۲۴ اسفند ۱۳۹۸

آزادی زمان احمدی؛ اعتراضی که باید زودتر شنیده می‌شد


زمان احمدی، پس از هفت سال حبس در زندان پلچرخی کابل، دیروز یازده مارس آزاد شد و به خانواده‌اش پیوست. احمدی در سال ۲۰۱۲ پس از نوشتن مقاله‌یی در مورد عوامل تخریب بودای بامیان که هرگز منتشر نشد، توسط پولیس بازداشت گردید.  دادگاه ابتدایی حوزه سوم کابل، زمان احمدی را در یک حکم بدوی، به جرم ارتداد و اهانت به مقدسات اسلام به بیست سال حبس محکوم کرد. احمدی در جریان محاکمه، توسط قاضی لت و کوب شد و صدای اعتراض او نادیده گرفته شد. احمدی به دلیل این‌که به جرم ارتداد و اهانت به مقدسات اسلام راهی زندان شده بود، در داخل زندان نیز با خشم زندانیانِ عضو گروه طالبان مواجه گردید و توسط آنان شکنجه شد.
پرونده احمدی، در ماه آگست سال ۲۰۱۹ پس از آنکه یک عضو خانواده‌اش با نشر یک پیام، از خبرنگاران و فعالان مدنی خواستار حمایت شدند سرِ زبان‌ها افتاد و با اعتراض گسترده نهادهای مدنی و رسانه‌یی همراه شد.
در پی این اعتراضات دادستانی کل افغانستان اعلام کرد که حکم صادر شده برای جرم زمان احمدی را رسماً لغو کرده و آنرا مورد بازبینی قرار می‌دهد. به دلیل برگزاری انتخابات ریاست جمهوری افغانستان و تنش‌های گسترده سیاسی، پرونده زمان احمدی به فراموشی سپرده شد و نهادهای عدلی و قضایی، آنرا در زمان وعده داده شده پیگیری نکردند.
در پی آن، دادخواست زمان احمدی خطاب به دولت افغانستان تنظیم شد که توسط ده‌هاتن امضا گردید. این
نشر دادخواست کمک کرد تا روند دادخواهی برای زمان احمدی همچنان دوام کند و صدای اعتراض علیه یک حکم به فراموشی سپرده نشود. در پی امضای دادخواست توسط کسانی که خواهان آزادی زمان احمدی بودند، نمایندگان پارلمان افغانستان نیز از نهادهای قضایی خواستند تا در آزادی زمان احمدی بصورت فوری اقدام کنند.
عکس از روزنامه اطلاعات روز
با وجودی که روند پاسخ‌دهی و طی مراحل پرونده احمدی زمان‌گیر بود و به کُندی پیش رفت، اما دست به دست شدن دادخواست به حمایت از احمدی در شبکه‌های مجازی، تلاش‌های پیگیر فعالان مدنی، حمایت کمیسیون حقوق بشر افغانستان و دفاع شماری از وکلای مدافع در کابل از بی‌گناهی احمدی باعث شد تا  وی از دادگاه برائت گرفته و در نهایت از حبس آزاد شود.
اکنون که زمان احمدی آزاد شده است، فعالان مدنی افغانستان خواستار پیگیری پرونده او هستند تا عاملان اجرای حکم بدوی که او را هفت سال پشت میله‌های زندان نگهداشت به دادگاه کشانیده شوند.
 مختار وفایی

۲۱ اسفند ۱۳۹۸

نیمه‌شبی در جنگل‌های شمال


قطارِ شب، با صدای آرامی که در دل تاریکی می‌پیچد، جنگل‌ها و دریاچه‌ها را یکی پی دیگر طی می‌کند. از جنوب به شمال سویدن می‌روم. از گرما به سرما.  آفتاب به برف. 
از جنوبِ شلوغ به شمال آرام و خلوت.
 در کوپه تنهایم و گاهی روی تخت وسطی گاهی روی تخت بالایی دراز می‌کشم.  بالشتم را  گاهی کنار پنجره و گاهی برعکس می‌گذارم. اما خوابم نمی‌برد، در حالی که همه خواب اند و هیچ صدایی -جز خُرخُر یک مرد از کوپه پهلویی‌ام- شنیده نمی‌شود.
ساعت ۲ شب است و قطار در وسط یک جنگل که برف آنرا در این وقت شب روشن نگه‌داشته توقف کرده. نمی‌دانم چرا توقف کرده اما خخوش به حالی کسانی که خواب اند. خواب در وسط جنگل‌های شمال سویدن.
من بیدارم و ناچار به این صفحه لعنتی رو می‌آورم. وا به حال من که با لذت بردن از چنین موقعیتی بیگانه‌ام.
  

۱۱ اسفند ۱۳۹۸

در این معامله هیچ چیز به نفع مردم افغانستان نیست

توافق‌نامه میان طالبان و ایالات متحده امریکا پس از هژده ماه مذاکره در نهایت دیروز شنبه بیست و نهم فبروی 2020 در دوحه پایتخت قطر امضا شد. 

جزئیات توافق‌نامه میان طالبان و آمریکا
- نیروهای خارجی تا ۱۴ماه آینده افغانستان را ترک می‌کنند.
- پنج‌هزار زندانی طالب تا ده‌روز دیگر آزاد می‌شوند.
- همه زندانیان طالب تا سه ماه دیگر آزاد می‌شوند.
- نام سران طالبان از لیست سیاه آمریکا حذف می‌شود.
-از فردا طالبان و آمریکایی‌ها به همدیگر حمله نمی‌کنند.
حواشی توافق‌نامه:
- تا چند روز دیگر مذاکرات میان گروه طالبان و دولت افغانستان در ناروی آغاز می‌شود.
- از فردا جنگ طالبان با حکومت افغانستان شدت می‌یابد تا این گروه در مذاکرات دست بالایی داشته باشند.
- آمریکا حکومت و مردم افغانستان را در مقابل طالبان تنها می‌گذارد.
- آمریکا به طالبان مشروعیت داد تا یک گروه تروریستی به شریک و متحد این کشور بدل شود.
- آمریکا راه را برای خروج نیروهای خود هموار کرد و ترامپ از این توافق‌نامه در انتخابات نفع می‌برد.
- خلیلزاد قهرمان این درامه خونین است و نامزد جایزه صلح نوبل خواهد شد.
- خوشبینی به صلح اکنون ساده‌لوحانه است و راه اندازی اتن و رقص در شهرهای مختلف افغانستان ناشی از ناآگاهی مردم از متن توافق‌نامه میان طالبان و امریکایی‌ها است.
- باید منتظر باشیم تا نشانه‌های از صلح در رفتار و برنامه‌های آینده طالبان مشاهده شود.
 
جریان امضای توافقنامه میان طالبان و ایالات متحده امریکا

۰۴ اسفند ۱۳۹۸

صدای الاهه سرور؛ اعتراض علیه نابرابری جنسیتی

الاهه سُرور دختری از یک خانواده به شدت محافظه‌کار و مذهبی است. پدر بزرگش ملا است و او تحت قیودات سخت‌گیرانه بزرگ‌ شده است.
با الاهه سُرور در جریان کنسرت در شهر مالمو، سوئد
خانواده‌اش باری او را بخاطر حضورش در عرصه موسیقی طرد کرد و مدتی در کابل مخفیانه و با پوشش مردها زندگی می‌کرد. مسیری را که الاهه تا رسیدنش به روزهای روشن پیموده پر  از سیاه‌چاله‌های است که ریشه در نفرت و تعصب جامعه مردسالار افغانستان در برابر زن‌ها دارد.
جامعه‌ی که زن‌های آگاه و آزاد را طرد می‌کند و از قدرت زنان به شدت می‌هراسد. جامعه‌ی که باور دارد زنان باید دنباله‌رو، محتاج، پرده‌نشین و در نهایت یک شی قابل خرید و فروش باشند. هرچند وضعیت در سال‌های اخیر اندکی به نفع زنان تغییر کرده است.
الاهه سرور اخیرا در شهر مالمو در جنوب سوئد کنسرت اجرا کرد. این کنسرت در ادامه‌ی تور اروپایی او بود که آلبوم "ترانه‌های مادران‌مان" را اجرا می‌کند.
در مورد این آلبوم که نوعی اعتراض زنانه است و شهامت زنان در تاریخ موسیقی فولکلور افغانستان را زنده کرده شاید بعدا بنویسم. این آلبوم اعتراضی جسورانه علیه نابرابری جنسیتی است و اجرای آن در کشورهای اروپایی با استقبال گسترده مواجه شده است.
اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که الاهه سُرور، یکی از امیدهای واقعی در عرصه موسیقی افغانستان است.
این را زمانی درک نمودم که در گفت‌وگوی کوتاهی در ختم کنسرت، سوالاتی را با او مطرح کردم.
او پس از ده سال زندگی در لندن، با دانش بهتر و دانایی بیشتر، راهش را بسیار خوب و آگاهانه در عرصه موسیقی پیش گرفته و آلبوم ترانه‌های مادران‌مان یکی از شه‌کارهای او در این عرصه است.

۲۸ بهمن ۱۳۹۸

ده وبلاگ نویس فعال افغانستان


هرچند در افغانستان پس از گسترش شبکه‌های اجتماعی مانند فیسبوک، انستاگرام و توییتر، وبلاگ از مُد افتاد، ولی شمار زیادی از روزنامه‌نگاران، شاعران و نویسندگان هنوز روی وبلاگ‌های شان می‌نویسند و از از این دفترچه به عنوان محل انتشار مطالب شان استفاده می‌کنند.
من هر ازگاهی به شماری از وبلاگ‌های فعال سر می‌زنم و مطالب شان را می‌خوانم. از این میان برخی آنان هر هفته مطالب جدید می‌گذارند و برخی دیگر هر ماه و یا هرچند ماه یکبار... در این ویدیو به دو مساله پرداخته‌ام.
 نخست، ده وبلاگ‌‌نویس فعال افغانستان  و دوم، این وبلاگ‌نویس‌ها روی کدام شرکت‌ها و طرح‌ها وبلاگ ساخته اند.
لینک وبلاگ‌های را که در این ویدیو در موردشان صحبت کرده ام این‌جا می‌گذارم. ممکن دوستان دیگری نیز وبلاگ‌های فعال و خوبی داشته باشند که من فراموش کرده ام. واضح است که این لیست به هیچ وجه خیلی کامل و جامع نیست.
وبلاگ استاد محمد کاظم کاظمی: http://www.mkkazemi.com/
وبلاگ گیلگمیش: نوشته‌های یعقوب یسنا : http://yasnayaqub.blogspot.com/
گزارش‌نامه افغانستان، وبلاگ رزاق مامون: http://www.razaqmamoon.com/
وبلاگ عزیز رویش: http://royesh12.blogspot.com/
عمه سنگری، وبلاگ سمیه رضایی: https://amasangari.wordpress.com/
فصل نو، وبلاگ نسیم فکرت: https://fekrat.blogspot.com/
یادداشت های یک مهاجر افغان، وبلاگ علی بودا: http://vebbikas.blogfa.com/
دانشیار افغان ویب، وبلاگ عبدالرحمان دانشیار: http://danishyarafghan.blogfa.com/
وبلاگ مختار وفایی: https://www.wafayee.com/
وبلاگ سید بصیر مصباح: http://sayeedbasir.blogfa.com/
وبلاگ محراب الدین ابراهیمی: https://mehrabibrahimi.blogspot.com/
وبلاگ بتول سیدحیدری: http://5225.blogfa.com/
وبلاگ علی پیام: http://payam44.blogspot.com/
لینک وبلاگ‌های تان را در کامنت برایم بنویسید تا در ویدیوهای بعدی در مورد نحوه کار و محتوای آن‌ها صحبت کنیم. تلاش می‌کنم دوستانی را که علاقه‌مند وبلاگ‌نویسی و نوشتن استند کمک کنم تا وبلاگ‌های مصئون و زیبا داشته باشند.

۲۷ بهمن ۱۳۹۸

کابوس


شب خواب دیدم گروهی از دوستانم آدم‌خوار شده اند و پس از خوردن دو دست دیگرم سراغ من آمده اند. به پدرم پناه بردم، اما دیدم که برادرم نیز در جمع آدم‌خواران است.
خواب زشت و وحشتناکی بود.صبح که به دوستان آدم‌خوارم گفتم، یکی گفت تعبیرش برعکس است و به این معنا که مرا زیاد دوست دارند   😊

۲۶ بهمن ۱۳۹۸

کبوتران سپید و گنبدهای سبز



امروز این عکس را در توییتر دیدم. چقدر حس آشنا دارم با پرهای این کبوترهای سپید و این گنبد سبز. هیچ شهری برای من مزار نمی‌شود. شهر نوجوانی و شهر سرگردانی. شهر ترس و شهر عاشقی. دوست دارم این شهر را و سخت دلتنگش شده ام.
کاش همه جا از این کبوترها و از این گنبدهای سبز می‌بود. حتی اگر می‌بود شاید به زیبایی مزارشریف نمی‌رسید.
مساله اعتقادی و اعتقادات به کنار، اما زیر این گنبد سبز بطور عجیبی به آرامش می‌رسم. روزهای زیادی که گرفتار دلتنگی، هیجان، ترس و بیم‌ بودم به این گنبد پناه برده ام. از پنجره‌های آهنی و ضریح طلاکوب آن محکم گرفته و گریسته‌ام...یا گوشه‌ی روی قالین‌های گران‌قیمت آن نشسته و با آهنگ موزونی که در سقف آن می‌پیچد به آرامش رسیده ام...کبوتران سپید و گنبدهای سبز...


۱۹ بهمن ۱۳۹۸

مصاحبه با متهم اصلی کشتار مزارشریف

ملا عبدالمنان نیازی سرلشکر جنگجویان طالبان در حمله به مزارشریف در سال 1377 خورشیدی بود. او پس از تصرف این شهر، بحیث والی بلخ مقرر شد. جنگجویان تحت امر نیازی حین ورود به شهر #مزارشریف، دستور قتل عام هزاره‌ها، ازبیک‌ها و تاجیک‌ها را دریافت کردند و به صورت بی رحمانه حدود شش هزار تن از باشندگان شهر مزارشریف که اکثر آنان هزاره بودند را تیرباران   کرده و در گودال‌ها بصورت دسته‌جمعی زیر خاک کردند.
جنگجویان طالبان همچنان به دستور ملا منان نیازی هشت دیپلمات و یک خبرنگار ایرانی را در کنسولگری این کشور در شهر مزارشریف کشتند.
ملا نیازی در یک خطابه در مسجد روضه شریف از پیروان مذهب شیعه خواست یا به مذهب حنفی رو بیاورند و یا افغانستان را ترک کنند؛ در غیر آن کشته خواهند شد.
این قتل عام به #کشتار_مزارشریف مشهور است و شماری از نهادهای حقوق بشری از جمله دیده بان حقوق بشر با نشر گزارشی در این زمینه، آنرا یک قتل عام هدفمند از سوی طالبان خوانده است.
در این مصاحبه از ملا نیازی در مورد آنچه در ماه اسد سال 1377 در مزارشریف گذشت پرسیدم.

۱۵ بهمن ۱۳۹۸

ده فکاهی و چند کنایه از زبان حاجی محمد محقق

حاجی محمد محقق از چهره‌های مطرح جهادی در افغانستان است که فعلا بحیث معاون ریاست اجرائی حکومت وحدت ملی کار می‌‌کند. کم پیش آمده که او در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایش برای وضاحت بیشتر، یک فکاهی یا کنایه نگوید. او همچنان رقبای سیاسی‌اش را گاهی با کنایه و حرف‌های زننده آزار می‌دهد. گاهی هم فکاهی و کنایه‌های محقق منجر به واکنش‌های گسترده شده است تا آنجایی که یک فکاهی او در جریان اعلام حضور گروه انتخاباتی صلح و اعتدال در کابل، توسط ملاها توهین به قرآن تلقی شده و به شدت محکوم شد.
 در این ویدیو ده فکاهی و چند کنایه خنده‌دار و جنجال برانگیز از حاجی محمد محقق را ببینید.




۱۴ بهمن ۱۳۹۸

#کارگر


به پدرم تماس گرفتم و مرگ برادر بزرگش را تسلیت گفتم. پرسیدم کاکایم چطور و چرا ناگهانی فوت کرد؟
گفت: جور و سالم بود. صبح رفته بود سرِ مزرعه‌اش و در برگشت به خانه حالش به یک‌بارگی بد شد و فوت کرد.
کاکایم 85 سال سن داشت و تا چند ساعت قبل از مرگش نیز کار می‌کرد.


۱۳ بهمن ۱۳۹۸

صحبت با تنها خبرنگار سویدنی که ملاعمر را ملاقات کرده است

در یک برنامه آموزشی که برای روزنامه‌نگارانی از کشورهای مختلف در شهر یون‌شوپنگ سوئد برگزار شده بود، نینا یلمگرِن از روزنامه‌نگاران کارکشته سوئدی را ملاقات کردم. او آمده بود تا بخشی از برنامه آموزشی را تدریس کند و به ما از تجارب کاری‌اش نیز بگوید. متاسفانه او را قبلاً نمی‌شناختم، در حالی که او دو کتاب بسیار مهم در مورد افغانستان نوشته است.
در جریان تدریس و بحث، نینا به عنوان یکی از جاهای که کار کرده از افغانستان نام برد و گفت در بسیاری از شهرهای افغانستان بوده و ده‌ها بار در جریان جنگ‌ داخلی و رژیم طالبان به این کشور سفر کرده است. کتاب‌های نینا را دیدم که یکی تحت عنوان «افغانستان! هیچ مشکل نیست» و دیگری « افغانستان، قبل از چشم‌های تو» به زبان سوئدی منتشر شده. هیچ یک از این کتاب‌ها هنوز به فارسی‌دری برگردان نشده است.
نینا در جریان تدریس در شهر یون‌شوپنگ
در وقفه چای و پایان تدریس، با نینا سر صحبت را باز کردم. رفتار او به شدت خشک  و جدی است. زن مهربان و پر تلاشی است و بی‌باکانه و صریح حرف می‌زند. تا جایی که یک‌بار با خودم گفتم چه آدم مغروری!
اما به دلیل اینکه حرف‌های او در مورد افغانستان دلچسپ و تجارب کاری‌اش برایم بسیار مهم جلوه کرد، سعی خودم را کردم تا در فرصت‌های که پیش می‌آمد از او بپرسم.

خاطره تلخ از پنجشیر، دیدار با ملاعمر در قندهار
نینا گفت ملاعمر را در قندهار ملاقات کرده، اما صورتش را کامل نتوانسته ببینید، چون ملاعمر با زن‌ها بصورت روبرو ملاقات نمی‌کرد.  او مدت‌های زیادی را با احمدشاه مسعود، داکتر عبدالله و دیگر فرماندهان جهادی حزب جمعیت در پنجشیر و برخی ولایات شمال بوده است.
کتابی که نینا در مورد جنگجویان جهادی افغانستان نوشته
در وقفه درسی، در حالی که در مورد سفرهایش به افغانستان می‌گفت، از خاطره‌ی تلخی که هنوز آزارش می‌دهد یاد کرد.  قهوه‌اش را تازه کرد و گفت:« اوه...یک خاطره بد از افغانستان دارم. در جریان جنگ، یکبار در پنجشیر منتظر هلیکوپتر بودم تا مرا انتقال دهد. پس از چند روز انتظار، هلیکوپتر آمد و قرار شد من و شماری دیگر از افراد را انتقال دهد. وقتی همه جابجا شدند، یک قمندان جهادی نیز آمد و چهار بادیگارد همراهی‌اش می‌کردند. هنگامی که همه آماده پرواز بودیم، یک نفر از سربازان یک سرباز زخمی را روی شانه‌اش انداخته و به سمت هلیکوپتر آورد تا با هلیکوپتر جهت تداوی به جبهه دیگری که امکانات صحی داشت منتقل شود. همه به شمول خلبان، از قمندان جهادی که چهار بادیگار با خود داشت تقاضا کرد که خودش و بادیگاردهایش پایین شوند تا جا برای آن زخمی مهیا شود. قمندان نپذیرفت. از قمندان تقاضا شد که حد اقل بادیگاردهایش را از هلیکوپتر پایین کند تا جانِ آن زخمی نجات یابد. قمندان نپذیرفت. من با وجودی که روزها منتظر هلیکوپتر مانده بودم، از هلیکوپتر پایین شدم تا جا برای زخمی مهیا شود. روز بسیار سختی بود.»


مارشال فهیم مرا تهدید به مرگ کرد
نینا حتی یکبار توسط مارشال تهدید به مرگ شده است. او گفت در پنجشیر در خانه‌ی مستقر بودم که پنجره‌اش مسلط به خانه مارشال فهیم بود. یکبار بدون اینکه حساسیت‌ها را درک کنم، سرم را از پنجره بیرون کردم تا آسمان و هوا را ببینم. ساعتی بعد مارشال فهیم مرا خواست و تهدید کرد که اگر بار دیگر کله‌ام را از پنجره بیرون کنم با گلوله به فرقم خواهد زد. نینا در حالی که می‌گفت مارشال فهیم کارنامه‌ی خوبی ندارد، گفت: « به احمدشاه مسعود احترام زیادی قائلم.»

داکتر عبدالله ترجمان من بود
این کتاب شامل عکس و یادداشت‌های از افغانستان است
نینا هنوز با شماری از چهره‌های سیاسی افغانستان از جمله داکتر عبدالله و امرالله صالح تماس دارد. او گفت در جریان بارها حضورش در افغانستان که عمدتاً در جبهات جنگ و در پنجشیر بوده، داکتر عبدالله بحیث ترجمان، او را همراهی کرده است. او گفت دو بار در حالی که جانِ داکتر عبدالله در اثر تنش‌های سیاسی و نظامی در خطر بود، او را کمک کردم به تاجیکستان فرار کند.
داکتر عبدالله در جریان جنگ داخلی و مقاومت علیه طالبان، در نقش سخنگوی احمدشاه مسعود و جبهه مقاومت عمل می‌کرد و به دلیل توانایی‌اش در زبان انگلیسی، روزنامه‌نگاران خارجی را همکاری می‌کرد.
در حالی که من پرسش‌های فراوانی داشتم تا از نینا بپرسم،  او پس از پایان تدریس، با عجله قهوه‌اش را نوشید و ما را ترک کرد. نینا یک اسب دارد و عاشق اسب‌سواری است.

۰۹ بهمن ۱۳۹۸

شاه آمد و شاه آمد


دیروز چهارشنبه، دو مامور حکومتی به شهر میمنه مرکز ولایت فاریاب سفر کردند. سفرشان کاری بود و به منظور بررسی اوضاع امنیتی و حکومتداری صورت گرفت. این سفر اما چنان با هلهله و هیاهو همراه شد که از والی تا جوالی مصروف چک چک و هیاهو شدند.
تصاویری که از جریان ورود این دو مامور حکومتی به میمنه منتشر شده نشان می‌دهند که از چاپ‌انداز تا بایسکیل‌سوار و از کودک تا کهن سال دست به سینه به احترام این دو کارمند حکومت در جاده‌ها صف کشیده اند. واضح است که این همه تدابیر توسط والی فاریاب که مامور درجه‌یک حکومت در آن ولایت است گرفته شده . داکتر نقیب‌الله فایق شخص زحمت‌کش، با انگیزه و پر انرژی است، اما ظاهراً درک نکرده که انرژی خود و مردم را بیجا هزینه کرده است.

دو مامور حکومتی که به میمنه سفر کردند حمدالله محب مشاور شورای امنیت ملی و متین بیگ رئیس اداره ارگان‌های محلی بودند. این‌ها وظیفه شان است که از نقاط مختلف کشور دیدن کنند و هر روز سراغ یک شهر و یک ولایت را بخاطر تطبیق فرامین حکومتی و بقیه برنامه‌های دولتی بگیرند. بیک و محب نه رهبران جریان‌های سیاسی استند که هواداران شان برای شان هوورا بکشند و نه لازم است که در جریان سفر کاری، با چنین هلهله‌ی استقبال شوند.
شهر میمنه در محاصره طالبان است و سربازان زیادی از کمبود مهمات، محاصره و آب و نان شکایت دارند. در چند قدمی دفتر والی فاریاب، صدها خانواده که خانه و دارایی شان را در جنگ از دست داده اند شب‌ها گرسنه می‌خوابند. در شهر پر از آدم‌های گرسنه و گیرمانده در محاصره دشمن چه نیاز است که از دو مامور حکومت به رسم «شاه آمد و شاه آمد» استقبال صورت گیرد؟
همین چهره‌های جوان ادعا می‌کنند که ما سمبول مبارزه با فساد هستیم و حکومت اگر به نسل جوان سپرده شود نظم و عدالت برقرار خواهد شد!! این نمایش می‌تواند بخشی از همین ادعای مبارزه با فساد  باشد!

خانه گرگ

نقش جنرال دوستم در تعیین اوضاع سیاسی هنوز پابرجاست. هرچند همقطاران او که گاهی در محور او ائتلاف ایجاد می‌کنند میدان را باخته اند.
به نظر می‌رسد که صحبت با جنرال دوستم، قبل از اعلان ابتدایی و نهایی انتخابات ریاست جمهوری، شرط اساسی است. غنی هم با درک این موضوع، همین کار را کرد.
دوستم چندی قبل در حین بلندپروازی‌های اشرف غنی هشدار داد که «خانه گرگ بی استخوان نیست». در پی این هشدار، از جنرالان ناتو تا کابینه اشرف غنی پشت قطر شاهی شبرغان صف کشیدند.
تا زمانی که خانِ ترکستان زنده است، کسی نمی‌تواند نقش خانه گرگ را در معادلات سیاسی نادیده بگیرد.
General Abdulrashid Dustom



وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است

حتماً ترا غمِ سنگینی در بر گرفته و حتماً تلاش می‌کنی روی شانه‌ی بکتاش به آرامش برسی. شاید دوست داری به تنهایی در دیواری تکیه بزنی و به سنگینی اندوهی که شانه‌های استوارت را خم کرده لعنت بفرستی. به مادر «پیچه سفید» و غصه‌دار، به خواهران قشنگ‌تر از گل‌های مریم، به خواهری که نزد بابا رفته و به خوشی‌های که  از کنار آن پنجره آفتابی و روشن پریده است...آه چه ویران‌گر است این اندوه... این رفتن، این پریدن...
 از این راه دور، این شهر غریب و از این روزهای سخت،  به تو، به آن مادر مهربان با نگاه‌های نافذ و صدای همیشه محزونش، به روح زخم‌دیده و قلب ناآرامش، به خواهرانِ گیسو پریشان و به بکتاش عزیز  که کنارت استوار ایستاده فکر می‌کنم... به اندوه عمیقی فرو می‌روم و این احساس که در این روزگار غریب کاری از دستم ساخته نیست، مرا در تهِ دره‌ی سیاه نا امیدی و پوچی پرتاب می‌کند.
وقتی شنیدم حُسنای نازنین؛ آن قدبلند شهر، آن زیبای مغرور و آن انسانِ باشکوه، راه سفر گرفت و نزد بابی جان رفت، احساس اینکه دور  هستم و نمی‌توانم شریک این اندوه سنگین باشم مرا در خودش فشرد. شرمنده ام ساخت و نا امیدم کرد.
روزهای عبث و باطلی است سینا جانم. امیدوارم مرا ببخشی...این همه وقت، مرا برادر صدا زدی، اما من اندک‌ترین کاری برای ادای این مسوولیت نتوانستم... چه کنم که « شادی به دمِ بادبادکی بند است» و ما انسان‌ها در مقابل اتفاقاتی که برای ما رقم می‌خورد عاجز و بیچاره می‌مانیم. چند روز قبل خودت همین حرف را گفتی و پرسیدی که چرا این جزاها را می‌بینی؟ گفتی پس از رفتن «بابی» فقط چند شادمانی کوچک و بار دیگر این اندوه بزرگ... من هم نمی‌دانم آدم‌ها تاوان چه چیزی را باید پس بدهند. اما رنج رنج رنج جزئی از سرشت ما آدم‌هاست. شادی‌های کوچک، رنج‌های عظیم. فرقی نمی‌کند کجا زندگی می‌کنی و چگونه زندگی می‌کنی. رنج همراه همیشگی و شادی گمشده دایمی همه ماست. هر کدام ما به نحوی...اما اندوه این رفتن، با هیچ اندوه دیگری شاید قابل قیاس نیست...
از لحظه‌ی که خبر سفر حُسنای نازنین را بسوی آغوش پدر شنیدم، تا این لحظه که نیمی از شب است در ترس و اضطراب هستم. ترس از این‌که ممکن است تو نتوانی مواظب خودت، مادر و خواهران باشی. اضطراب و نگرانی از اینکه چگونه می‌شود با اندوهِ به این بزرگی کنار آمد؟  حال مادر چه خواهد شد؟ مادری که نَفس‌های خسته‌اش بسته به لبخند «هفت دختر» است. اکنون که یکی از این میان رفته تا بر نگردد او چه خواهد کرد؟ با شانه‌ی که موهایش را نقش می‌داد، با آیینه‌ی که خودش را هر صبح در آن می‌دید و با پنجره‌ی که رو به آن به آفتاب سلام می‌کرد چه خواهد کرد...
کاش‌ها مرا می‌آزارد...کاش‌های که اگر کابل می‌بودم شاید حل می‌شدند. نمی‌دانم اگر می‌بودم کاری از من ساخته بود یا خیر... شاید هیچ کاری، اما حداقل می‌توانستم خودم را تسلا دهم...
سیناگل عزیزم، بکتاش نازنین... چقدر باهم خندیدیم، خطر کردیم و در کوچه‌های خاکی کابل قدم زدیم. تصور اینکه شما شب ناراحت بخوابید، شب کابوس ببینید و یا صبح اندوهگین و سرخورده بیدار شوید برایم سخت است. شما را دوست دارم از اعماق وجود و به این دوست داشتن حرمت می‌گذارم، چون آگاهانه، صادقانه و حتی عاشقانه است.
شما استوار بمانید، مادر و خواهران اندوهگین را نگذارید بیشتر از این اذیت شوند. هرچند این حرف شاید احمقانه به نظر برسد؛ اما استواری شما به آنان جرات و امید می‌دهد، حتی اگر امیدی باقی نمانده باشد.
مرا ببخشید که بیهوده نوشتم...راه دیگری برای اینکه احساس کنم شما را در آغوش گرفته و باهم حرف زده‌ایم نداشتم...به یاد حُسناجان، آن بانوی بالابلند و آن انسانِ باشکوه...روحش شاد و در آرامش ابدی باد! روح بلند بابی جان شاد و غریق آرامش باد!

بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چو سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است.

شعر: «غلام‌رضا بروسان»


۰۶ بهمن ۱۳۹۸

سفره‌های خالی قبیله واخی در بام دنیا


واخان دور افتاده ترین ولسوالی بدخشان در شمالشرق افغانستان است که تا مرز چین امتداد دارد.
این دره زیبا که اکنون پارک ملی افغانستان نام گذاری شده، بیشتر از دوهزار و پنجصدسال است که محل سکونت بومی‌ها، خصوصاً اعضای قبیله واخی است. واخی قبلیه‌ی مهمان نواز، سختکوش و مهربان است که از  روزگاران دور میزبان جهانگردان و تاجران بوده است. مارکوپولو، میرزا محمد حیدر، بنتو گوئیس و ده‌ها  سیاح دیگر از نقاط مختلف جهان که روزگاری از این دره بازدید کرده اند، از مردم واخی به عنوان انسان‌های مهربان و مهمان نواز و از واخان به عنوان تکه‌ی از بهشت یاد کرده اند.
قبلیه واخی حدود ده هزار عضو دارد که دامداری تنها گزینه برای تامین نیازهای زندگی شان است. گاومیش در این قبیله نقش اساسی را در حمل و نقل دارد و از وسایل نقلیه مانند موتر، موترسایکیل و حتی بایسکیل در محل سکونت این قبیله خبری نیست.
واخان بخش مهمی از جاده تجارتی راه ابریشم  بود. این دره در جریان «بازی بزرگ» و در اواخر قرن نوزدهم برای حل جدال انگلیس و روسیه بر سر آسیای مرکزی، به عنوان منطقه‌ی حائل تعیین گردید. این دره محل تلاقی هندوکش، قراقروم و پامیر سه مرتفع‌ترین کوهستان‌های جهان است. به همین دلیل باشندگان این کوهستان از همه اتفاقات دنیای جدید دور مانده و در سال‌های اخیر، در فقر شدید گرفتار استند.
اعضای قبیله واخی به تلویزیون، مبایل و انترنت دسترسی ندارند و حتی واحد پول افغانستان را نمی‌شناسند. خبرنگاران و سیاحانی که از این قبیله بازدید کرده اند می‌گویند که آنان از تحولات چهل سال اخیر در افغانستان بی اطلاع استند و طالبان، حامدکرزی، اشرف غنی و داعش را نمی‌شناسند.
تلخ‌ترین خاطرات سیاحان از بازدید از این دره، مرگ و میر مادران و نوزدان در اثر سرما و نبود ادویه، معتاد بودن اکثریت زنان، مردان و کودکان به مواد مخدر که اکثراً به هدف درمان استفاده می‌شود و عدم امکانات آموزشی برای کودکان است.

نعیم رحیمی یکی از خبرنگاران اخیراً به دره واخان سفر کرده و از قبیله واخی بازدید کرده است.

۰۳ بهمن ۱۳۹۸

چگونه بر دشواری‌های مهاجرت غلبه کنیم؟

او یکی از میلیون‌ها مهاجر افغان است که با عبور از چالش‌های نفس‌گیر در مسیر مهاجرت، به الگو و نمونه‌ی الهام‌بخش برای مهاجران تبدیل شده است. او دانش‌آموخته طب در دانشگاه بلخ است و در سال 2001 افغانستان را ترک کرد و به یونان پناه برد. او زمان طولانی را با هزاران مهاجر دیگر در پارک‌های شهر آتن سر کرد و با گرسنگی، بی پناهی، فقر و آوارگی خو گرفت. در اوج این مشکلات نفس‌گیر، آموخت که چگونه می‌توان مهاجرت و چالش‌هایش را به یک فرصت جدید برای یک زندگی جدید بدل کرد.
او یونس محمدی، رئیس مجمع مهاجران یونان، نامزد انتخابات پارلمانی اتحادیه اروپا در سال 2019 و برنده چندین جایزه معتبر بین‌المللی است.

محمدی در میان انبوهی از چالش و مشقت، راهش را به عنوان یک مهاجر تا پله های بلند موفقیت پیمود و با بدست آوردن شهروندی یونان، تبدیل به یک چهره الهام‌بخش و محبوب در میان جامعه یونان شد.
یونس محمدی در همراهی با شماری از مهاجران در یونان، اتحادیه مهاجران یونان را تاسیس کرد که با فعالیت‌های موثر در عرصه حمایت از حقوق مهاجران، کودکان و ارزش‌های حقوق بشری، جوایز متعددی را بدست آورده است. او در سال 2019 از سوی «ائتلاف چپ رادیکال» که حزب حاکم در یونان است در انتخابات پارلمانی اتحادیه اروپا نامزد شد. هرچند رویای او برای رفتن به پارلمان اروپا محقق نشد، اما در این انتخابات به عنوان یک چهره محبوب، بیست هزار رای از جامعه میزبان بدست آورد.
یونس محمدی به تاریخ بیست جنوری سال 2020 بخاطر فعالیت‌های حقوق بشری اش در جامعه مهاجران یونان، جایزه سازمان بین‌المللی Child 10 «ده کودک» را بدست آورد. این جایزه برای او و بقیه برندگان، در یک مراسم ویژه در شهر مالمو در جنوب سویدن اهدا شد.
تصویر
واضح است که یونس محمدی راه طولانی را تا رسیدن به پله‌های موفقیت طی کرده است، خصوصاً اینکه او در یونان و در جامعه‌ی به شدت ضد مهاجر زندگی می‌کند. از او پرسیدم که چگونه توانسته راهش را به عنوان یک مهاجر در جامعه جدیدش که امکانات و فضای مناسبی برای مهاجران نیز ندارد بیابد؟
پاسخ محمدی، پیام واقع‌بینانه و آگاهانه برای بقیه مهاجران است. او گفت: «مهاجرت با چالش‌های فراوانی همراه است و مهم‌ترین آن احتمال از دست دادن امید برای پیشرفت است. یک مهاجر اگر امید به آینده را از دست ندهد، به هر امکان و فرصتی در آینده دست خواهد یافت.»

 سخنرانی یونس محمدی را در مراسم بدست آوردن جایزه سازمان «ده کودک» ببینید.

۲۹ دی ۱۳۹۸

چای‌بازی


چند سال قبل در یکی از کوچه‌های تاشقرغان قدم می‌زدم که به آشنایی از باشنده‌های بومی برخوردم. زیر درخت توت نشسته و چای می‌نوشید. از همان جایی که نشسته بود صدا زد: «اندیوال بیا که چای بازی کنیم»
این اصطلاح قشنگ سال‌هاست در ذهنم حک شده.
شما اگر دوستی را به چای نوشیدن دعوت کنید چه می‌گویید؟
چای بازی😍


کله‌پاچه، در موزیم غذاهای نفرت‌انگیز جهان


اینجا «موزیم  غذاهای نفرت انگیز» جهان است. این موزیم در شهر مالمو در جنوب سویدن فعالیت دارد.
 از کله‌پاچه گوسفند و گوساله که در افغانستان و ایران طرفداران بی‌شمار دارد تا قورمه خفاش، آلت تناسلی و بیضه گاو، کله خرگوش و ده‌ها مورد دیگر از غذاهای رایج  در کشورهای جهان در این موزیم گردآوری شده و به نمایش گذاشته شده است.
من از این موزیم دیدن کردم. مجبور شدم چندتا از این نفرت‌انگیزترین غذاها را بخورم.
این ویدیو را ببینید، شاید غذای محبوب شما، یکی از چندش‌آورترین غذاهای جهان باشد.