ساعت یکونیم شب است و تمام تلاشهایم برای به خواب رفتن ناکام مانده اند. یکبار آرام و ملایم خوابم برد اما محکم از خواب پریدم. انگار که سیم برق به بدنم وصل شده باشد...کابوس است، کابوس سیاه مرگ. همان که ما را در همهجا محاصره کرده و همهجا دنبال میکند... تلاش میکنم ذهنم را از وقایع تلخ و مرگبار که عامل این زجر و بیخوابی است به طرف باغهای سرخ و سبز هدایتکنم اما چارهساز نیست... کتاب خاطرات پابلو نرودا را باز میکنم تا به بیشهزارهای شیلی و رودخانههای خروشان آمریکای جنوبی سفر کنم. از خردسالی و نوجوانی رفیق پابلو میخوانم و اینکه چگون…
Social media