۲۰.۸.۹۸

مولانا عبدالله مدیر مرکز ملی شمارش آرا در کمیسیون انتخابات را توهین نژادی و تهدی به مرگ کرده است


 ترجمه نامه نماینده خاص سرمنشی ملل متحد برای افغانستان به رئیس کمیسیون مستقل انتخابات


هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما)
دفتر نماینده خاص دبیر کل ملل متحد
10 نوامبر 2019

محترم خانم نورستانی،
هدف این نامه ابراز رسمی نگرانی شدید سازمان ملل متحد در مورد رفتار کمیشنر مولانا عبدالله در جلسه ای که اخیرا در تاریخ 5 نوامبر 2019 برگزار گردید می باشد. در این جلسه تعدادی از مشاوران تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات ملل متحد (UNESP) و همچنین دو تن کمیشنران بین المللی که حق رای ندارند، بعلاوه شخص شما و دیگر کمیشنران کمیسیون مستقل انتخابات و مقامات ارشد درالانشای کمیسیون مستقل انتخابات اشتراک داشتند.
مشاروان تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات و کمیشنران بین المللی هنگام برگزاری این جلسه شاهد اظهارات کمیشنر مولانا عبدالله علیه آقای بشیرعلی، مدیر دیتابیس مرکز ملی شمارش آرا، بودند که شامل تهدید مستقیم به مرگ و همچنین اشاراتی موهن درباره مذهب و قومیت آقای علی بود. سازمان ملل متحد این نوع رفتارها را کاملا غیرقابل قبول و شدیدا مغایر با ماده 17 قانون انتخابات، که بیان می دارد اعضای کمیسیون انتخابات ملزم به احترام به عالیترین منافع کشور و مفاد قانون اساسی در تصمیم گیری های خویش هستند می داند: و هرگونه تبعیض و تعصب براساس نژاد، قومیت، دین، حزب، زبان، مذهب و جندر را نفی می کند. قانون انتخابات همچنین تصریح می کند که مطابق ماده 16 (1)(8)، یک عضو کمیسیون در شرایط ذیل می تواند خلع وظیفه گردد: (8) عدم رعایت مفاد ماده 17 این قانون.
درک ما این است که این اولین باری نیست که کمیشنر مولانا عبدالله چنین رفتار اهانت آمیز را در جلسات و تعاملات در داخل کمیسیون مستقل انتخابات انجام داده است اما این اولین بار است که کارکنان ملل متحد شاهد چنین رویدادی بوده اند. بنابراین ما از کمیسیون درخواست می کنیم تا عاجلا اقداماتی را به منظور رسیدگی به رفتار کمیشنر عبدالله با رویکردی که وی را پاسخگو سازد روی دست گیرد. 
در حالی که سازمان ملل متحد کاملا متعهد به حمایت از کار کمیسیون مستقل انتخابات و همکاری با دیگر کمیشنران است، نگرانی کارکنان ما و همچنین کارمندان کمیسیون مستقل انتخابات به دلیل فضای کاری مسموم به وجود آمده توسط رفتار کمیشنر مولانا عبدالله ما را ناچار به بازبینی تعاملات روزانه ما با کمیشنر مولانا کرده است. بدین منظور، ما این حق را محفوظ می داریم تا اقدامات محتمل بعدی را براساس تصامیم کمیسیون مستقل انتخابات در پاسخ به این رویداد انجام دهیم.
ما امیدواریم که کمیسیون مستقل انتخابات اقدام مناسب و به موقع را برای رسیدگی به این مسئله جدی در مطابقت با قانون انتخابات و دیگر لوایح و مقررات حاکم بر فعالیتهای کمیسیون مستقل انتخابات روی دست گیرد.

امضاء شده توسط
تادامیچی یاماموتو
نماینده خاص سرمنشی ملل متحد برای افغانستان


      به: حوا علم نورستانی
                                                                رئیس کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان                                                                  

از کافه‌های مالمو


دختر سوئدی، دلتنگ پسری در کابل است
مختار وفایی
 در گوشه‌ی یکی از کافه‌های دنج و آرام شهر مالمو که دیوارهای آن پر است از نقاشی، شعار و عکس‌های از مردمان و روزگاران قدیم، نشسته‌ایم.
آخرِ هفته است و من مثل همیشه خسته و نیازمند یک چرت طولانی هستم. او قهوه‌اش را می‌نوشد و پشت سرهم از من سوال می‌پرسد. عذرخواهی می‌کند که قهوه من هنوز نرسیده و او با شتاب به سمت طرح پرسش‌هایش رفته است. پس از لحظاتی، کارگر کافه، قهوه را می‌آورد و با لبخند جلوی من می‌گذارد.
 کسی که در مقابلم نشسته، یک روزنامه‌نگار سوئدی است و روی یک تحقیق در مورد زندگی مهاجران اخراج شده از سوئد کار می‌کند. بی وقفه در مورد امنیت، اجتماع و تحولات افغانستان می‌پرسد و گاهی هم در مورد کارهای خودم و اوضاع رسانه و آزادی‌بیان. باری هم از من می‌پرسد که آیا خبرنگار بودن در افغانستان خطرناک است؟ زن بودن خطرناک است؟ می‌گویم خبرنگار بودن و زن بودن شاید در همه جای جهان در یک حدی خطرناک باشد، اما در افغانستان بیشتر از بقیه جاها خطرناک است.
می‌پرسد: جوانانی که از افغانستان به اروپا پناهنده شدند و دوباره از این جا برگشت داده شدند، سرنوشت‌شان چه می‌شود؟ تا حالا کسی را می‌شناسی که از کشورهای اروپایی برگشت داده شده و از سرنوشت‌اش آگاه شده باشی؟ می‌گویم: بله، من با شماری از جوانانی که در سال ۲۰۱۷ از آلمان به کابل برگشت داده‌ شدند، دیدار و مصاحبه کردم. یکی از آنان دچار تنش‌های روانی شده بود، یکی در حمله انتحاری زخمی شد و دیگری خودکشی کرد. نگرانی در چشم‌هایش موج میزند، گیلاس قهوه را کنار می‌گذارد و دست راستش را زیر چانه‌اش ستون می‌کند و اندکی به فکر فرومی‌رود.
بعد خودش را جابجا کرده و می‌پرسد: اوضاع کابل چگونه است؟ می‌گویم: خبرهای بد زیاد است، هر از چندگاهی اتفاقات خونینی می‌افتد و فعلاً هم اوضاع سیاسی پیچیده و نگران کننده است.
می‌گوید: من یک برادر دارم که در کابل زندگی می‌کند. تعجب می‌کنم و می‌گویم: واقعا؟ برادر شما در کابل؟ ممکن است کمی توضیح بدهید؟ ادامه میدهد: بله برادر من، اسم‌اش صمیم است و ۱۹ سال دارد. سال ۲۰۱۵ به سوئد آمد و پدر و مادرم او را به‌حیث فرزندشان پذیرفتند. اما دولت سوئد پس از چندی، او و جمعی دیگر از جوانان پناهجوی افغانستانی را اخراج کرد. من دلتنگ برادرم هستم. می‌خواهم هرچه زودتر ببینم‌اش...
"اِلسا" وقتی در مورد برادرش صحبت می‌کرد، هیچ واژه‌ی در مورد این‌که برادرش از یک پدر و مادر افغان زاده شده و بحیث مهاجر در وطن او پناه گرفته و یا بابت نیاز و مجبوریتی که داشته عضو خانواده‌شان شده‌است، اشاره ‌نکرد. هیچ واژه‌ی در صحبت‌هایش نیافتم که نشانه‌ای از تفاوت میان این خواهر و برادری با رابطه‌های خونی باشد. او صاف و صادقانه و صمیمانه در مورد برادری حرف می‌زد که انگار کودکی‌های‌شان را باهم سپری کرده‌اند، در یک کودکستان و مکتب درس خوانده و در آغوش یک پدر و مادر بزرگ شده‌اند.
من از صمیمیت و صداقت اِلسا غافلگیر و از حجم دلتنگی‌اش غمگین شدم. گفت "هرکاری کردیم که مانع اخراجش به افغانستان شویم، اما دولت سوئد بلاخره این کار را کرد. پدر و مادر صمیم در جنگ‌های افغانستان کشته شده‌اند و اکنون او در یک خانه کرایی در کابل زندگی می‌کند."
در حالی که چشم‌هایش به نقاشی‌ها و تصاویر روی کافه دوخته شده بود، مرا با پرسش دیگری غافلگیر کرد: می‌خواهم کابل بروم، مشوره شما برای این‌که در امنیت باشم چه است؟ گفتم: برای دیدن صمیم؟ گفت: بله، دلیل دیگری برای رفتن ندارم، من دلتنگ برادرم هستم و فکر می‌کنم باید بروم و ببینم‌اش.
 من نکاتی را که برای امنیت یک شهروند خارجی در کابل تا حدی کمک می‌کند برایش توضیح دادم و گفتم: تهدید و خطر در کابل قابل پیش‌بینی نیست و در واقع منطقه‌ی امن و نا امن وجود ندارد. شاید شما را کسی شما را هدف قرار ندهد، اما وقتی می‌روید رستورانت یا خرید ممکن است آن‌جا یک انفجار یا حمله انتحاری صورت بگیرد که اصلاً قابل پیش‌بینی نیست. فقط باید احتیاط کنید. وقتی در مورد زندگی و امنیت در کابل با همین کلمات با دوستان ایرانی، هندوستانی و یا اروپایی‌ام صحبت می‌کنم، همه آنان «اوه مای گاد» یا نشانه‌های تعجب از خود بروز می‌دهند، اما اِلسا فقط حرف‌هایم را یاد داشت می‌کرد و بدون هیچ تعجب و ترس می‌گفت: حتما این نکات را در سفر به کابل رعایت می‌کنم. او گفت: پدرم چندی قبل برای دیدن برادرم به کابل رفته بود و یک هفته آنجا باهم بودند، اما من هم دلتنگ‌اش هستم و می‌خواهم ببینم‌اش.
 از اِلسا و مهربانی‌اش چند نکته را آموختم و مهم‌ترینِ آن فکرکنم این باشد که سوئدی‌های مهربان تا پای جان در برابر تعهد و مسوولیت‌های‌شان می‌ایستند. جدای از سیاست‌های حکومت‌ها و احزاب ضد مهاجرت، دلتنگی اِلسا برای دیدن برادرش و مبارزه خانواده او برای برگشتاندن صمیم به سوئد یکی از عالی‌ترین نمونه‌های حمایت و مهربانی این مردم از مهاجرانی است که وطن شان طعمه جنگ شده و به این‌جا پناه گرفته اند.

۱۶.۸.۹۸

مماتی مزار، در یک خانه غصبی قرارگاه نظامی ساخته است

«مماتی‌باش»، از چهره‌های محبوب یک سریال تلویزیونی ترکی بنام «وادی گرگ‌ها» است که در رسانه‌های افغانستان چندسال بصورت پیهم نشر ‌شد. مماتی باش، شخصیت جالبی دارد. در مقابل دوستانش مهربان و در مقابل دشمنانش بی رحم است. گاهی دچار احساسات  می‌شود و گاهی سخت‌دل و بی‌پروا. اگر کسی به اعتمادش خیانت کند، تا خط آخر برای انتقام می‌ایستد. مماتی از چهره‌های محبوب سینمای ترکیه در افغانستان است و بسیاری‌ها تلاش می‌کنند مانند مماتی باشند. البته بیشتر به خاطر توانایی‌هایش در عرصه انتقام‌جویی، جنگ و از میان برداشتن رقبا.
اخیراً یک باند خرابکار از ولسوالی سالنگ بازداشت شد که توسط شخصی بنام مستعار «مماتی سالنگ» رهبری می‌شد. مماتی سالنگ ظاهراً دغدغه سیاسی داشت و گاهی برای تامین نیازهای مالی اش از مردم اخاذی می‌کرد. او برای خودش کابینه و تشکیلات مشخصی داشت و حتی یک تن را بحیث سخنگو منصوب کرده بود. مماتی سالنگ پس از آنکه بخاطر اخاذی از شرکت برق، یکی از پایه‌های برق وارداتی را در سالنگ منفجر کرد و کابل در تاریکی فرو رفت، توسط ماموران ویژه امنیت ملی بازداشت و زندانی شد.
هرچند هیچ شباهتی میان مماتی‌باش و مماتی سالنگ وجود ندارد، اما نام مماتی‌باش، فعلاً با بدماشی، زورگویی و بی رحمی گِره خورده است و تحولات سیاسی و امنیتی افغانستان نیز خیلی شبیه به اتفاقاتی است که در سریال وادی گرگ‌ها دیدیم.
حرف اصلی در این‌جا روی نظام‌الدین قیصاری است. کسی که داستان‌ها، عکس‌ها و رفتارهایش خیلی شبیه به تصویری است که مردم از مماتی دارند. شاید بی‌جا نباشد که او را «مماتی مزار» بنامیم. کسی که علیه ارباب خود طغیان کرده و گاهی احساساتی و گاهی ظاهراً منطقی در مورد رویدادهای امنیتی و سیاسی موضع می‌گیرد. از روزی که قیصاری وارد مزارشریف شد، در محاصره تفنگدارانی که معلوم نیست جواز فعالیت شان از کجا صادر شده، عکس می‌گیرد و در فیسبوک اعلامیه سیاسی منتشر می‌کند.
اخیراً تصاویری از قیصاری منتشر شد که او را در میان تفنگدارانی که با راکت، پیکا و کلاشنکوف مجهز استند نشان می‌دهد. این تصاویر در حویلی مربوط به خانواده منشی عظیم گرفته شده که دو هفته قبل توسط قیصاری به زور اسلحه غصب شده است. هرچند داستان این زمین غصبی طولانی است اما بصورت فشرده به آن اشاره می‌کنم. 
در دهه ۷۰خورشیدی زمانی که مزارشریف مرکز اقتدار حزب جنبش ملی بود، رسول پهلوان فرمانده فرقه ۵۱۱ نظامی، زمین های زیادی را در مزارشریف غصب و به فرماندهان مسلح این حزب توزیع کرد. در این میان ۹۰۰ متر زمین از جایدادهای منشی عظیم به یک فرمانده حزب جنبش بنام یعقوب تعلق گرفت. یعقوب روی این زمین غصبی خانه آباد کرد و سال‌ها در آن زندگی کرد.
 پس از فروپاشی اقتدار حزب جنبش و سپس سقوط طالبان، خانواده منشی عظیم برای پس گرفتن جایدادشان در محاکم افغانستان علیه یعقوب دعوا باز کردند. محاکم دولتی اخیراً فصیله کردند که خانواده منشی عظیم باید بابت ساخت و سازی که روی این زمین صورت گرفته،  ۴۵هزار دالر امریکایی به یعقوب بپردازند و زمین شان تحویل بگیرند.
دو هفته قبل، یعقوب ۴۵هزار دالر امریکایی را از خانواده منشی عظیم دریافت کرد و خانه غصبی را ترک نمود. ساعتی پس از کوچ‌کشی یعقوب، نظام الدین قیصاری با افراد مسلح تحت امرش در این خانه مستقر شد و تصاویر خود را روی دیوارهای آن آویزان کرد. قیصاری این خانه را قرارگاه نظامی ساخته و به اعضای خانواده منشی عظیم هشدار داده است که به این محل به عنوان ملکیت شان نبینند.
قیصاری اکنون ادعا دارد که رهبر حزب جنبش ملی است و به همین بهانه ده‌ها فرد مسلح در مزارشریف او را همراهی می‌کند. او در حالی با درآوردن اداهای مماتی در مزارشریف مانور می‌دهد که جرات رفتن به فاریاب را ندارد.

۱۴.۸.۹۸

چرا هر چیزی از جنس وطنی‌اش، فاجعه است؟

سینمای بالیوود فیلمی تولید کرده بنام پانی‌پت، خیانت بزرگ. این فیلم به لشکرکشی احمدشاه ابدالی به هندوستان و مشخصاً جنگ خونینی که در سال ۱۷۶۰ میلادی میان نیروی ۶۰هزار نفری احمدشاه ابدالی و نیروی ۲۰۰هزار نفری مرهته‌ها و راجپوت‌ها رخ داد پرداخته است. پیروز این نبرد خونین نیروهای احمدشاه ابدالی بود و لشکریان مرهته‌ها و راجپوت‌ها بی‌شمار کشته شدند. احمدشاه ابدالی موسس و شاه افغانستان بود که با لشکرکشی به هندوستان، در پی تقویت حکومت مسلمان‌ها و گسترش سلطه و حاکمیت افغان‌ها بود. اکنون سانجی دات در نقش احمدشاه ابدالی این رویدادها را روی پرده سینما آورده است.
فیلم به تاریخ ۶دسمبر در سینماهای هند به نمایش می‌رود، اما تحلیلگران وطنی در جایگاه منتقدان سرسخت تاریخ و سینما، از همین حالا و فقط با دیدن پوستر فیلم، به نقد آن شروع کرده اند. راستی چرا هرچیزی از جنس وطنی اش اینقدر فاجعه است؟ حتی تحلیل وطنی!
یک عده داد می‌زنند که سانجی دات در نقش منفی، تلاش کرده از احمدشاه ابدالی چهره ظالم، بغاوت‌گر و ستمگر را به نمایش بگذارند و عده‌ی به همدیگر تبریکی می‌دهند که چهره واقعی احمدشاه که پشتون ها وی را «بابا» می‌گویند در این فیلم افشا شده است.
در حالی که هنوز هیچ چیزی واضح نیست. فیلم هنوز به نمایش رفته، فیلم نامه را کسی نخوانده و کارگردان‌های سینمای بالیوود نیز از کسی دستور نمی‌گیرند که چه چیزی را سانسور و چه چیزی را اضافه یا کم کنند.
از سوی دیگر وقتی جرات می‌کنیم و در مورد تاریخ و سینما صحبت کنیم باید توانایی درکِ تاریخ و تحلیل اندک از هنر و سینما داشته باشیم. نمی‌شود که در مورد این پدیده ها چنان نظر بدهیم که در مورد افزایش قیمت کچالو و کاهش قیمت پیاز و زردک نظر می‌دهیم.
حرف دیگر این است که در عصر احمدشاه ابدالی، ملاک اصلی قدرت و حاکمیت، لشکرکشی، بغاوت و تصرف ممالک دیگران بود. در آن عصر (۱۷۶۰ میلادی)، هر حاکمی که این توانایی را نمی‌داشت  یا باید نابود می‌شد یا زیر سایه ی دیگری روز می‌گذراند. هیچ حکومتی را در عصر احمدشاه در منطقه آسیا سراغ نداریم که مانند امروز شعارهای مدنیت، احترام به قلمرو و حاکمیت دیگران ملاک‌های حکومت‌داری و قدرت اش بوده باشد.
به هر حال فعلاً باید صبر کنیم تا فیلم به نمایش برود. آنرا به دقت ببینیم، کتاب‌های که در مورد جنگ پانی‌پت و حمله لشکریان احمدشاه به هندوستان نوشته شده را بخوانیم و بعد با دلِ جمع و ذهن آرام در این مورد بنویسیم. 
مختار وفایی

#Panipat

۱۶.۷.۹۸

شکنجه در قشم، نگرانی در کابل و مردمانی با تجربه‌های مشابه

مختار وفایی
در گوشه‌ یک روستای تاریک و ساکت در شهرستان فلاورجان اصفهان، پس از ۱۰ ساعت کار در گلخانه‌‌ای با دمای حدود ۴۰ درجه، به اتهام «اصرار برای دریافت دستمزد و بی‌ادبی به ارباب» مورد ضرب و شتم قرار گرفتم.
بهار سال ۱۳۸۸ هجری خورشیدی بود که پس از چند روز بیکار ماندن در خانه، با امیرعلی، مالک گلخانه‌‌ای در دشت ده‌سرخ اصفهان، سر کار رفتم. آن‌ روز به دلیل بدخُلقی و دستورات پی در پی صاحب کار، بیشتر از ساعت‌های معمول کاری کار کردم، اما در آخر روز هنگامی که قرار بود دریافت دستمزد، مرحمی بر خستگی‌هایم باشد، مورد ضرب و شتم بی‌رحمانه‌‌ای قرار گرفتم.
امیرعلی بیرون از گلخانه، به ماشینش تکیه داده بود و سیگار دود می‌کرد. به سمت او رفتم و با تواضع برایش گفتم:
«ارباب کار تمام شد. اگر لطف کنید پولم را بدهید که راه دور است و دیرم شده.»
ارباب دود سیگارش را به صورتم پُف کرد و گفت:
«برو فردا بیا. باز هم کار داریم، پول دو روز را یک‌جایی می‌دهم.»
وقتی گفتم کار این گلخانه تمام شد، گلخانه بعدی کجاست، گفت:
«به تو مربوط نیست. فردا بیا پول دو روز کارگری‌ات را از من بگیر.»
اصرار کردم که پول نیاز دارم. نگاه خشم‌آلودش را به من دوخت و لگدش را به سینه‌ام حواله کرد. با دشنام‌های رکیک فریاد زد:
«اگر بار دیگر از پول حرف بزنی با ماشین از رویت رد می‌شوم.»
با سر و صورت خاک‌آلود و با ترس از حمله بعدی، به سمت یکی از کوچه‌ها دویدم که آخرش بن‌بست بود .
این شاید یکی از هزاران اتفاق مشابهی است که برای بسیاری از کارگران مهاجر افغانستانی در ایران افتاده است. قربانیانی که دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و هیچ مرجعی از آنان در مقابل آزار و اذیتی که می‌بینند پشتیبانی نمی‌کند. من اکنون و پس از ۱۰سال از آن رویداد، خودم را تحسین می‌کنم که توانستم از یک دام که ممکن بود به صحنه‌ خشن‌تری تبدیل شود، فرار کنم
ماجرا چه بود؟
به تاریخ سوم اکتبر، ویدئویی در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها منتشر شد که شکنجه یک نوجوان افغانستانی را در روستای سلخ جزیره قشم ایران نشان می‌داد. نشر این ویدئو واکنش‌های گسترده‌‌ای در پی داشت و مقامات ایران و افغانستان از تلاش برای پیگیری آن خبر دادند. این ویدئو ذهن بسیاری‌ را آزار داد، اما برای افغانستانی‌هایی چون من که تجربه زندگی و کارگری در ایران داشته‌اند، یادآور خاطراتی از روزهای سخت و همراه با خشونت در روستاها و مزارع ایران است.
شماری از کاربران شبکه‌های اجتماعی در افغانستان با نشر این ویدئو، در پیوست از خاطرات و سرگذشت‌های مشابه‌ خود در زمان اقامت در ایران نوشتند و شمار دیگر از حکومت ایران خواستار محافظت از مهاجران و کودکان شدند.
کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در واکنش به این رویداد با نشر اعلامیه‌‌ای آن را یک «عمل جنایت‌کارانه» خواند و از مقامات ایران خواستار پیگیری و به دادگاه کشانیدن عاملان آن شد. در اعلامیه این کمیسیون آمده است:
«معیارهای بین‌المللی حقوق بشر، به‌ویژه کنوانسیون حقوق کودک، تمام کشورها را ملزم کرده است که از حقوق کودکان در قلمرو تحت حاکمیت خود، بدون تبعیض حمایت کنند.»
در ابتدا گزارش‌های مبنی بر فوت این نوجوان در اثر شکنجه منتشر شد، اما وزارت خارجه افغانستان و مقامات ایران مرگ او را تکذیب کردند.
صبغت‌الله احمدی، سخنگوی وزارت خارجه افغانستان به روزنامه اطلاعات روز گفته است: «این نوجوان زنده است و جهت معالجه به بندرعباس منتقل شده است.»
سفارت افغانستان در تهران که به تاریخ سوم اکتبر و ساعاتی پس از انتشار این ویدئو در رسانه‌ها، با نشر اعلامیه‌‌ای وعده «پیگیری همه جانبه برای روشن شدن این موضوع» را داد، هنوز هیچ اطلاع دقیقی در این مورد ندارد.
یک منبع در این سفارت به زمانه می‌گوید که اطلاع دقیقی در مورد جزییات این رویداد هنوز به این سفارت نرسیده است، هرچند این منبع قبلاً گفته بود سفارت افغانستان یک هیات را به منظور بررسی این رویداد به قشم اعزام کرده است.
این منبع در اظهارنظری تازه به زمانه می‌گوید:
«نوجوان افغانستانی بر سر یک مساله شخصی مورد شکنجه قرار گرفته و بر اساس اطلاعاتی که تاکنون به ما رسیده است، دو تن به عنوان عاملان این رویداد توسط پلیس هُرمزگان بازداشت شده‌اند.»
با وجودی که مقامات عدلی (قضایی) هرمزگان این رویداد را تایید کرده و از جمله دادستان این استان از شناسایی متهمان سخن گفته است، اما هیچ جزییاتی در مورد وضعیت نوجوانی که شکنجه شده و انگیزه این رویداد، به رسانه‌ها نداده است.
رضا صفایی، دادستان قشم روز جمعه چهارم اکتبر در گفت‌وگو با خبرگزاری دولتی کار ایران (ایرنا) گفته است:
«متهمان شناسایی شده و پرونده در حال شکل‌گیری است.»
در همان روز خبرگزاری مهر به نقل از علی صالحی، رئیس کل دادگستری هرمزگان نوشت:
«متهمان پس از تعقیب قضایی دستگیر و پس از تفهیم اتهام با صدور قرار تامین قانونی روانه زندان شدند.»
همچنانکه گفته‌های مقامات عدلی ایران در تناقض با یکدیگر است، پلیس هرُمزگان هنوز در این زمینه واکنشی نداشته است.
اطلاعات اندک، نگرانی‌ها را افزایش داده است
هنوز به صورت دقیق مشخص نیست دلیل شکنجه نوجوان افغانستانی همان «مَتلک گفتن به همسر رئیس شورای روستای سلخ» است که بسیاری از رسانه‌ها آن را عنوان کرده‌اند یا دلیل دیگری باعث این شکنجه شده است.
خبرگزاری رکنا که اخبار حوادث را پوشش می‌دهد اما به نقل از یک باشنده روستای سلخ نوشته است:
«ظاهراً جوان افغان برای یکی از نوامیس رئیس شورای روستا مزاحمت ایجاد کرده بود. رئیس شورا نیز برای ادب کردن جوان افغان چند تن را به سراغ او فرستاده که او را تا سرحد مرگ کتک زدند.»
در حالی که از نشر تصاویر شکنجه نوجوان افغانستانی چهار روز می‌گذرد، هنوز اطلاع دقیقی از وضعیت صحی او و همچنین انگیزه این خشونت منتشر نشده است.
روز یک‌شنبه شماری از فعالان مدنی افغانستان با تجمع در مقابل سفارت ایران در کابل، خواهان پیگیری این رویداد و به دادگاه کشانیدن عاملان آن شدند.
عبدالنصیر رشتیا که این اعتراض را سازماندهی کرده است به زمانه می‌گوید:
«مقامات ایران گفتند جوانی که مورد شکنجه قرار گرفته هنوز زنده است اما به دلیل این‌که هیچ‌ گونه سند و مدرکی در این مورد ارائه نشده است، ما هنوز از زنده بودن او مطمئن نیستیم.»
رشتیا با ابزار نگرانی می‌گوید که حکومت ایران در حفاظت و حمایت از مهاجران کارنامه‌‌ای سیاه دارد و برخوردش با پرونده‌های خشونت علیه مهاجران جدی نبوده است.
رشتیا اضافه می‌کند که حکومت افغانستان نیز در حفاظت از حقوق شهروندانش ضعیف و ناتوان است و به همین دلیل هنوز موفق نشده تا اطلاعات کافی در مورد ابعاد این رویداد به دست بیاورد و با مردم شریک سازد.
او می‌گوید که این رویداد باعث شده است نگرانی در مورد سرنوشت مهاجران افغانستانی در ایران افزایش یابد، چون حکومت ایران همواره قربانیان را تهدید می‌کند تا از صحبت با رسانه‌ها و دادخواهی برای تطبیق عدالت خودداری کنند.
این گزارش قبلاً در سایت رادیو زمانه منتشر شده است.


۷.۷.۹۸

دندان‌های که به جان عطامحمد نور خلید

شمارش ابتدایی آرا در بلخ نشان می‌دهد که داکتر عبدالله حتی در ولسوالی‌های خُلم و تاشقرغان که زادگاه و پایگاه عطامحمدنور و متحدان سیاسی‌اش است بیشترین رای را از آن خود کرده است.
بیشترین هزینه و بیشترین همایش‌ انتخاباتی در ولایت بلخ توسط ستاد انتخاباتی اشرف‌غنی صورت گرفت.
امرالله صالح، سرور دانش، یوسف غضنفر و اشرف‌غنی بصورت جداگانه در همایش‌های بزرگ مردمی در #مزارشریف شرکت کردند. در حالی که به نمایندگی از داکتر عبدالله، تنها  یک همایش انتخاباتی با حضور جنرال دوستم در این ولایت برگزار شد.
 نور همه افراد تاثیرگذار از تاجر تا وکیل، از مدیر تا مادون را به حمایت از غنی بسیج کرد. یک شب قبل از انتخابات در یک جلسه در کابل به فرماندهان و متحدان‌اش گفته بود: "هرکس به عبدالله رای بدهد بمن خیانت کرده."
نور در دوسال اخیر بارها عبدالله را عزت‌فروش، خائن، مار آستین و بی‌کفایت خوانده و گفته بود که "دندان‌هایت را به جان ما تیز کردی، دندانت به جان ما نمی‌خله، دندان‌ته می‌شکنانم."
عبدالله که به خوبی از دندان‌هایش مواظبت کرد، توانست از داخل خانه عطامحمد نور رای بگیرد. حالا عبدالله رئیس‌جمهور شود یا غنی فرقی نمی‌کند؛ عطامحمدنور در هر دو صورت باخته است.
این شاید پایان یک داستان پر ماجرا و جذاب به نام "امپراتور شمال" باشد.

۱۷.۶.۹۸

بخش‌های از ولسوالی استراتیژیک شولگره به طالبان واگذار می‌شود

اطلاعات منابع محلی نشان می‌دهد که مسوولان امنیتی در حال معامله سرنوشت مردم ولسوالی شولگره ولایت بلخ با طالبان استند. منابع موثق می‌‌گویند که مسوولان امنیتی دستور عقب‌نشینی یک پاسگاه نیروهای امنیتی را از روستای «سیاه آب» به روستای «خاکباد» داده که با این کار، چندین روستای امن در تیررس طالبان قرار می‌گیرند و ساحات تحت سلطه این گروه بصورت عمدی گسترش داده می‌شود.
طالبان فعلاً تنها در روستاهای رحمت‌آبادُ سیاه آب و برخی ساحات کوهستانی ولسوالی شولگره حضور دارند، اما عقب‌نشینی نیروهای دولتی از «سیاه آب»، به معنای کشانیدن جنگ در مناطق وسیعی از شرق ولسوالی شولگره است.  شولگره در مسیر شاهراه مهم و عایداتی مزار-دره صوف واقع شده و سقوط این ولسوالی بدست طالبان، منجر به قطع شدن یکی از شاهرگ‌های اقتصاد کشور می‌شود.
فعلاً جنگ از ساحه «سیاه آب» بیرون کشانیده شده و قرار است موج بعدی نا امنی، روستاهای خاکباد، ناقلین، زوارها، خواجه سکندر  و تمام ساحات در شرق ولسوالی شولگره را ببلعد. مردم این ساحات نه تنها رابطه‌ی  با طالب و داعش ندارند، بلکه به دلیل فقر و زندگی مسالمت‌آمیز، برای ایجاد گروه‌های مسلح نیز طی سال‌های اخیر اقدام نکرده اند. باشندگان این روستاها در برابر عقب‌نشینی پاسگاه نیروهای دولتی از سیاه‌آب خشمگین اند و می‌گویند که مسوولان بصورت عمدی جنگ را در روستاهای آنان می‌کشانند.
جنرال ولی محمد احمدزی فرمانده قول اردوی 209شاهین، مصروف کمپین انتخاباتی است و توقعی از ایشان نمی‌رود. از دگرجنرال یاسین ضیاء معاون اول وزارت دفاع که اکنون در بلخ بسر می‌برد، تقاضا داریم که این طرح خونین و شرم‌آورِ واگذاری بخشی از ولسوالی شولگره به طالبان را خنثا کرده و به مردم اطمینان دهد که در امنیت و آرامش می‌مانند.


۱۷.۵.۹۸

پشت پرده ماجرای قتل رییس دیوان امنیت عامه محکمه ابتدایی ولایت بلخ

مختار وفایی
صبح امروز پنج‌شنبه قاضی نجیب الله حسامی رییس دیوان امنیت عامه محکمه ابتدایی ولایت بلخ، در حالی که از خانه به طرف دفترش در حرکت بود، در ناحیه دهم شهر مزارشریف توسط افراد مسلح به قتل رسید.
نجیب الله حسامی از یکسال بدینسو در تلاش به محکمه کشانیدن قاتلان برادرش رشاد حسامی بود که در 5سپتامبر 2018 در ولایت سمنگان به قتل رسیده بود. رشاد حسامی فرمانده یک گروه خیزش های مردمی در ولایت سمنگان بود که به گفته خانواده اش و منابع موثق، توسط محمد آصف عظیمی سناتور پیشین سمنگان در مجلس سنا و مشاور پیشین ریاست اجراییه به قتل رسیده است.
قاضی نجیب الله حسامی سال گذشته و پس از کشته شدن برادرش رشاد حسامی، به سمنگان رفته و برای به دادگاه کشانیدن آصف عظیمی تلاش می کرد. نجیب الله حسامی سال گذشته در صحبت مفصل به من گفت: «هرکس از اعضای خانواده ام کشته شود، مسوول آن سناتور آصف عظیمی است، چون او تلاش دارد خانواده ما را نابود کند.»
قاضی نجیب آن زمان در مورد قتل برادرش گفت: «برادرم روز یکشنبه ۱۱ سنبله (1397) با شماری از اراکین دولتی، اعضای شورای ولایتی و نیروهای امنیتی برای جنازه یکی از بستگان یک عضو شورای ولایتی به ولسوالی خرم و سارباغ رفته بود، هنگام برگشت در منطقه قچندره مربوط به دره زندان، توسط آصف عظیمی و افراد مسلحش به قتل رسیده است.. نخستین گلوله را آصف عظیمی به صورت حاجی رشاد حسامی شلیک کرده و بعد محافظانش او را تیرباران کرده اند.»
یک مقام محلی سمنگان که نخواست از او نام گرفته شود نیز تایید کرد که حاجی آصف عظیمی و افراد تحت امرش در مسیر برگشت آنان از ولسوالی خرم و سارباغ کمین کرده و شخصاً به سر رشاد حسامی با تفنگچه شلیک کرده است. این مقام محلی همراه با رشاد حسامی جهت مراسم جنازه یک متنفذ محلی آن زمان به ولسوالی خرم و سارباغ سفر کرده بود.
جریان صحبت های قاضی نجیب الله حسامی و قتل برادر، بصورت مفصل در یک گزارش در چندین رسانه نشر شد. پس از تلاش های قاضی نجیب الله حسامی برای کشانیدن پای سناتور آصف عظیمی به دادگاه، وی از شهر ایبک متواری شده و در منطقه دره زندان در یک قرارگاه نظامی مربوط به افراد مسلح تحت امرش به سر می بُرد.
حاجی خالد عظیمی پسر آصف سناتور که به تاریخ 22 اپریل سال جاری کشته شد، در آن زمان به من گفته بود که حاجی رشاد حسامی را دوتن از محافظان پدرش کشته است. حاجی خالد افزوده بود که پدرش در این قتل دست نداشته و دشمنی شخصی میان حاجی رشاد و محافظان پدرش عامل این قتل شده بود. اما قاضی نجیب‌الله حسامی و یک مقام محلی تاکید می کردند که آصف عظیمی شخصا به رشاد حسامی شلیک کرده و سپس از محافظانش دستور تیرباران کردن او را داده است.
قاضی نجیب الله حسامی صبح امروز پس از آن توسط افراد مسلح ناشناس به قتل رسید که ترور حاجی خالد عظیمی پسر سناتور آصف عظیمی در مرکز شهر ایبک (چهارماه قبل)، دشمنی میان سناتور آصف عظیمی و خانواده نجیب الله حسامی را شدت بخشیده بود. عطامحمدنور پس از کشته شدن خالد عظیمی در یک پیام تسلیت که در صفحه فیسبوکش نشر شده بود گفته بود که حاضر است برای ختم قتل های زنجیره یی که در اثر دشمنی میان بزرگان سمنگان رخ می دهد پادرمیانی کند.
براساس روایت های که قاضی نجیب الله حسامی به من گفته بود، عامل قتل وی مشخص است.
سناتور آصف عظیمی به عنوان یک قاتل زنجیره یی در دست‌کم 20 پرونده قتل، آدم‌ربایی و راه اندازی انفجار و انتحار از جمله ترور احمدخان سمنگانی متهم است، اما تاکنون نهادهای عدلی و قضایی موفق نشده اند او را برای پاسخگویی در برابر این اتهامات به محکمه بکشانند.

۱.۵.۹۸

یک نخود کله و یک من دستار، (نگاهی به یک طغیان در مقابل خانِ ترکستان)


مختار وفایی

نظام الدین قیصاری، یکی از صدها جنگجوی شجاع و نترسی است که در دامن یک مادر ازبیک زاده شده است. مادران ازبیک هنوز جنگجو می‌زایند. جنگجوهای که به لطف این خاک خونین، بی هیچ آموزش و امکاناتی، با تفنگ و خون و مرگ همدم می‌شوند. قیصاری یکی از همین‌ افراد است که براساس تصادف روزگار و بی هیچ دورنما و فکری برای آینده، در یک محدوده زمانی کوتاه و براساس اتفاقات فلمی که برایش افتاد، به چهره محبوب ازبیک‌ها و مخالف طالبان در شمال افغانستان تبدیل شد.
او را از زمانی که فرمانده گروه کوچکی از مردان مسلح موترسایکل‌سوار در ولسوالی قیصار بود می‌شناسم. من از آنزمان، تا وقتی که به زندان امنیت ملی افتاد، با او در تماس بودم.
او با حمایت‌های بی‌دریغ جنرال دوستم از روستای در ولسوالی قیصار پا پیش نهاد و نماینده دوستم در فاریاب شد. پس از انتخابات ریاست جمهوری 2014، در یک روز سرد زمستان، قیصاری را در حومه شهر مزارشریف در یک حویلی که پر بود از تفنگداران ازبیک ملاقات کردم. او به تازگی از کابل آمده بود و به که دیواری تکیه داد بود، یک میل تفنگ امریکایی ام16 بالای سرش آویزان بود. گفت به دیدار «معاون صاحب اول ریاست جمهوری» رفته بوده و منظوری اش بحیث فرمانده پولیس ولسوالی قیصار صادر شده است.
پس از انجام مصاحبه، خواستم ازش عکس بگیرم. در اتاق بغلی رفت و با لباس نظامی که به تنش درست جابجا نشده بود برگشت. کلاه فرماندهی را بر سرش گذاشت اما بی‌ریخت و تنگ بود. به هرحال من با لباس نظامی ازش عکس گرفتم. او به تفنگ ام16اشاره کرد و گفت: این را معاون صاحب اول برایم تحفه داد.
جایگاه، امکانات و توانمندی‌های قیصاری هرماه و هر سال بیشتر می‌شد تا جایی که از آدرس فرماندهی پولیس یک ولسوالی، جنرالان قول اردوی 209شاهین و والی فاریاب را در محضر رسانه‌ها به مرگ و اعدام صحرایی تهدید کرد.
وقتی تا یکسال قبل او را در میان گروهی از نظامی پوشان تا به دندان مسلح و سوار بر موتر هایلکس زرهی می‌دیدم، به یاد عکس‌های پنج‌سال قبل می افتادم که قیصاری را سوار بر موترسایکل، در حالی که دستار سیاهی بر سر داشت و در تعقیب طالبان بود نشان می‌داد.
قیصاری اما همچنان عسکر ماند و بویی از سیاست که در افغانستان بی رحم و بسیار پیچیده است نبُرد. به نفع او بود که عسکر می‌ماند، چون با طغیان در مقابل «سالار ازبیک‌ها»، نقشی که از او در دلِ مردم شکل گرفته بود برآب شد.
قیصاری پس از افتادن به دام امنیت ملی، به یک چهره ضد طالب معروف شد و محبوبیت زیادی در میان مردم بدست آورد. افغانستان سرزمین قهرمان‌های بادآورده است. یک اتفاق فلمی ممکن است ترا شبیه احمد ایشچی به سوژه خنده‌های تلخ بدل کند و اتفاق دیگری ممکن است به قهرمانی و محبوبیت تو بیانجامد. ایشچی یک سیاست‌گر چپ‌گرا و با تجربه‌ی است که حداقل به تعداد سال‌های عمر قیصاری در مورد  سیاست و سوسیالیسم و تاریخ کتاب خوانده است، اما قیصاری نه آموزش نظامی دیده و نه الفبای سیاست می‌داند.
اتفاقی که برای قیصاری و ایشچی افتاد، هردو توطئه سیاسی تعبیر می‌شود، اما برای ایشچی به انزوای سیاسی و طعنه‌های تلخی انجامید که هیچ‌گاه از ذهن مردمِ قربانی‌ستیز  افغانستان پاک نخواهد شد. اما برای قیصاری منجر به محبوبیتی شد که یک پشتون در جلال‌آباد، یک تاجیک در پروان، یک بلوچ در نیمروز و یک هزاره در دایکندی از او حمایت کند.
قیصاری اما با «یک نخود کله و یک من دستار»، نفس تظاهرات مردم و محبوبیت‌اش در دلِ مادران ازبیک و هزاره و پشتون و تاجیک را اشتباه درک کرد. او تصور کرد، همه آنانی که برای آزادی او تظاهرات کردند، او را بحیث رهبر سیاسی شان قبول دارند، در حالی که چنین نیست و همه آنانی که آزادی او را می‌خواستند، مخالفان طالب و یا حامیان حزب جنبش ملی بودند.  معترضان که تصور می‌کردند حق شان تلف شده است، از او به عنوان یک ازبیک، یک سنگر ضد طالب و یک عضو حزب جنبش حمایت ‌کردند، نه به عنوان یک رهبر سیاسی که در مقابل کمره تلویزیون ارباب خود را دشنام می‌دهد.
قضاوتی در مورد کارنامه جنرال دوستم ندارم، اما بدون هیچ شکی، او سال‌هاست در مقام «خان ترکستان» و رهبر اکثریت ترکتباران افغانستان جا خوش کرده است. دوستم نیز زاده‌ی حوادث و رویدادهای تاریخ است، اما تکرار آنچه برای دوستم پیش آمده، برای دیگران ناممکن است. در میان ازبیک‌ها یک تعبیر وجود دارد که بد نیست اینجا ذکر کنم. می‌گویند: « سال‌هاست در جامعه ازبیک، آسیب و ترس از خدا زدگی و دوستم زدگی یک‌سان است.» یعنی کسی که علیه دوستم طغیان کرد و از چشم وی افتاد، جایگاهی در میان مردم و پیروانش ندارد. هرچند که نباید رفتارهای سنتی سیاسی، همچنان جلودار جامعه و سیاست در افغانستان باشد، اما حضور و کاریزمای جنرال دوستم، واقعیتی است که هیچ‌کس از آن چشم‌پوشی نمی‌تواند.