردانه، بخش بندی های ساختگی و تحمیلی هستند که به جای ایجاد تفاهم و همدلی بین انسان ها، و نزدیک ساختن افق های فکری، اندیشه ها، احساس ها و عاطفه ها، و به اشتراک گذاشتن تجربه های انسانی ، که از هدف های اساسی هر هنری و از جمله ادبیات است، باعث تفرقه و تشتت و جبهه گیری ها و مرز بندی های ساختگی و غیر واقعی می شود. این روزها ما شاهید اشعاری هستیم که بیشتر موضوع های سیاسی و سنت شکنی  بر میخوریم. اما مسئله‌ی من در این یادداشت به هیچ وجه ارزش‌داوری مواضع سیاسی یک نهاد ادبی نیست. شعر جوان زمانی  كه ایده‌ها و دیدگاه‌های مختلف به شكل‌های مختلفی ارایه می‌شوند، نخست باید تكلیف خود را با شعر مشخص كنیم كه كدام مورد نظرمان است و كدام قالب‌ها و محتوای شعری را در نظر داریم. بعد كه تكلیف تعیین كردیم، درباره‌ی حمایت از شعر و بخصوص شعر جوان راهكارهایی ارایه دهیم. اولا باید مشخص كرد كه شعر به چه گفته می‌شود؛ آیا منظور، شعر صرفاً سنتی است، یا شعر در قالب‌های آزاد، آن‌چنان كه امروز میان بسیاری از جوانان هست، یا اگر شعر را از نظر قالب در نظر نمی‌گیریم، اندیشه و محتوای شعر را مورد نظر قرار دهیم. اگر از این چشم‌انداز بنگریم، می‌توان تعیین كرد چه راهكارهایی هست
 من اول شعر را یك هنر عام در افغانستان  می‌دانم و هرگاه سایه‌ی یك اندیشه محدود و آزاد در شعر سنگینی كرد، ممكن است در آغاز قدری مورد توجه قرار گیرد؛ اما بعد از مدتی به‌سوی یك‌سونگری و فرمایشی بودن حركت می‌كند كه این خطر بزرگی است
 . و این روزها   شعر جوانان  چون برگرفته از تجربیات و احساس خاصی است، بافت شعر شناسنامه مستقلی دارد. این در حالی است كه در شعر جمعی كه پیش از این رونق داشته، شاعر از تجربیات گروهی بهره مند می شود. از این رو، مضامین، عام به نظر می رسند، طوری كه احساس می شود تمام اشعار شاعران شبیه هم هستند.البته به اعتقاد من، شعری ماندگار است كه شاعر آن با پشتوانه فرهنگی- تاریخی جامعه خود به احساس و عاطفه شخصی رنگ جمعی بزند. این مسأله هم حاصل نمی شود مگر زمانی كه شاعر نیازهای جمعی را درك كند. بدین ترتیب، شعر او وحدتی در عین كثرت دارد. در شعر قدما نیز اگر شاعر از خود سخن می گوید، فقط به من شخص نمی پردازد؛ یعنی وقتی شعر او را بررسی می كنیم، گویی تمام جامعه در آن شعر تجسم یافته است، لذا شعر ضمن تجربه های فردی، از پشتوانه جمعی نیز بهره مند شده است.
و در اخیر باید گفت که باید خیلی سفر کرد در شعر که شعر دیگر برایت تصمیم گیری کند.
س- با قالب بندی در شعر چقدر موافق هستی؛ و اگر موافق هستی خودت در کدام قالب می نویسی؟
ج- خوب تا اوایل قرن حاضر هجری شمسی ،شاعران ما دو اصل کلی تساوی وزن مصراعهای شعر و نظم ثابت قافیه ها را رعایت کرده اند و اگر هم نوآوری در قالبهای شعر داشته اند، با حفظ این دو اصل بوده است. در آغاز این قرن، شاعرانی جوان مان  به این فکر افتادند که آن دو اصل کلّی را به کنار گذارندو نوآوری را فراتر از آن حدّ و مرز گسترش دهند. شعری که به این ترتیب سروده شد، شکلی بسیار متفاوت با شعرهای پیش از خود داشت
در این گونه شعرها، شاعر مقیّد نیست مصراعها را وزنی یکسان ببخشد و در چیدن مصراعهای هم قافیه، نظامی ثابت را ـ چنان که مثلاً در غزل یا مثنوی بود ـ رعایت کند با اینکه من غزل سرا نیستم  و هم استعداد اش را ندارم اما دوست دارم . طول مصراع، تابع طول جمله شاعر است و قافیه نیز هرگاه شاعر لازم بداند ظاهر می شود. در این جا آزادی عمل بیشتر است و البته از موسیقی شعر کهن بی بهره است که این روزها آزادی در شعر سپید و غزل بیشتر سفر میکند. اشعار من در قالب "سپید" است
و من مدیون این قالب را نیما یوشیج می شمارم،. البته پیش از نیما یوشیج نیز اندک نمونه هایی از این گونه شعر دیده شده است، ولی نه قوّت آن شعرها در حدّی بوده که چندان قابل اعتنا باشد و نه شاعران آنها با جدّیت این شیوه را ادامه داده اند. آری منم شعر های سپید میسرایم.
س-  اگر قرار باشد که فقط با یک زبان شعر بنویسی از میان دوزبان فارسی دری و روسی کدام را انتخاب می کنی؟
ها .... چه سوالی مشکلی ! طوری که همیشه گفته ام که" ذهن من شعر است و "وجود " من شاعر" همین طور روسی روح من است و فارسی وجود من پس بهتر است بگم که هیچ گاهی چنین حالت برای نویسنده رخ نمیدهد. مهم نیست کدام زبان را انتخاب کنم مهم این است که در کدام زبان موفق هستم.
س- از آنجای که محتوای اشعار تان را سیاست تشکیل می دهد،رابطه میان سیاست و ادبیات را چگونه می بینی؟
  ج- بحث‌  سياست‌ و ادبيات، بحث‌ جديدي‌ نيست، این  سابقه‌ آن‌ به‌ دوران‌ يونان‌ باستان، مخصوصاً آثار افلاطون، باز مي‌گردد. و"ادبیات و سیاست دو چیز مختلف‌اند." زمانی که یک شاعر و یا نویسنده حق بیان اندیشه هایش را دارد دیگر مشکل نیست اما اینجاست که باز هم سیاست بر میخوریم  و اين‌ مسأله‌ امروزه‌ در كشورهاي‌ غربي‌ چندان‌ صادق‌ نيست، اما در كشور ما بين‌ اين‌ دو حوزه‌ حائل‌ عميقي‌ وجود دارد. در كشورهاي‌ غربي‌ به‌ اهميت‌ رابطه‌ اين‌ دو توجه‌ بسيار شده‌ است. ميزان‌ آثاري‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ نوشته‌ شده‌ است، نشان‌ از اين‌ توجه‌ دارد. اين‌ نوشتار در صدد درك‌ رابطه‌ سياست‌ و ادبيات‌ است‌ و از اين‌ مجرا مي‌توان‌ هم‌ به‌ اهميت‌ و هم‌ به‌ زمينه‌هاي‌ مشترك‌ بين‌ آنها پي‌برد و در اين‌ مورد، در نهايت، تا حدودي‌ به‌ مباحث‌ و رهيافت‌هايي‌ جديد رسيدند  و امروز اگر یگانه مشکل شاعران مان اینجاست با سیاست "  آزادی زبان و آزادی اندیشه"  است و اگر این باشد دیگر هیچ  تساوی حقوق سیاسی لفظی خالی از معنی نیست. بنابراین رابطة نویسنده با خواننده امری است . فهم‌ رابطه‌ سياست‌ و ادبيات، نيازمند بررسي‌ پيرامون‌ اين‌ دو حوزه‌ و تفاوت‌هاي‌ آنها است. در اينجا در صدد پيوند و يكسان‌سازي‌ اين‌ دو رشته‌ نيستيم، بلكه‌ هدف‌ كسب‌ حوزه‌ مشترك‌ است. سياست‌ و ادبيات‌ دو حوزه‌ كاملاً مستقل‌ هستند و هيچ‌ كدام‌ بر ديگري‌ برتري‌ و اولويتي‌ ندارد. ادبيات‌ نيز همانند سياست، خود بسنده‌ است. به‌ سخن‌ ديگر، هنر وجه‌ ديگر شناخت‌ه شده است. توجه‌ به‌ رابطه‌ سياست‌ و ادبيات، هم‌ در غناي‌ هر دو حوزه‌ و هم‌ در جذابيت‌ و قاعده‌پذير كردن‌ هر دو، نقش‌ دارد. ادبيات‌ به‌ ما نمي‌گويد كه‌ چگونه‌ زندگي‌ كنيم‌ و يا كدام‌ زندگي‌ بهتر است،
بلكه‌ نما و شمايي‌ از زندگي‌ واقعي‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ زيباتر است اما امروز همین زیبای معلوم نمیشود شاید عقب پرده های آسمان آبی پنهان شده برای اینکه درکش امروز مشکل است. امروزه، همان‌ طور كه‌ ادبيات‌ به‌ سياست‌ نياز دارد، سياست‌ نيز نيازمند ادبيات‌ است يعني‌ امروز ما  براي‌ ارائه‌ نظريات‌ سياسي‌ كاملاً جدي، از تصور كه‌ خاص‌ حوزه‌ ادبيات‌ است، استفاده‌ مي‌شود. سياست‌ و ادبيات‌ مكمل‌ هم‌ هستند بهتر بگم بقول دوستم که "رفیق" هم هستند  و رهيافت‌هاي‌ جديد فكري، به‌ درك‌ زمينه‌هاي‌ مشترك‌ و نزديكي‌ بيشتر كمك‌ خواهد كرد. شايد اين‌ جمله‌ كه‌ از بحث‌ برابري‌ انعكاسي در نظريه‌ عدالت‌ به‌ مثابه‌ انصاف  گرفته‌ شده‌ است، در مورد رابطه‌ سياست‌ و ادبيات‌ جالب‌ توجه‌ باشد كه‌ با پس‌ و پيش‌ كردن‌ ادبيات‌ و سياست‌ مي‌توان‌ به‌ نقطه‌ تعادل‌ جديدي‌ رسيد. در نهايت‌ ضرورت‌ دارد كه‌ به‌ جاي‌ پرداختن‌ به‌ جنبه‌هاي‌ خاص‌ زندگي‌ بشري، به‌ موجود بشري‌ به‌ عنوان‌ يك‌ كليت‌ و يا يك‌ روايت‌ توجه‌ شود؛ زيرا تنها در اين‌ شرايط‌ است‌ كه‌ امكان‌ كسب‌ زمينه‌ها و بسترهاي‌ مشترك‌ را فراهم‌ آورد. منم نيز به‌ درستي به‌ آن‌ توجه‌ خواهم کرد  كه‌ راه‌ جهان‌ عمومي‌ تنها با بررسي‌ چگونگي‌ وجود مشترك‌ و استعداد مشترك‌ داوري، قابل‌ كشف‌ است‌ كه‌ ما را قادر به‌ تحصيل‌ حقايق‌ در مورد وجود سياسي‌مان‌ مي‌كند.
س- انتظار داری به عنوان سوال اخیر چه باید بپرسم؟
ج- قهر نمیشی اگر یک سوال دیگر هم کنم؟
چند شعر از اندیشه شاهی ...
1.
به روشنی ِ این شهر و به تاریکی
چشمانم هنوز هم شک دارم
بالهایت سایه ی زندگیم است
و به شانه های  تو شناور می شوم
از میان مفکوره های پوچ این زمانه
سفر میکنم
روی باد خانه ی تو
و  روی هوای که صورتم لمس میکند
و لبانم را وحشیانه میبوسد
و تو وفادار ترین مرد این روی زمینی
و     با رفتنت دنیا را طوفان برهم میزند
که آنها را میان چشمانت پیدا می کنم!
لبخند تو زندگی من است
که میان رگ رگ من همچو خون جسمم
حرکت میکند و دستانت
مهربانتر از دستی که هر روز
روی تنم سفر میکند
جایی که من "زندانی" ام مردی نیست
برای هم بستر شدن با من
تنها یاد ان شبهای که تو
ریشه هایت را در
من را فرو میکردی    عمیق ... و خیلی عمیق
و  تو بارانی ام میکردی
که فرو می نشاند تشنگی را
در روح خسته ی من
از میان "لباس مرمرم سفر میکردی
تا عمق زندگیم
لمسم می کنی عمیق
که حتی دنیا را حرکت میدهی
به روی خیابانهای بارانی جسمم
"برهنه" ام
خانه ی شاعرانه ام
و شیشه ی جادویی ام که
دیشب به یاد آغوش آتشینت
پارچه هایش روی قلبم فرو رفت
و رویاهایم
حتی یک "کابوس بد هم
بی شک که با سفر کردن روی
کوچه های تنم تو را هم
گل زر میکرد همچو مردی که
صد سال قبل جایدوان شد در انقلابی سرزمینم
برای "آزادی
آزادی  سفر  روی تن دختر آریایی
حالا شکوفه می دادی عمیق
بین من و همه ی نفس ها ... تو عزیزم
من جز این دیگر چاره ی برای درمان ندارم
جز اینکه تو بتوانی درد مرا  با
آغوشت گرم کنی
و با بوسه هایت شرمسرام کنی
و با "آلتت " مرا مجبور به سفر کنی
و تنم را بارانی در شب مهتابی
این شهر
ولی در نهایت خواهش میکنم
دردهایم را ببوس
و       اشک بریز برای  اندوهی بی درمانم
از چهره ی همدیگر وداع خواهیم کرد
با دلسوزی ِ قلب هایمان !
و امروز به یاد میاورم که
گذشته ام جز
یک "زخم ناسور و یک گناهی لذتبخش نبود"
.
2.
تصادم های ناگهانی من
با زندگی...
با مردمش
با افسردگیهای بی شمارش
با جامعه مردسالاری
و بلاخره
با "عشق" که زنده به گورم کرد
گفتم قطعه قطعه ام کنند
اما قطع نمی تواند کسی غرورم را در
این قرن را!
***
استعدادم حرکت نمی کند
وگرنه تصادم نمی کردم
که بشود راحت بود
هق هق نگریست
و جای ایستاده ماند و
یا خوابید
در آغوش که هستی ات است
و چیستی ها فراموشت میشود!
بوسیدنهایم روی سینه ات
نشانی "آزادی" است
سهولت های صلح و پرنده ی بی بال و پر
نصیب آسیب دیدگان می شود.
تقدیر جهنمی ام غافلگیرم میکند
قرن با من قول داده است
و گفت که!
به قول هایی که خورده ای!
یکی پس از دیگری از ان
مثل ِ سنگ باریده از آسمان دلخراش
و اندوه ناخواسته از ملت
و انتظار زیاد از عشق
اند که بر سرت باریده است!
من هنوز خیلی جوانم
هنوز برجستگی های تنم درست
یاغی نشده اند
من هنوز با شاعری هم بستر نشدم
من هنوز پسر جوان بیانان های
پر از اندوه را به اغوش نکشیدم
من هنوز معشوق
"پنجاه ساله ام را نبوسیدم"
من هنوز هم در خیابانهای اشک بار سفر میکنم
هنوز هم دریاچه ی خیابانم بوی خون میدهد
و تنفس های من یاغی اند
هنوز هم من
در قوطی سیگار
خمیازه های بامدادم را حس میکنم
اداره های سروقت دفترم را
می سپارم به
دنیا آمدن پسرم که در بتنم است!
پسرم می هراسد
از امدن های بی موقع در این دنیا
که مرگ های نادقیق می زایند!
پدرم زار زار میگریست زمانی من دیگر مرده بودم
و باغچه ی که بزرگ کرده بودم
رد میکرد از دفن کردنم زیر ان خاکش
اما خاک میگریست
که دیگر " گل بنفشه" اش نابود شد
گفتم اشک مریز
تا ابد این بدبختی نیست
دیگر خوشبختی و "آزادی"
در تعقیب ِ اجتماعات است
این است که خوشبختی ِ مرگ
مثل ِ تبعیدست
کاری دیگر نمیشه
جز اینکه با تو شوخی کنم
در معاشقه
ای عشق روی بسترت
کنار دریا تن بازی کنم
در شبهای تنهایی ات
چند مجهولیست
که لازم نیست حل ِ معادلاتت!
آسیب که نرسانند آدم ها به هم
دیگر جهان
جهان نیست!
مگر اینکه عشق
جدی گرفته باشد خودش را...
دیگر ان عشق هم نیست.
باران ِ ببار
بر اندام ِ باقی مانده از سر...
تا پاهم
بر تن برهنه ام
زیر آسمان اندوه های غمم
بر رگ های بی غیرتم
و بر خون کثیفم
که باشکوه ایستاده در
برابر برجستگی های این جهان!
من برای این نبودم که ببوسی
عشق بورزی
سکس کنی
و بعدش بگویی
که یک روسپی تن فروش بودم!
و من مرگ دسته جمعی را دوست دارم!
شانه های که جای جمجعه است
خالی و برهنه است
در گورستان های جمعی
چیزی که به من رسیده بود
درد تاریخ بود
که به من میراث مانده بود
که تاریخ مصرفش گذشته بود!
بعد از من به کی میراث خواهد ماند؟
من که خودم بی نسل و بی
تاریخ ام
در مقایسه با حیوانات جنگلی
در این قرن یک دقیقه جلوترم
که اسمم انسان است!
ترمیم انسانی
ترمیم تولدی از نو
دیگر هیچ
با همه ی این دنیا هستم
با انسان و غیر انسان
با همه ی انهای که با من تولد شدند
و با کسانی که بعد از من به دنیا
امده اند!
من هم انسانم
اما از "فردا ی میایم" که فردا ی
وجود ندارد!
متولد 1370- شهریور هستم
"اندیشه شاهی" مینامند مرا
زن هستم
مشهورترین روسپی شهر "معشوقم"
قدم زدن در کتابهای فلسفی و سیاسی
مکتوب نوشتن روی دفتر خاطراتم
بی خدا و بی مذهب
برایم کفر میگن!
سلطان این شهرم
امپراطور یک قلب ام
معشوقه ی یک مرد "پنجاه ساله"
سرنوشت بی پایان دارم
دستی سرم دست میکشد از پشت
موهای سر بی دردم!
حکومت بازی کارم است
شاعری شغلم
عاشقی شوقم
لبخند زدن عادتم
همه از عقب خنجرم زدند
که ایستاده نشوم !
قلب ام نایستاده است چون درد میکند!
اما من نترسیده ام!
دارم خودم را اماده می کنم
لباس انتحاری میپوشم
که این جهان را منفجر کرده
و فطح کنم
برای سلامتی تو
باید این آدم ها بیمیرند
حتی من!
باید دیگر بیمیرم که
تا جسدم با کسان ِ بهتری بخوابد در این انتحاری!
خونم را نمی بخشم
حتی بعد از گندیدن تان
فراموشم نکنید
که یک انقلابی بود..
و بی هراس با خنجر دوست مرد!
ببخشید که من نتوانستم آسمان امید تان باشم
و اگر بادبادک های
بادخورده های فصلی تان نبودم!
بعد از افتادن ام روی زمین مه هراسید
بس........
فراموشم نکنید!
اندیشه شاهی.
3.
" من روسپی شهر تو ام"
تنهائی ام پشت پرده های ابر تاریک
پنهان شد دیشب
با تن عریان و برجسته های
تنم زخمی اند!
عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان
فرشته هایی اسمانی گیج شده اند
و من دوباره به دنیا آمده ام
به جهانی که تو ترسیم کرده ای
به شهر که تو نامیده ای
"شهر روسپی" که تو هر شب
بر قدم هایشان سجده میزنی
پشت همه ی پنجره های تاریک اتاقم
باران پرسه می زند بر چهره ی " شعر هایم که تا
مرگ فاصله ی نیست"
میان همه ی دیوارهای محدود
طفلی بزرگ می شود
که ان تنها منم و
پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام
و مقابل چشمان ابدی ات
می رقصم
عریان و آرام ... آرام
اندیشه شاهی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر