۹.۱۰.۹۸

امستردام، از چرس افغانستان تا آغوش رایگان

در یکی از شلوغ‌ترین مکان‌های شهر باشکوه #امستردام، چندتن با آغوش‌های رایگان ایستاده، به همه از روی مهربانی لبخند می‌زنند. آنسوتر کافی‌شاپ‌ها به هزاران تن چرس/حشیش پیشکش می‌کنند و در جای جای این شهرِ پر از زیبایی‌های بی‌نظیر، بساط رقص و شادی برپاست. بار نخست است که این مهربانی و زیبایی را از نزدیک می‌بینم. به گروه #FreeHugs  نزدیک شدم که بپرسم می‌توانم ازشان عکس بگیرم یا خیر؟ یکی گفت بله می‌توانی عکس بگیری. دیگری بغلش را باز کرد و گفت بیا در آغوش رایگان.
 کریسمس را تبریک گفت و آرزو کرد روزهای بهتر و زیبایی پیش‌رو داشته باشم. چه شهری چه شکوهی!


 این ویدیو لحظه‌هایی از چند ساعت گشت زدن در کوچه‌های شهر امستردام است. ویدیو را تماشا کنید و با من همسفر شوید.

۲۰.۹.۹۸

به پایان آمد این دفتر

روزهای آخر سال ۲۰۱۹ است و ذهنم برخلاف سال‌های گذشته، پر است از سوژه‌های عجیب غریب. این روزها بارها شده که قلم را بر می‌دارم و روی ورق سوژه‌ها را لیست می‌کنم. بعد عینکم را کنار می‌گذارم و دوباره آنان را مرور می‌کنم. روی برخی سوژه‌ها خط می‌کشم، برخی را برجسته می‌کنم و برخی دیگر را تصحیح یا حذف...خوشحالم که ذهنم خالی نیست، اما مهم است که راه درست و گزینه مناسب را بتوانم شناسایی و تعقیب کنم. یک‌سال دیگر پیش روست نباید هدر برود.
فعلاً دو تصمیم  نهایی شد که با یکی خوشحال و با دیگری اندکی ناراحت شدم.
یک: چند روز شرکت ممتاز هاست که میزبان وب‌سایت تحلیلی خبری هویدا است ایمیل فرستاد که  وبسایت باید آپدیت شود و باید طبق معمول پول بپردازم. سالانه یک مقدار پول برای دامنه و طراحی وبسایت می‌پردازم که اوایل سال ۲۰۱۹ ششمین سال از پرداخت این هزینه بود. براساس تغییراتی که در زندگی و کارم اتفاق افتاده، تصمیم گرفتم وب‌سایت تحلیلی خبری هویدا (www.howayda.org) را متوقف بسازم. یعنی دیگر فعال نیست و گفتم خداحافظ هویدا! این خداحافظی اندکی ناراحت کننده بود، چون از کار با هویدا خاطره‌های خوب دارم.
وبسایت هویدا نسخه آنلاین هفته نامه هویدا بود که در سال ۱۳۹۳ تاسیس کردم. البته آنطور که می‌خواستم پیش نرفت. مقصر اصلی هم خودم هستم که مشغله‌هایم بیش از حد بود. به هر حال طی این شش سال تلاش کردم در حد توان به چرخه اطلاع رسانی آزاد از طریق وبسایت هویدا کمک کنم و بلاخره به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست.
دو: خبر خوب این است که برای هویدا جاگزین بهتر دارم: وبلاگ!
وبلاگ‌نویسی را از سال ۱۳۹۱ آغاز کردم و از آن زمان تاکنون  وبلاگ من (www.wafayee.com)  فعال است. تصمیم دارم پس از این، روایت‌ها، رویدادها، گزارش‌ها، قصه‌ها و داستان‌های بیشتری را بنویسم و منتشر کنم. شاید فکر کنید وقتی فیسبوک است چه نیازی به وبلاگ با این همه جنجال؟ من اما فکر می‌کنم فیسبوک جای امن و آرامی برای تمرکز و دقت نیست. فیسبوک آنهم در افغانستان بیش از حد گرفتار تنفر، تنش و خبرهای روزمره شده. خبرهای که فقط روان ما را می‌خورد و ذهن ما را خسته و آشفته می‌سازد. وبلاگ جای خوبی برای نوشتن، تمرکز و قصه گفتن و قصه خواندن است. هر آدم قصه و روایتی دارد و وبلاگ این روایت‌ها را هم منتشر می‌کند و هم بهتر از بقیه صفحات حفظ می‌کند.
تلاش می‌کنم با استفاده از فیسبوک و توییتر لینک روایت‌های را که می‌نویسم با شما در جریان بگذارم.
سال 2019 برای من اتفاقات بزرگ و غیرقابل پیش‌بینی افتاد. در مورد برخی از اتفاقات خواهم نوشت. خصوصاً پدر شدن و فرصت‌های جدید در سرزمین جدید.
سال 2019 برای شما چگونه بود؟
 از روزهای خوب، روزهای بد و آرزوهای تان برای سال جدید بنویسید.
بی‌زحمت کلیک کنید 😊

۱۱.۹.۹۸

بوی خوشِ کاغذ؛ خداحافظ رسانه‌های چاپی

 شاید خداحافظی با رسانه‌های چاپی برای بسیاری از روزنامه‌نگاران و خوانندگان روزنامه‌ها نگران کننده و حتی پذیرفتن آن سخت باشد، اما تحولی است که همه جهان را در خود فرو برده و چاره‌ی جز پذیرفتن و کنار آمدن با آن‌را نداریم. برخی‌ها این تحول را «بحران» و دیگر آنرا «یک گام به جلو» در ادامه‌ی پیشرفت تکنولوژی و تغییر جهان می‌دانند. این تحولِ بزرگ در جهانِ مدرن و کشورهای مترقی سال‌ها قبل اتفاق افتاده و بدون شک، دامنِ ما را که  تاریکی و صدای مسلسل‌ها باعث شده از تحولات عمیق و پیشرو در جهان دور بمانیم نیز گرفته است. هرچند مانند بقیه و مثل همیشه، آماده‌ی ارایه‌ی یک جاگزین خوب و موثر بجای روزنامه‌های کاغذی هنوز نیستیم، اما اگر نگاهی به تیراژ روزنامه‌ها و رسانه‌های چاپی در کابل که بیشتر از ۶ میلیون انسان را در خود جا داده بیاندازیم، جز نا امیدی و سرخوردگی چیز دیگری بدست ما نمی‌آید.
در یکی از شهرهای جنوب سویدن (Jönköping)، همراه با روزنامه‌نگارانی از کشورهای مختلف، از بزرگ‌ترین روزنامه شهر که ۱۵۴ سال قدامت دارد دیدن کردیم. این روزنامه از ماه جنوری سال ۱۸۶۵ تحت نام
Jönköping Posten فعالیت دارد و اکنون  ۲۵۰تن به شمول خبرنگاران، نویسندگان، منتقدان ادبیات، عکاسان و ویراستاران در آن کار می‌کنند.
صفحه نخست روزنامه یون‌شوپنگ
 با یکی از سردبیرهای این روزنامه که خانم مسن و با تجربه‌یی است، در مورد نحوه کارشان، ساحات تحت پوشش، برنامه‌ها و نگرانی‌های شان صحبت کردیم. هدف از دیدار ما از این روزنامه، آشنایی با نحوه کار خبرنگاران و رسانه‌ها در سویدن است.
سردبیر این روزنامه در حالی که در مورد همکارانش، قدامت فعالیت این روزنامه و اوضاع رسانه‌ها در سویدن صحبت می‌کرد گفت: «متاسفانه روزگار روزنامه‌های کاغذی بسر آمده و شاید بزودی با کاغذ خداحافظی کنیم. هرچند همه روزنامه‌نگاران دلبستگی و علاقه خاصی به بوی و لمس کردن این کاغذ دارند.»
سردبیر روزنامه ادامه داد: «نسل نو روزنامه نمی‌خوانند، اخبار و اطلاعات مورد نیازشان را از فیسبوک، یوتیوب، گوگل و بقیه شبکه‌ها و سایت‌ها می‌گیرند. فکر می‌کنم اگر نسخه چاپی روزنامه‌ها متوقف شوند، این برای درخت‌ها و طبیعت مفید باشد، چون وقتی روزنامه چاپ نکنیم باعث می‌شود از قطع شدن شماری از درخت‌ها جلوگیری شود.»
روزنامه‌نگار ایتالیایی گفت: «این که می‌گویند روزنامه چاپ نکنیم تا درخت‌ها حفظ شوند، یک دروغ است، یک شعار است، چون می‌توانیم از سنگ و شمار دیگر چیزها کاغذ درست کنیم و روزنامه چاپ کنیم...حرف اصلی این است که مردم خصوصاً نسل جدید روزنامه نمی‌خوانند و این فاجعه است.»
سردبیر با تایید حرف‌های روزنامه‌نگار ایتالیایی گفت: «بله متاسفانه نسل جدید روزنامه نمی‌خوانند و این یعنی همه چیز تغییر کرده و رسانه‌ها نیز مجبور اند با این تغییر همراه شوند، در غیر آن نابود می‌شوند.»
از سردبیر روزنامه «یون‌شوپنگ پُست» پرسیدم که تیراژ روزنامه شان در روز چقدر است؟
سردبیر گفت: «اکثراً بیست و چهار هزار نسخته و گاهی سی هزار نسخه در روز چاپ می‌کنیم.»
سردبیر اظهار تاسف کرد که در شهری با جمعیت حدود ۱۵۰هزار تن، روزنامه شان که دارای ۳۰ تا ۵۰ صفحه است، با تیراژ حدود سی‌هزار نسخه در روز منتشر می‌شود. در حالی که تنها در همین شهر کوچک که جمعیت آن کمتر از دشت برچی کابل است، ۵ روزنامه دیگر با چند شبکه تلویزیونی، رادیو و ده‌ها وب‌سایت و مجلات علمی فعالیت دارند.
روزنامه‌نگار دیگری پرسید: خوانندگان تان کی‌ها هستند؟
سردبیر گفت: «خوانندگان ما افراد میان‌سال و مسن هستند و همین‌طور که این‌ها می‌میرند، تیراژ چاپ روزنامه نیز کاهش می‌یابد، چون نسل بعد از این افراد روزنامه نمی‌خوانند. شاید بزودی یک برگ روزنامه هم چاپ نکنیم.»
با سردبیر، همه بخش‌های روزنامه را دیدیم و با برخی کارمندان روزنامه که مصروف نوشتن، پُست مطالب در وب‌سایت، صفحه‌آرایی و دیزاین برگ‌های روزنامه برای چاپ فردا بودند صحبت کردیم. در این جریان متوجه شدم که فقط یک سالُن کوچک مربوط به کارمندان بخش چاپی است و بقیه اتاق‌ها به شمول بزرگ‌ترین سالُن مربوط به کارمندان، خبرنگاران و نویسندگانی است که روی نسخه آنلاین روزنامه کار می‌کنند. بیشترین عاید این روزنامه نیز از فعالیت آنلاین است و بخش چاپی تقریباً در حال خداحافظی است!
ساختمان روزنامه
به گونه مثال در بزرگ‌ترین سالُن ساختمان این روزنامه، یک صفحه بزرگ نصب است که بصورت زنده تعداد خوانندگان هر بخش را لحظه به لحظه گزارش می‌دهد. در این صفحه می‌بینند که امروز بخش ورزش، ادبیات و یا سیاست چند خواننده داشته است و  براساس آماری بدست آمده از خوانندگان، مطالب شان در همان بخش‌ها را کاهش یا افزایش می‌دهند. این در واقع بخاطری‌ست که مخاطب شان را بفهمند و براساس نیاز بازار در هر بخش مواد تهیه کنند.
تا قبل از این‌که این روزنامه را از نزدیک ببینم، به قدرت رسانه‌های دیجیتال که بصورت جدی و واقعی، رسانه‌های چاپی را از رینگ خارج کرده اند باور نداشتم. اما حالا با خیال بیهوده‌ی که انگار خداحافظی با بوی خوش کاغذ ناممکن است خداحافظی کردم. هرچند فکر می‌کنم میان نسل جدید که همه چیز را آنلاین می‌خواهد و نسل قدیم که معتاد بوی کاغذ است سرگردانم.
مختار وفایی

۷.۹.۹۸

یک روز در حلب

شام‌گاه دیروز چهارشنبه در ختم کارگاه آموزشی در مکتب رسانه‌یی فوجو در شهر یون‌شوپنگ سویدن، سالن تاریک شد و همه آماده‌ی تماشای یک مستند از فیلم‌ساز سوری بنام علی‌آل‌ابراهیم شدیم.
One day in Aleppo
مستند سه سال قبل و در اوج بمباران شهر حلب ثبت شده و ماجراهای تلخ و تکان‌دهنده‌یی را به تصویر کشیده است.  حلب از بزرگ‌ترین شهرهای سوریه و پایتخت تجاری این کشور است بصورت بی‌رحمانه با بارانی از بمب‌ها ویرانی می‌شود و مردمانش زیر آوارهای از خاکستر می‌میرند. در مستند دیدیم که سقف خانه‌های این کهن‌ترین شهر خاورمیانه روی اعضای خانواده‌ها می‌ریزند و کودکان میان سیم‌ها و خشت‌ها لِه می‌شوند. پدر در مقابل چشم کودک و کودک در مقابل چشم مادر در اثر خمپاره تکه‌پاره و صدای غُرش هلیکوپترها و جت‌های جنگی شهر و مردمان بی دفاعش را در وحشتی وصف ناپذیری فرو می‌برد...من در لحظه‌ی که دیدم ساختمانی در اثر انفجار یک بمب که از هوا پرتاب شد فروریخت و کودکی میان سیم‌ها و خشت‌ها گیر مانده و برای زنده ماندن دست و پا می‌زد گریستم...شاید بخاطری گریستم که یک پدر هستم، چون دیدنِ هیچ صحنه‌ی به اندازه مرگ یک کودک و خشونت بر یک کودک مرا آزار نمی‌دهد.
مستند ۲۵ دقیقه‌یی با ریزش بمب‌ها بر روی شهر و افتادن جنازه‌ها تمام شد و در حالی که موزیک ویدیو هنوز می‌نواخت  سالُن در سکوت عمیقی فرو رفته بود. لحظه‌ی بعد همه چک چک کردند... با وجودی که همه غمگین بودند و شاید برخی‌ها در تاریکی اشک نیز ریخته باشند. اما  در صف نخست متوجه دو بانوی خبرنگار عرب که یکی با حجاب و دیگری با پوشش آزاد نشسته بودند  شدم. با دستمال اشک‌های شان را که بی امان می‌ریختند پاک می‌کردند. بقیه مصروف صحبت در مورد مستند و مستندساز شدند، اما این دو تن همچنان در سکوت می‌گریستند و صداهای شان را در گلو خفه کرده بودند...
شعر الیاس علوی یادم آمد که گفته: ما می‌میریم تا عکاس "تایمز" جایزه بگیرد...
Photo: UN News


۶.۹.۹۸

ما قصاب نیستیم، قانون قصاب است


تکسی به آرامی جاده‌ها و کوچه‌های زیبای شهر "یون‌شوپنگ" را به مقصد محل تجمع روزنامه‌نگاران که همه برای شرکت در یک برنامه دعوت هستیم طی می‌کند. در سکوتی که داخل تکسی حکم‌فرماست از پنجره، به ابرهای تیره، آسمان تاریک و جاده‌های خلوت و زیبایی‌های شهر خیره شده‌ام.
دوستی که بغل‌دستم نشسته سکوت را شکست و گفت: "راننده همه کوچه‌های شهر را دور می‌زند تا پول بیشتری بگیرد."
 گفتم: چطور؟
گفت: "این‌ها براساس هر ثانیه‌ی که مسیر را طی می‌کنند پول می‌گیرند و به همین دلیل از راه‌های دورتر می‌روند تا پول بیشتری بگیرند."
دوست دیگر با تایید این حرف گفت: "ها ولا، راننده‌ تکسی در سویدن مثل قصاب‌ است، چنان بی‌رحم که تا گوشت در استخوان‌ داشتی باشی آن‌را می‌کَند و نوش جان می‌کند."
من که به جز یکی دو بار آن‌هم در هنگام ناچاری و عجله، تکسی استفاده نکرده ام از هزینه و کرایه تکسی در سویدن چندان آگاهی ندارم.
راننده که مرد میان‌سال، با موهای مِشکی و لباس‌های شیک بود، از آیینه عقب‌نمای تکسی به ما خیره شد و به سویدنی پرسید: از افغانستان هستید؟
- بله از افغانستان هستیم.
گفت: "من از عراق هستم و فارسی کم کم می‌فهمم."
- عالی‌ست، دوستان زیادی از عراق می‌شناسم که فارسی صحبت می‌کنند.
گفت: "شما گفتید راننده‌ های تکسی قصاب استند. ما قصاب نیستیم، قانون قصاب است که مالیه‌ی سنگین بر ما وضع کرده..."
بقیه حرفش را به زبان سویدنی توضیح داد و همین‌قدر فهمیدم که گفت: "این‌جا در سویدن از قصابی و بی‌رحمی و فریب دادن خبری نیست، شاید در کشورهای دیگر راننده‌های تکسی قصاب باشند، اما این‌جا نیستند."
چنان این واژه قصاب حالش را بهم زده بود که تا پیاده شدیم در مورد قوانین و مالیات در سویدن توضیح داد.

 #Jönköping

۲۰.۸.۹۸

مولانا عبدالله مدیر مرکز ملی شمارش آرا در کمیسیون انتخابات را توهین نژادی و تهدی به مرگ کرده است


 ترجمه نامه نماینده خاص سرمنشی ملل متحد برای افغانستان به رئیس کمیسیون مستقل انتخابات


هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما)
دفتر نماینده خاص دبیر کل ملل متحد
10 نوامبر 2019

محترم خانم نورستانی،
هدف این نامه ابراز رسمی نگرانی شدید سازمان ملل متحد در مورد رفتار کمیشنر مولانا عبدالله در جلسه ای که اخیرا در تاریخ 5 نوامبر 2019 برگزار گردید می باشد. در این جلسه تعدادی از مشاوران تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات ملل متحد (UNESP) و همچنین دو تن کمیشنران بین المللی که حق رای ندارند، بعلاوه شخص شما و دیگر کمیشنران کمیسیون مستقل انتخابات و مقامات ارشد درالانشای کمیسیون مستقل انتخابات اشتراک داشتند.
مشاروان تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات و کمیشنران بین المللی هنگام برگزاری این جلسه شاهد اظهارات کمیشنر مولانا عبدالله علیه آقای بشیرعلی، مدیر دیتابیس مرکز ملی شمارش آرا، بودند که شامل تهدید مستقیم به مرگ و همچنین اشاراتی موهن درباره مذهب و قومیت آقای علی بود. سازمان ملل متحد این نوع رفتارها را کاملا غیرقابل قبول و شدیدا مغایر با ماده 17 قانون انتخابات، که بیان می دارد اعضای کمیسیون انتخابات ملزم به احترام به عالیترین منافع کشور و مفاد قانون اساسی در تصمیم گیری های خویش هستند می داند: و هرگونه تبعیض و تعصب براساس نژاد، قومیت، دین، حزب، زبان، مذهب و جندر را نفی می کند. قانون انتخابات همچنین تصریح می کند که مطابق ماده 16 (1)(8)، یک عضو کمیسیون در شرایط ذیل می تواند خلع وظیفه گردد: (8) عدم رعایت مفاد ماده 17 این قانون.
درک ما این است که این اولین باری نیست که کمیشنر مولانا عبدالله چنین رفتار اهانت آمیز را در جلسات و تعاملات در داخل کمیسیون مستقل انتخابات انجام داده است اما این اولین بار است که کارکنان ملل متحد شاهد چنین رویدادی بوده اند. بنابراین ما از کمیسیون درخواست می کنیم تا عاجلا اقداماتی را به منظور رسیدگی به رفتار کمیشنر عبدالله با رویکردی که وی را پاسخگو سازد روی دست گیرد. 
در حالی که سازمان ملل متحد کاملا متعهد به حمایت از کار کمیسیون مستقل انتخابات و همکاری با دیگر کمیشنران است، نگرانی کارکنان ما و همچنین کارمندان کمیسیون مستقل انتخابات به دلیل فضای کاری مسموم به وجود آمده توسط رفتار کمیشنر مولانا عبدالله ما را ناچار به بازبینی تعاملات روزانه ما با کمیشنر مولانا کرده است. بدین منظور، ما این حق را محفوظ می داریم تا اقدامات محتمل بعدی را براساس تصامیم کمیسیون مستقل انتخابات در پاسخ به این رویداد انجام دهیم.
ما امیدواریم که کمیسیون مستقل انتخابات اقدام مناسب و به موقع را برای رسیدگی به این مسئله جدی در مطابقت با قانون انتخابات و دیگر لوایح و مقررات حاکم بر فعالیتهای کمیسیون مستقل انتخابات روی دست گیرد.

امضاء شده توسط
تادامیچی یاماموتو
نماینده خاص سرمنشی ملل متحد برای افغانستان


      به: حوا علم نورستانی
                                                                رئیس کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان                                                                  

از کافه‌های مالمو


دختر سوئدی، دلتنگ پسری در کابل است
مختار وفایی
 در گوشه‌ی یکی از کافه‌های دنج و آرام شهر مالمو که دیوارهای آن پر است از نقاشی، شعار و عکس‌های از مردمان و روزگاران قدیم، نشسته‌ایم.
آخرِ هفته است و من مثل همیشه خسته و نیازمند یک چرت طولانی هستم. او قهوه‌اش را می‌نوشد و پشت سرهم از من سوال می‌پرسد. عذرخواهی می‌کند که قهوه من هنوز نرسیده و او با شتاب به سمت طرح پرسش‌هایش رفته است. پس از لحظاتی، کارگر کافه، قهوه را می‌آورد و با لبخند جلوی من می‌گذارد.
 کسی که در مقابلم نشسته، یک روزنامه‌نگار سوئدی است و روی یک تحقیق در مورد زندگی مهاجران اخراج شده از سوئد کار می‌کند. بی وقفه در مورد امنیت، اجتماع و تحولات افغانستان می‌پرسد و گاهی هم در مورد کارهای خودم و اوضاع رسانه و آزادی‌بیان. باری هم از من می‌پرسد که آیا خبرنگار بودن در افغانستان خطرناک است؟ زن بودن خطرناک است؟ می‌گویم خبرنگار بودن و زن بودن شاید در همه جای جهان در یک حدی خطرناک باشد، اما در افغانستان بیشتر از بقیه جاها خطرناک است.
می‌پرسد: جوانانی که از افغانستان به اروپا پناهنده شدند و دوباره از این جا برگشت داده شدند، سرنوشت‌شان چه می‌شود؟ تا حالا کسی را می‌شناسی که از کشورهای اروپایی برگشت داده شده و از سرنوشت‌اش آگاه شده باشی؟ می‌گویم: بله، من با شماری از جوانانی که در سال ۲۰۱۷ از آلمان به کابل برگشت داده‌ شدند، دیدار و مصاحبه کردم. یکی از آنان دچار تنش‌های روانی شده بود، یکی در حمله انتحاری زخمی شد و دیگری خودکشی کرد. نگرانی در چشم‌هایش موج میزند، گیلاس قهوه را کنار می‌گذارد و دست راستش را زیر چانه‌اش ستون می‌کند و اندکی به فکر فرومی‌رود.
بعد خودش را جابجا کرده و می‌پرسد: اوضاع کابل چگونه است؟ می‌گویم: خبرهای بد زیاد است، هر از چندگاهی اتفاقات خونینی می‌افتد و فعلاً هم اوضاع سیاسی پیچیده و نگران کننده است.
می‌گوید: من یک برادر دارم که در کابل زندگی می‌کند. تعجب می‌کنم و می‌گویم: واقعا؟ برادر شما در کابل؟ ممکن است کمی توضیح بدهید؟ ادامه میدهد: بله برادر من، اسم‌اش صمیم است و ۱۹ سال دارد. سال ۲۰۱۵ به سوئد آمد و پدر و مادرم او را به‌حیث فرزندشان پذیرفتند. اما دولت سوئد پس از چندی، او و جمعی دیگر از جوانان پناهجوی افغانستانی را اخراج کرد. من دلتنگ برادرم هستم. می‌خواهم هرچه زودتر ببینم‌اش...
"اِلسا" وقتی در مورد برادرش صحبت می‌کرد، هیچ واژه‌ی در مورد این‌که برادرش از یک پدر و مادر افغان زاده شده و بحیث مهاجر در وطن او پناه گرفته و یا بابت نیاز و مجبوریتی که داشته عضو خانواده‌شان شده‌است، اشاره ‌نکرد. هیچ واژه‌ی در صحبت‌هایش نیافتم که نشانه‌ای از تفاوت میان این خواهر و برادری با رابطه‌های خونی باشد. او صاف و صادقانه و صمیمانه در مورد برادری حرف می‌زد که انگار کودکی‌های‌شان را باهم سپری کرده‌اند، در یک کودکستان و مکتب درس خوانده و در آغوش یک پدر و مادر بزرگ شده‌اند.
من از صمیمیت و صداقت اِلسا غافلگیر و از حجم دلتنگی‌اش غمگین شدم. گفت "هرکاری کردیم که مانع اخراجش به افغانستان شویم، اما دولت سوئد بلاخره این کار را کرد. پدر و مادر صمیم در جنگ‌های افغانستان کشته شده‌اند و اکنون او در یک خانه کرایی در کابل زندگی می‌کند."
در حالی که چشم‌هایش به نقاشی‌ها و تصاویر روی کافه دوخته شده بود، مرا با پرسش دیگری غافلگیر کرد: می‌خواهم کابل بروم، مشوره شما برای این‌که در امنیت باشم چه است؟ گفتم: برای دیدن صمیم؟ گفت: بله، دلیل دیگری برای رفتن ندارم، من دلتنگ برادرم هستم و فکر می‌کنم باید بروم و ببینم‌اش.
 من نکاتی را که برای امنیت یک شهروند خارجی در کابل تا حدی کمک می‌کند برایش توضیح دادم و گفتم: تهدید و خطر در کابل قابل پیش‌بینی نیست و در واقع منطقه‌ی امن و نا امن وجود ندارد. شاید شما را کسی شما را هدف قرار ندهد، اما وقتی می‌روید رستورانت یا خرید ممکن است آن‌جا یک انفجار یا حمله انتحاری صورت بگیرد که اصلاً قابل پیش‌بینی نیست. فقط باید احتیاط کنید. وقتی در مورد زندگی و امنیت در کابل با همین کلمات با دوستان ایرانی، هندوستانی و یا اروپایی‌ام صحبت می‌کنم، همه آنان «اوه مای گاد» یا نشانه‌های تعجب از خود بروز می‌دهند، اما اِلسا فقط حرف‌هایم را یاد داشت می‌کرد و بدون هیچ تعجب و ترس می‌گفت: حتما این نکات را در سفر به کابل رعایت می‌کنم. او گفت: پدرم چندی قبل برای دیدن برادرم به کابل رفته بود و یک هفته آنجا باهم بودند، اما من هم دلتنگ‌اش هستم و می‌خواهم ببینم‌اش.
 از اِلسا و مهربانی‌اش چند نکته را آموختم و مهم‌ترینِ آن فکرکنم این باشد که سوئدی‌های مهربان تا پای جان در برابر تعهد و مسوولیت‌های‌شان می‌ایستند. جدای از سیاست‌های حکومت‌ها و احزاب ضد مهاجرت، دلتنگی اِلسا برای دیدن برادرش و مبارزه خانواده او برای برگشتاندن صمیم به سوئد یکی از عالی‌ترین نمونه‌های حمایت و مهربانی این مردم از مهاجرانی است که وطن شان طعمه جنگ شده و به این‌جا پناه گرفته اند.

۱۶.۸.۹۸

مماتی مزار، در یک خانه غصبی قرارگاه نظامی ساخته است

«مماتی‌باش»، از چهره‌های محبوب یک سریال تلویزیونی ترکی بنام «وادی گرگ‌ها» است که در رسانه‌های افغانستان چندسال بصورت پیهم نشر ‌شد. مماتی باش، شخصیت جالبی دارد. در مقابل دوستانش مهربان و در مقابل دشمنانش بی رحم است. گاهی دچار احساسات  می‌شود و گاهی سخت‌دل و بی‌پروا. اگر کسی به اعتمادش خیانت کند، تا خط آخر برای انتقام می‌ایستد. مماتی از چهره‌های محبوب سینمای ترکیه در افغانستان است و بسیاری‌ها تلاش می‌کنند مانند مماتی باشند. البته بیشتر به خاطر توانایی‌هایش در عرصه انتقام‌جویی، جنگ و از میان برداشتن رقبا.
اخیراً یک باند خرابکار از ولسوالی سالنگ بازداشت شد که توسط شخصی بنام مستعار «مماتی سالنگ» رهبری می‌شد. مماتی سالنگ ظاهراً دغدغه سیاسی داشت و گاهی برای تامین نیازهای مالی اش از مردم اخاذی می‌کرد. او برای خودش کابینه و تشکیلات مشخصی داشت و حتی یک تن را بحیث سخنگو منصوب کرده بود. مماتی سالنگ پس از آنکه بخاطر اخاذی از شرکت برق، یکی از پایه‌های برق وارداتی را در سالنگ منفجر کرد و کابل در تاریکی فرو رفت، توسط ماموران ویژه امنیت ملی بازداشت و زندانی شد.
هرچند هیچ شباهتی میان مماتی‌باش و مماتی سالنگ وجود ندارد، اما نام مماتی‌باش، فعلاً با بدماشی، زورگویی و بی رحمی گِره خورده است و تحولات سیاسی و امنیتی افغانستان نیز خیلی شبیه به اتفاقاتی است که در سریال وادی گرگ‌ها دیدیم.
حرف اصلی در این‌جا روی نظام‌الدین قیصاری است. کسی که داستان‌ها، عکس‌ها و رفتارهایش خیلی شبیه به تصویری است که مردم از مماتی دارند. شاید بی‌جا نباشد که او را «مماتی مزار» بنامیم. کسی که علیه ارباب خود طغیان کرده و گاهی احساساتی و گاهی ظاهراً منطقی در مورد رویدادهای امنیتی و سیاسی موضع می‌گیرد. از روزی که قیصاری وارد مزارشریف شد، در محاصره تفنگدارانی که معلوم نیست جواز فعالیت شان از کجا صادر شده، عکس می‌گیرد و در فیسبوک اعلامیه سیاسی منتشر می‌کند.
اخیراً تصاویری از قیصاری منتشر شد که او را در میان تفنگدارانی که با راکت، پیکا و کلاشنکوف مجهز استند نشان می‌دهد. این تصاویر در حویلی مربوط به خانواده منشی عظیم گرفته شده که دو هفته قبل توسط قیصاری به زور اسلحه غصب شده است. هرچند داستان این زمین غصبی طولانی است اما بصورت فشرده به آن اشاره می‌کنم. 
در دهه ۷۰خورشیدی زمانی که مزارشریف مرکز اقتدار حزب جنبش ملی بود، رسول پهلوان فرمانده فرقه ۵۱۱ نظامی، زمین های زیادی را در مزارشریف غصب و به فرماندهان مسلح این حزب توزیع کرد. در این میان ۹۰۰ متر زمین از جایدادهای منشی عظیم به یک فرمانده حزب جنبش بنام یعقوب تعلق گرفت. یعقوب روی این زمین غصبی خانه آباد کرد و سال‌ها در آن زندگی کرد.
 پس از فروپاشی اقتدار حزب جنبش و سپس سقوط طالبان، خانواده منشی عظیم برای پس گرفتن جایدادشان در محاکم افغانستان علیه یعقوب دعوا باز کردند. محاکم دولتی اخیراً فصیله کردند که خانواده منشی عظیم باید بابت ساخت و سازی که روی این زمین صورت گرفته،  ۴۵هزار دالر امریکایی به یعقوب بپردازند و زمین شان تحویل بگیرند.
دو هفته قبل، یعقوب ۴۵هزار دالر امریکایی را از خانواده منشی عظیم دریافت کرد و خانه غصبی را ترک نمود. ساعتی پس از کوچ‌کشی یعقوب، نظام الدین قیصاری با افراد مسلح تحت امرش در این خانه مستقر شد و تصاویر خود را روی دیوارهای آن آویزان کرد. قیصاری این خانه را قرارگاه نظامی ساخته و به اعضای خانواده منشی عظیم هشدار داده است که به این محل به عنوان ملکیت شان نبینند.
قیصاری اکنون ادعا دارد که رهبر حزب جنبش ملی است و به همین بهانه ده‌ها فرد مسلح در مزارشریف او را همراهی می‌کند. او در حالی با درآوردن اداهای مماتی در مزارشریف مانور می‌دهد که جرات رفتن به فاریاب را ندارد.

۱۴.۸.۹۸

چرا هر چیزی از جنس وطنی‌اش، فاجعه است؟

سینمای بالیوود فیلمی تولید کرده بنام پانی‌پت، خیانت بزرگ. این فیلم به لشکرکشی احمدشاه ابدالی به هندوستان و مشخصاً جنگ خونینی که در سال ۱۷۶۰ میلادی میان نیروی ۶۰هزار نفری احمدشاه ابدالی و نیروی ۲۰۰هزار نفری مرهته‌ها و راجپوت‌ها رخ داد پرداخته است. پیروز این نبرد خونین نیروهای احمدشاه ابدالی بود و لشکریان مرهته‌ها و راجپوت‌ها بی‌شمار کشته شدند. احمدشاه ابدالی موسس و شاه افغانستان بود که با لشکرکشی به هندوستان، در پی تقویت حکومت مسلمان‌ها و گسترش سلطه و حاکمیت افغان‌ها بود. اکنون سانجی دات در نقش احمدشاه ابدالی این رویدادها را روی پرده سینما آورده است.
فیلم به تاریخ ۶دسمبر در سینماهای هند به نمایش می‌رود، اما تحلیلگران وطنی در جایگاه منتقدان سرسخت تاریخ و سینما، از همین حالا و فقط با دیدن پوستر فیلم، به نقد آن شروع کرده اند. راستی چرا هرچیزی از جنس وطنی اش اینقدر فاجعه است؟ حتی تحلیل وطنی!
یک عده داد می‌زنند که سانجی دات در نقش منفی، تلاش کرده از احمدشاه ابدالی چهره ظالم، بغاوت‌گر و ستمگر را به نمایش بگذارند و عده‌ی به همدیگر تبریکی می‌دهند که چهره واقعی احمدشاه که پشتون ها وی را «بابا» می‌گویند در این فیلم افشا شده است.
در حالی که هنوز هیچ چیزی واضح نیست. فیلم هنوز به نمایش رفته، فیلم نامه را کسی نخوانده و کارگردان‌های سینمای بالیوود نیز از کسی دستور نمی‌گیرند که چه چیزی را سانسور و چه چیزی را اضافه یا کم کنند.
از سوی دیگر وقتی جرات می‌کنیم و در مورد تاریخ و سینما صحبت کنیم باید توانایی درکِ تاریخ و تحلیل اندک از هنر و سینما داشته باشیم. نمی‌شود که در مورد این پدیده ها چنان نظر بدهیم که در مورد افزایش قیمت کچالو و کاهش قیمت پیاز و زردک نظر می‌دهیم.
حرف دیگر این است که در عصر احمدشاه ابدالی، ملاک اصلی قدرت و حاکمیت، لشکرکشی، بغاوت و تصرف ممالک دیگران بود. در آن عصر (۱۷۶۰ میلادی)، هر حاکمی که این توانایی را نمی‌داشت  یا باید نابود می‌شد یا زیر سایه ی دیگری روز می‌گذراند. هیچ حکومتی را در عصر احمدشاه در منطقه آسیا سراغ نداریم که مانند امروز شعارهای مدنیت، احترام به قلمرو و حاکمیت دیگران ملاک‌های حکومت‌داری و قدرت اش بوده باشد.
به هر حال فعلاً باید صبر کنیم تا فیلم به نمایش برود. آنرا به دقت ببینیم، کتاب‌های که در مورد جنگ پانی‌پت و حمله لشکریان احمدشاه به هندوستان نوشته شده را بخوانیم و بعد با دلِ جمع و ذهن آرام در این مورد بنویسیم. 
مختار وفایی

#Panipat

۱۶.۷.۹۸

شکنجه در قشم، نگرانی در کابل و مردمانی با تجربه‌های مشابه

مختار وفایی
در گوشه‌ یک روستای تاریک و ساکت در شهرستان فلاورجان اصفهان، پس از ۱۰ ساعت کار در گلخانه‌‌ای با دمای حدود ۴۰ درجه، به اتهام «اصرار برای دریافت دستمزد و بی‌ادبی به ارباب» مورد ضرب و شتم قرار گرفتم.
بهار سال ۱۳۸۸ هجری خورشیدی بود که پس از چند روز بیکار ماندن در خانه، با امیرعلی، مالک گلخانه‌‌ای در دشت ده‌سرخ اصفهان، سر کار رفتم. آن‌ روز به دلیل بدخُلقی و دستورات پی در پی صاحب کار، بیشتر از ساعت‌های معمول کاری کار کردم، اما در آخر روز هنگامی که قرار بود دریافت دستمزد، مرحمی بر خستگی‌هایم باشد، مورد ضرب و شتم بی‌رحمانه‌‌ای قرار گرفتم.
امیرعلی بیرون از گلخانه، به ماشینش تکیه داده بود و سیگار دود می‌کرد. به سمت او رفتم و با تواضع برایش گفتم:
«ارباب کار تمام شد. اگر لطف کنید پولم را بدهید که راه دور است و دیرم شده.»
ارباب دود سیگارش را به صورتم پُف کرد و گفت:
«برو فردا بیا. باز هم کار داریم، پول دو روز را یک‌جایی می‌دهم.»
وقتی گفتم کار این گلخانه تمام شد، گلخانه بعدی کجاست، گفت:
«به تو مربوط نیست. فردا بیا پول دو روز کارگری‌ات را از من بگیر.»
اصرار کردم که پول نیاز دارم. نگاه خشم‌آلودش را به من دوخت و لگدش را به سینه‌ام حواله کرد. با دشنام‌های رکیک فریاد زد:
«اگر بار دیگر از پول حرف بزنی با ماشین از رویت رد می‌شوم.»
با سر و صورت خاک‌آلود و با ترس از حمله بعدی، به سمت یکی از کوچه‌ها دویدم که آخرش بن‌بست بود .
این شاید یکی از هزاران اتفاق مشابهی است که برای بسیاری از کارگران مهاجر افغانستانی در ایران افتاده است. قربانیانی که دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و هیچ مرجعی از آنان در مقابل آزار و اذیتی که می‌بینند پشتیبانی نمی‌کند. من اکنون و پس از ۱۰سال از آن رویداد، خودم را تحسین می‌کنم که توانستم از یک دام که ممکن بود به صحنه‌ خشن‌تری تبدیل شود، فرار کنم
ماجرا چه بود؟
به تاریخ سوم اکتبر، ویدئویی در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها منتشر شد که شکنجه یک نوجوان افغانستانی را در روستای سلخ جزیره قشم ایران نشان می‌داد. نشر این ویدئو واکنش‌های گسترده‌‌ای در پی داشت و مقامات ایران و افغانستان از تلاش برای پیگیری آن خبر دادند. این ویدئو ذهن بسیاری‌ را آزار داد، اما برای افغانستانی‌هایی چون من که تجربه زندگی و کارگری در ایران داشته‌اند، یادآور خاطراتی از روزهای سخت و همراه با خشونت در روستاها و مزارع ایران است.
شماری از کاربران شبکه‌های اجتماعی در افغانستان با نشر این ویدئو، در پیوست از خاطرات و سرگذشت‌های مشابه‌ خود در زمان اقامت در ایران نوشتند و شمار دیگر از حکومت ایران خواستار محافظت از مهاجران و کودکان شدند.
کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در واکنش به این رویداد با نشر اعلامیه‌‌ای آن را یک «عمل جنایت‌کارانه» خواند و از مقامات ایران خواستار پیگیری و به دادگاه کشانیدن عاملان آن شد. در اعلامیه این کمیسیون آمده است:
«معیارهای بین‌المللی حقوق بشر، به‌ویژه کنوانسیون حقوق کودک، تمام کشورها را ملزم کرده است که از حقوق کودکان در قلمرو تحت حاکمیت خود، بدون تبعیض حمایت کنند.»
در ابتدا گزارش‌های مبنی بر فوت این نوجوان در اثر شکنجه منتشر شد، اما وزارت خارجه افغانستان و مقامات ایران مرگ او را تکذیب کردند.
صبغت‌الله احمدی، سخنگوی وزارت خارجه افغانستان به روزنامه اطلاعات روز گفته است: «این نوجوان زنده است و جهت معالجه به بندرعباس منتقل شده است.»
سفارت افغانستان در تهران که به تاریخ سوم اکتبر و ساعاتی پس از انتشار این ویدئو در رسانه‌ها، با نشر اعلامیه‌‌ای وعده «پیگیری همه جانبه برای روشن شدن این موضوع» را داد، هنوز هیچ اطلاع دقیقی در این مورد ندارد.
یک منبع در این سفارت به زمانه می‌گوید که اطلاع دقیقی در مورد جزییات این رویداد هنوز به این سفارت نرسیده است، هرچند این منبع قبلاً گفته بود سفارت افغانستان یک هیات را به منظور بررسی این رویداد به قشم اعزام کرده است.
این منبع در اظهارنظری تازه به زمانه می‌گوید:
«نوجوان افغانستانی بر سر یک مساله شخصی مورد شکنجه قرار گرفته و بر اساس اطلاعاتی که تاکنون به ما رسیده است، دو تن به عنوان عاملان این رویداد توسط پلیس هُرمزگان بازداشت شده‌اند.»
با وجودی که مقامات عدلی (قضایی) هرمزگان این رویداد را تایید کرده و از جمله دادستان این استان از شناسایی متهمان سخن گفته است، اما هیچ جزییاتی در مورد وضعیت نوجوانی که شکنجه شده و انگیزه این رویداد، به رسانه‌ها نداده است.
رضا صفایی، دادستان قشم روز جمعه چهارم اکتبر در گفت‌وگو با خبرگزاری دولتی کار ایران (ایرنا) گفته است:
«متهمان شناسایی شده و پرونده در حال شکل‌گیری است.»
در همان روز خبرگزاری مهر به نقل از علی صالحی، رئیس کل دادگستری هرمزگان نوشت:
«متهمان پس از تعقیب قضایی دستگیر و پس از تفهیم اتهام با صدور قرار تامین قانونی روانه زندان شدند.»
همچنانکه گفته‌های مقامات عدلی ایران در تناقض با یکدیگر است، پلیس هرُمزگان هنوز در این زمینه واکنشی نداشته است.
اطلاعات اندک، نگرانی‌ها را افزایش داده است
هنوز به صورت دقیق مشخص نیست دلیل شکنجه نوجوان افغانستانی همان «مَتلک گفتن به همسر رئیس شورای روستای سلخ» است که بسیاری از رسانه‌ها آن را عنوان کرده‌اند یا دلیل دیگری باعث این شکنجه شده است.
خبرگزاری رکنا که اخبار حوادث را پوشش می‌دهد اما به نقل از یک باشنده روستای سلخ نوشته است:
«ظاهراً جوان افغان برای یکی از نوامیس رئیس شورای روستا مزاحمت ایجاد کرده بود. رئیس شورا نیز برای ادب کردن جوان افغان چند تن را به سراغ او فرستاده که او را تا سرحد مرگ کتک زدند.»
در حالی که از نشر تصاویر شکنجه نوجوان افغانستانی چهار روز می‌گذرد، هنوز اطلاع دقیقی از وضعیت صحی او و همچنین انگیزه این خشونت منتشر نشده است.
روز یک‌شنبه شماری از فعالان مدنی افغانستان با تجمع در مقابل سفارت ایران در کابل، خواهان پیگیری این رویداد و به دادگاه کشانیدن عاملان آن شدند.
عبدالنصیر رشتیا که این اعتراض را سازماندهی کرده است به زمانه می‌گوید:
«مقامات ایران گفتند جوانی که مورد شکنجه قرار گرفته هنوز زنده است اما به دلیل این‌که هیچ‌ گونه سند و مدرکی در این مورد ارائه نشده است، ما هنوز از زنده بودن او مطمئن نیستیم.»
رشتیا با ابزار نگرانی می‌گوید که حکومت ایران در حفاظت و حمایت از مهاجران کارنامه‌‌ای سیاه دارد و برخوردش با پرونده‌های خشونت علیه مهاجران جدی نبوده است.
رشتیا اضافه می‌کند که حکومت افغانستان نیز در حفاظت از حقوق شهروندانش ضعیف و ناتوان است و به همین دلیل هنوز موفق نشده تا اطلاعات کافی در مورد ابعاد این رویداد به دست بیاورد و با مردم شریک سازد.
او می‌گوید که این رویداد باعث شده است نگرانی در مورد سرنوشت مهاجران افغانستانی در ایران افزایش یابد، چون حکومت ایران همواره قربانیان را تهدید می‌کند تا از صحبت با رسانه‌ها و دادخواهی برای تطبیق عدالت خودداری کنند.
این گزارش قبلاً در سایت رادیو زمانه منتشر شده است.