۱۴ آذر ۱۴۰۱

۱۰ روایت از ۵ روز اقامت در شهر دوشنبه

 یک: در طرب‌خانه‌ای در حومه شهر دوشنبه، با دوستان نشسته بودیم و از هر دری سخن می‌گفتیم. مردی در چوکی کناری ما نشسته بود و زیر چشمی و با لبخند ملیحی به ما نگاه می‌کرد. احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید. به آرامی خودش را جابجا کرد و دستش را به سمت دهانش برد و گفت: اکه جان ناس داری؟

دوستم گفت: « نه اکه جان ندارم. اما احتمالاً دوستانی که در صف دیگر و در مقابل ما نشسته‌اند، دارند.» آن مرد، با نگاهی خجالت‌زده تشکری نمود و جرات نکرد برود و از آن مردان صف مقابل ناس/ نصوار بخواهد. دوست من که آدمی به شدت اجتماعی و خوش سخن است، رفت و از مردانی که آنسوتر نشسته بودند، نصوار تقاضا کرد. برای من بسیار عجیب می‌نمود، چون سالنی که ما نشسته بودیم، با طرح قشنگ کلاسیک و چوب‌های مرغوبش، از پر مشتری‌ترین طرب‌خانه‌های شهر است که مردم در آن‌جا آبجو مخصوصی می‌نوشند.

 یکی از آن مردان، پاکت نصوار را داد و گفت، پس از آنکه به اندازه نیازت برداشتی، بقیه را پس بیاور که دیگر ندارم. در حدود ۱۰ دقیقه، میان مردان نصواری تماس و تبادل نصوار صورت گرفت و چند مرد دیگر نیز آمدند و با ما سلام و علیک کردند. در این میان شماره‌ تماس‌ها تبادله شدند. یکی از آن مردان گفت، من بازرگان هستم و میان دوشنبه و کشورهای اروپایی به تبادل کالا می‌پردازم. گفت، اگر اینجا در دوشنبه می‌مانید، من برای تان «تشکیلاتی» در نظر می‌گیرم. منظورش از تشکیلات برگزاری مجلس دوستانه بود.

من در حالی که این صحنه‌ها را تماشا می‌کردم، ده‌ها مرد و زن جوان و کهنسال دیگر، سرگرم تماشای فوتبال بودند و با هر گُل هورا می‌کشیدند. یکی گفت، خوشحال شدم که هلند آمریکا را برد. تماشای این صحنه، مرا به یاد زندگی سرد و کرخت در بسیاری از کشورهای اروپایی انداخت. من چهارسال است در سوئد زندگی می‌کنم و تنها کلمه‌هایی که میان من و همسایه‌هایم رد و بدل شده این‌هاستند: «صبح بخیر، امروز هوا خیلی خوبه. شام بخیر، امروز هوا خیلی سرد است. هلو. هلو.» در تاجیکستان، می‌توانی در هر یک دقیقه، یک دوست خوش مشرب و صادق و نغز پیدا کنی.

دو: راننده‌های تاکسی در شهر دوشنبه، این روزها اندکی عصبانی‌ اند. حکومت دستور داده است که استفاده از موترهای  تولید شده در قبل از سال ۲۰۱۶ متوقف شوند و راننده‌های تاکسی، موترهای جدیدی را که به بازار عرضه شده تهیه کنند. راننده‌ها با عصبانیت می‌گفتند، توانایی خرید موتر جدید ندارند و صدور این دستور آنان را نگران ساخته است. با این حال، پخش ترانه‌های احمد ظاهر، قیس الفت، شبنم ثریا، آدینه هاشم، فرهاد دریا، منصور و دیگر آوازخوانان فارسی زبان، در تاکسی‌ها متوقف نمی‌شوند. در یکی از تاکسی‌ها نشسته بودم که راننده به آهنگی از فرهاد دریا گوش می‌داد و بعدش آهنگی از منصور پخش شد. گفتم، این‌ها را میشناسی؟ گفت: «ای اکه چه پشت نام و نشان می‌گردی، صدای شان را دوست دارم. هرکسی فارسی بخواند من به آن گوش می‌دهم.»

سه: مردم تاجیکستان و به ویژه آنانی را که من در شهر دوشنبه ملاقات کردم، به شدت شیفته دو احمد در افغانستان هستند: احمدشاه مسعود و احمد ظاهر. یکی را به خاطر مقاومت علیه تروریسم و افراط‌گرایی می‌ستایند و دیگری را به خاطر هنر و آواز ماندگارش دوست دارند.

چهار: در شامگاهی بارانی و در حالی که خسته از کار به دیدن دوستی می‌رفتم، راننده تاکسی پرسید اهل کجایی اکه جان؟ گفتم، از افغانستان هستم، اما مدتی ست در سویدن زندگی می‌کنم. گفت، اهااا... شما برادران ما هستید. گفتم، من مهمان هستم و فقط چند روزی اینجایم. گفت، مهمان که نور چشم ماست.

گفتم، خیلی مهربان هستی اکه جان. گفت، ما همه یکی هستیم و باید با همدیگر مهربان باشیم. راننده هرچه تلاش کرد، نفهمید که سویدن در کجای جهان قرار دارد. گفتم کنار دانمارک و ناروی، بازهم نفهیمد.

 همبستگی مردم تاجیکستان با مردم افغانستان تحسین‌برانگیز است. تاجیک‌ها به خوبی می‌دانند که تمدن ایران بزرگ هنوز زنده است و مرزها و استعمار و ستیز با این تمدن نمی‌توانند آنرا نابود کنند.

پنج: هم‌آغوشی مسجد و می‌خانه. این حس قشنگی به آدم می‌دهد که در آخر هفته، مساجد، می‌خانه‌ها، طرب‌خانه‌‌ها و سالن‌های رقص به شدت مزدحم اند. کسانی که در جستجوی اسلام و خدا و مذهب‌اند، به مساجد می‌روند و کسانی که دنبال شادمانی و خوش‌گذرانی اند به می‌خانه‌‌ها و کافه‌ها و طرب‌خانه‌ها می‌روند. کسی که دوست دارد حجاب می‌بندد و کسی دوست ندارد، موهایش را در باد رها می‌کند.

شش: شهر غیر مسلح است. من به دلیل کار، نتوانستم از دوشنبه بیرون بروم؛ ولی در پنج روز اقامت در دوشنبه، هر روز بیشتر از یک‌ساعت را قدم زده‌ام. در این مدت، فقط دو مرد مسلح را دیدم که با کلاشنکف‌هایی در دست، از محل زندگی امامعلی رحمان، رئیس جمهوری تاجیکستان محافظت میکردند. شاید در داخل محوطه خانه و بخش‌های خاص آن، محافظان زیادی باشند، اما از کوچه‌ای که دوست من گفت، دیوار خانه رئیس جمهوری در آن قرار دارد با پای پیاده گذشتم و دو مرد مسلح در آنجا نگهبانی می‌دادند. من پلیس مسلحی در سطح شهر ندیدم.

هفت: آمیخته‌ای از زندگی شهر و روستا. در دوشنبه که شب‌هایش چراغانی و روزهایش پر از گل و پرنده است، می‌توانید شیک‌ترین و مدرن‌ترین زندگی را در کنار روستایی‌ترین زندگی ببینید. پاکیزگی در رفتار روزمره بسیاری از آدم‌ها مشهود است. پاکیزگی محض و بی ریایی کامل. این نکته میان آنانی که کت‌وشلوار چند هزار دلاری می‌پوشند، با مردان و زنانی پشمینه‌پوشی که از روستاهای دوردست به دوشنبه می‌آیند یکسان است.

هشت: ملاها از زندگی حرف می‌زنند نه از جهنم. دوست من که در پی فروپاشی افغانستان، به تاجیکستان مهاجر شد، می‌گوید پنج وقت نماز خود را در جماعت می‌خواند؛ در حالی که در افغانستان یک وقت نماز هم نمی‌خواند. وقتی دلیلش را پرسیدم، گفت در افغانستان، ملا ها دین را یک پدیده زشت، خشونت‌محور و خدا را موجود خشمگین و انتقام‌جو معرفی می‌کردند و او هم از مسجد و ملا بیزار شده بود. دوست من افزود، وقتی تاجیکستان آمد، برای دیدن مساجد  چندباری به نماز رفت. او گفت، اینجا ملا ها، از زندگی و زیباییهای آن حرف می‌زنند و این او را واداشته است هر روز به مسجد برود.

نُه: هر شهری با آدم‌هایش زیباست. من باور دارم که خشک‌ترین صحراهای آفریقا نیز زیبایی‌های به خصوص خود را دارند. اما زیبایی واقعی، با آدم‌های ساکن در یک جغرافیا ایجاد می‌شود. اگر من شهناز کامل‌زاده،  فیاض غیاثی، کامران کامل‌زاده، عدالت میرزا و دیگر دوستان عزیزم را در دوشنبه نمی‌دیدم، شاید  خاطره‌هایی به این زیبایی در ذهنم نمی‌داشتم. وقتی به خانه شهناز کامل‌زاده رفتم، در ورودی خانه‌اش، چشمم به این بیت خورد که با طرح قشنگی بر روی دیوار حک شده است: رواق منتظرِ چشمِ من آشیانۀ توست / کَرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست.

ده: وقتی هواپیما در میدان هوایی شهر دوشنبه نشست، بوی خاک وطن به مشامم رسید. وقتی دوباره هواپیما از آنجا بلند شد، از پنجره به چراغ‌های روشن شهر خیره شدم و گفتم خدا حافظ ای زیبا؛ همین‌گونه در آرامش و صلح بمان. دست دشمنانت کوتاه و چراغ‌هایت همیشه روشن. دوباره بر خواهم گشت و این‌بار به کوهستان‌هایت می‌روم و گل می‌چینم.

مختار وفایی

 


شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

 

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

 

باد و ابر است این جهان، افسوس!

باده پیش‌آر، هر چه باداباد

              رودکی                    



۲۱ شهریور ۱۴۰۱

از آفریقا تا قلب آسیا؛ حضور پرماجرای شبه‌نظامی پیشین عرب در جهاد افغانستان

 بهار سال ۱۹۸۴ است و عبدالله انس، جوان پرشور اسلام‌گرا در زادگاهش، شهر سیدی بلعباس در کتابخانه‌ای در غرب الجزایر نشسته است. او لابه‌لای کتاب‌های دینی با فتوای چند شیخ پرنفوذ جهان عرب درباره جهاد مواجه می‌شود. فتوا در مورد تجاوز نیروهای شوروی به افغانستان است و بر اساس آن، جهاد در افغانستان بر همه مسلمانان «فرض عین» شده است. عبدالله انس امضای چند چهره بانفوذ اسلام‌گرا، ازجمله عبدالله عزام را در پایین فتوا می‌بیند و از آن لحظه تلاش‌هایش را برای رسیدن به افغانستان و سهم گرفتن در جهاد علیه شوروی آغاز می‌کند.

عبدالله انس هیچ چیز در مورد افغانستان نمی‌داند و برایش روشن نیست که چگونه از خانه‌اش در شمال آفریقا، به افغانستان در مرکز آسیا برود. او چند ماه بعد عازم زیارت حج شد. انس پس از انجام مناسک صفا و مروه، به سمت چاه زمزم رفت تا آبی را که به تعبیر روایت‌های اسلامی «بهترین آب روی زمین» است بنوشد. کنار چاه زمزم یک مرد روحانی با همسر و فرزندانش ایستاده بود و آب می‌نوشید. او به چهره مرد روحانی دقت کرد و به خاطر آورد که او را در کتاب‌ها و مجله‌های دینی دیده است. او فتوای فرض شدن جهاد در افغانستان را به یاد آورد و به مرد روحانی نزدیک شد. عبدالله انس مطمئن نبود، اما با خودش گفت یک‌بار می‌پرسم ایرادی ندارد. او پس از گفتن سلام و احترام پرسید: «آیا شما عبدالله عزام هستید؟» مرد روحانی گفت: «بله، من عزام هستم.»



عبدالله عزام، روحانی اسلام‌گرا و معروف به «سردار اعراب در جنگ شوروی در افغانستان»، به تازگی از افغانستان به زیارت حج رفته بود. عزام شهروند اردن بود و از دانشگاه الازهر در رشته اصول فقه در ۱۹۷۳ دکترا گرفته بود. او در دانشگاه‌های اردن و ملک عبدالعزیز در جده تدریس کرده بود و در جهان عرب طرفداران زیادی داشت. عزام مدتی امیر اخوان‌المسلمین در اردن بود و در ۱۹۸۰ عازم افغانستان شد و با تاسیس سازمان «مکتب ‌الخدمات المجاهدین»، زمینه ورود هزاران اسلام‌گرای عرب را به افغانستان فراهم کرد.

عبدالله انس در کنار چاه زمزم در مکه، به عبدالله عزام گفت فتوایش را در مورد فرض شدن جهاد در افغانستان خوانده است، اما نمی‌داند چگونه به این کشور برود. عزام راه‌های رسیدن به افغانستان را به انس نشان داد و گفت باید ابتدا خودش را به شهر پیشاور در پاکستان برساند و سپس وارد افغانستان شود.

زندگی عبدالله انس پس از دیدار با عبدالله عزام در مکه دگرگون شد. انس عازم پاکستان شد و حدود دو ماه پس از آن دیدار، به مزارشریف در شمال افغانستان رسید تا کنار مجاهدین، علیه دولت دموکرات سوسیالیستی وقت افغانستان و نیروهای ارتش سرخ بجنگد. در جریان حضور عبدالله انس در افغانستان، او به یکی از نزدیک‌ترین همراهان عبدالله عزام تبدیل شد. انس در ۱۹۹۰ با یکی از دختران عبدالله عزام ازدواج کرد. او در گفت‌وگوی ویژه با ایندیپندنت فارسی گفت تا سال ۱۹۹۲ که حکومت دکتر نجیب‌الله در نتیجه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و حملات مجاهدین سقوط کرد، در افغانستان و در کنار احمدشاه مسعود بود.

انس در جریان حضورش در افغانستان با بیشتر رهبران جهادی افغان و نیروهای جهادی‌ که از کشورهای عربی به افغانستان رفته بودند آشنا شد، اما می‌گوید دیدار و آشنایی‌اش با احمدشاه مسعود و عبدالله عزام را «از نعمات الهی» می‌داند که در زندگی‌اش مستحق آن شد.

از میان بیش از دو هزار شبه‌نظامی عرب که برای جهاد به افغانستان رفتند، هر کدام سرنوشت متفاوتی داشتند. یکی از آن‌ها اسامه بن لادن است که مانند عبدالله انس پس از خواندن فتوای عبدالله عزام، به افغانستان رفت.

اسامه که عضو «مکتب ‌الخدمات المجاهدین» و از حلقه شاگردان عبدالله عزام بود، اواخر ۱۹۸۸ راهش را از عزام جدا کرد و در تبانی با ایمن‌الظواهری و دیگر اعضای گروه «جماعت الجهاد اسلامی مصر»، شبکه القاعده را بنیان گذاشت. عبدالله انس می‌گوید او دوست و رفیق نزدیک اسامه بود و بارها به او گوشزد کرد که از ایجاد سازمان جداگانه خودداری کند، اما اسامه ایده «جهاد جهانی» را تبلیغ می‌کرد و در نهایت، القاعده را برای عملی کردن ایده‌هایش بنیان گذاشت. عبدالله انس افکار دوست سابقش، اسامه بن لادن را «تکفیری» می‌داند و می‌گوید او در جریان مقاومت احمدشاه مسعود علیه طالبان، صدها جوان عرب را برای جنگ با مسعود به افغانستان فراخواند.

انس می‌افزاید اسامه بن لادن خطاب به جوانان عرب می‌گفت در افغانستان دولت اسلامی برپا شده است، اما یک نفر به نام احمدشاه مسعود از استحکام این دولت جلوگیری می‌کند و باید او را از میان برداشت. همین دعوت اسامه بن لادن، شماری از جنگجویان عرب را بار دیگر راهی افغانستان کرد. مسعود در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ به دست دو مهاجم عرب عضو شبکه القاعده در مقر فرماندهی نیروهایش در تخار کشته شد، اما دولت اسلامی مورد نظر اسامه، چند ماه پس از مرگ مسعود در نتیجه حمله آمریکا و نیروهای ضد طالبان فروپاشید.

نخستین دیدار با احمدشاه مسعود

عبدالله انس، ضیاءالرحمان و ابو حسین، از نخستین شبه‌نظامیان عرب بودند که در ۱۹۸۴، از پیشاور به شمال افغانستان رفتند. عبدالله انس حدود هشت ماه در حومه شهر مزارشریف و در میان مجاهدانی که تحت فرماندهی «عبدالقادر ذبیح‌الله» علیه دولت وقت افغانستان و نیروهای شوروی می‌جنگیدند سپری کرد. او در آنجا متوجه شد که نام احمدشاه مسعود بیشتر از بقیه فرماندهان جهادی بر سر زبان‌ها است. آوازه‌ مسعود او را وادار کرد تا عازم قرارگاهش در «سلطان شیره» در شهرستان اشکمش استان تخار شود. عبدالله انس از همراهان افغانش درباره مسعود پرسید، آنان گفتند مسعود در تخار است و فرماندهی بخش بزرگی از نیروهای ضد شوروی را در پنجشیر و شمال افغانستان بر عهده دارد.

عبدالله انس گفت می‌خواهم به دیدار مسعود بروم. مجاهدان افغان گفتند این کار دشوار و پر از خطر است، چون برای دیدن مسعود باید استان‌های بلخ، سمنگان و بغلان را با پای پیاده طی کند. در آن زمان همه شهرها در کنترل دولت وقت افغانستان بودند و مجاهدین در روستاها و مناطق کوهستانی حضور داشتند. عبدالله انس ۱۵ روز با پای پیاده از بلخ به اشکمش رفت تا با مسعود دیدار کند.

انس در مورد نخستین ملاقاتش با مسعود می‌گوید: «من نمی‌توانم به لحاظ اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی، احساس آن لحظه نخست دیدار با آمر صاحب را بیان کنم، اما به لحاظ غیبی و دینی می‌توانم بگویم که یک اتفاقی در دلم افتاد. وقتی با مسعود ملاقات کردم، یک جذبه و احساس آرامش به من دست داد. احساس کردم در امنیت و اطمینان هستم. با وجودی که آن زمان بسیار اندک فارسی می‌دانستم، اما به من این اطمینان دست داد که تصمیم بگیرم مابقی عمرم را با همین شخص بگذرانم.»

عبدالله انس پس از چند روز ماندن در جبهه مسعود، از او اجازه گرفت تا دوباره به مزارشریف بازگردد. مسعود گفت: «نی جان برادر، جایی رفته نمی‌توانی. شما همین‌جا می‌مانید.»

مسعود در حضور عبدالله انس، با همراهانش گفت: «ما در اینجا زیارت نداریم، همین عرب را اینجا دفن می‌کنیم تا برای ما به زیارت تبدیل شود.» عبدالله انس این مزاح احمدشاه مسعود را با لبخند توضیح می‌دهد و می‌گوید این حرف مسعود بیانگر اعتقاد و احترام او به عرب‌ها بود.

عبدالله انس از ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۲ احمدشاه مسعود را همراهی کرد. انس میان جبهه‌های نظامی شمال افغانستان و پیشاور که مقر «مکتب الخدمات المجاهدین» بود رفت‌وآمد می‌کرد. او در سال ۱۹۸۸ به عبدالله عزام که در پیشاور مستقر بود، گفت: «شما تا زمانی که به افغانستان سفر نکنید و احمدشاه مسعود را از نزدیک ملاقات نکنید، افغانستان را نمی‌شناسید.»

پس از آن، عزام با برهان‌الدین ربانی، رهبر جمعیت اسلامی وارد افغانستان شد و یک ماه را در جبهه نظامی مسعود گذراند. عزام در بازگشت به پیشاور کتابی نوشت و از نبوغ نظامی، سازماندهی و رهبری مسعود ستایش کرد. عبدالله انس می‌گوید عزام در کتابش در مورد مسعود چنین نوشت: «من احمدشاه مسعود را بزرگتر از ناپلئون یافتم.»

حدود ۳۰ سال پس از آنکه عبدالله عزام نام ناپلئون را در توصیف نبوغ نظامی احمدشاه مسعود به کار برد، پروژهشگر شناخته شده بریتانیا، سندی گال، کتابی در مورد زندگی احمدشاه مسعود نوشت و آن را با عنوان «ناپلئون افغانستان» منتشر کرد.

عبدالله عزام نوامبر ۱۹۸۹ در انفجار یک مین در پیشاور کشته شد و عبدالله انس که به گفته خودش از فرزندان او به شمار می‌رفت، مدیریت «مکتب الخدمات المجاهدین» را بر عهده گرفت. عبدالله انس تا زمانی که حکومت دکتر نجیب‌الله در ۱۹۹۲ فروپاشید و افغانستان در اثر نزاع بر سر تقسیم قدرت میان مجاهدین درگیر جنگ داخلی ویرانگر شد، کنار مسعود حضور داشت. انس می‌گوید در آخرین روزهای حضورش در افغانستان شاهد بود که چگونه اندوه و فجایع ناگوار، جایگزین خوشحالی مجاهدین در پیروزی علیه شوروی و دولت تحت حمایت شوروی شد.

انس در ۱۹۹۲ و در اوج جنگ داخلی افغانستان، با احمدشاه مسعود خداحافظی کرد. او احساس خود را از آن روزها چنین بیان می‌کند: «در آن وقت که کابل درگیر جنگ داخلی شد، من با یک زخم، یک داغ و یک غم بزرگ در دلم، با آمر صاحب خداحافظی کردم. آمر صاحب هم به من گفت ببین خوشی و پیروزی ما به یک بدبختی مبدل شد، اما خودت یک عرب هستی و می‌توانی بروی به الجزایر، من اینجا مسئولیت دارم و باید از مردمم دفاع کنم.»

عبدالله انس می‌گوید جهاد او در افغانستان با شکست دولت دکتر نجیب‌الله به پایان رسید و نخواست در جنگ داخلی افغانستان شرکت کند. انس پس از ترک افغانستان پیوسته با مسعود در تماس بود، چون ۸ سال حضور در افغانستان، پیوند عمیقی میان او و این کشور ایجاد کرده بود. انس حدود ۲۰ روز پیش از کشته شدن مسعود، با او تلفنی صحبت کرد. زمانی که مسعود در مقر فرماندهی‌ نیروهایش در خواجه بهاءالدین استان تخار در نتیجه انفجار بمب مهاجمان عرب‌تبار -که در پوشش خبرنگار با او دیدار کردند- کشته شد، عبدالله انس در لندن حضور داشت.

عبدالله انس ماجراهای حضورش در جهاد افغانستان، آشنایی با عبدالله عزام و دوستی‌اش با احمدشاه مسعود را در کتابی به نام «‌در کوه‌ها؛ زندگی من در جهاد، از الجزایر تا افغانستان»، به زبان انگلیسی نوشت و اوایل ۲۰۱۹ در لندن منتشر کرد. او همچنین کتابی با عنوان «عرب‌های افغان» نوشت که در مورد نقش مجاهدین عرب در جهاد افغانستان است.

 

۱۷ مرداد ۱۴۰۱

لباس مارشالی بر تن یک طالب؛ شبرغان چگونه سقوط کرد؟

 مارشال عبدالرشید دوستم نوامبر ۲۰۱۹ و در اوج اختلاف‌های سیاسی‌اش با اشرف غنی، رئیس‌جمهوری وقت افغانستان، در نشستی با حضور شماری از سیاستمداران افغان در خانه‌ خود در شهر شبرغان، از غفلت حکومت در سرکوب طالبان انتقاد کرد و گفت که اشرف غنی از اوضاع افغانستان غافل و سرگرم طرح‌ها و برنامه‌های قومی است. او در حالی که لباس نظامی بر تن داشت، گفت که با ادامه پیشروی طالبان به سمت شهرها، بی‌توجهی حکومت و قوم‌گرایی اشرف غنی، تصمیم دارد برای مردم و کشورش مبارزه کند. او به کنایه گفت: «خانه گرگ بی استخوان نیست.»

دوستم می‌خواست با این سخنانش بفهماند که هرچند در دولت مسند رسمی ندارد و دم‌ودستگاه نظامی در اختیارش نیست، به عنوان یک رهبر نظامی و سیاسی می‌تواند در مقابل دشمنانش ایستادگی کند و در زادگاهش شبرغان، به قدر کافی نیرو و مهمات برای جنگ در اختیار دارد.

این سخنان دوستم موجی از نگرانی‌ در دستگاه دولت وقت ایجاد کرد. او در سخنانش هشدار داد که اگر اشرف غنی به برنامه‌های قوم‌گرایانه‌ خود ادامه دهد، سرنوشت او با آنچه بر دکتر نجیب‌الله، آخرین رئیس‌جمهوری دولت دموکرات سوسیالیستی افغانستان، گذشت، یکسان خواهد بود.

چند روز پس از این سخنان دوستم، نمایندگان اشرف غنی به دیدار او رفتند. پس از آن هم ژنرال اسکات میلر، فرمانده نیروهای حمایت قاطع و ناتو، با گروهی از نظامیان خارجی به دیدار دوستم آمدند و یک مدال نظامی بر سینه او نصب کردند.

زادگاه دوستم شبرغان است و آن زمان تصور می‌شد که این شهر در مقابل طالبان نفوذناپذیر است؛ اما شبرغان هشتم اوت به دست طالبان سقوط کرد. ساعتی پس از ورود طالبان به شبرغان، یک عضو طالبان به خانه مارشال دوستم وارد شد و لباس نظامی او را پوشید و با آن عکس یادگاری گرفت. دوستم آن لباس و نشان‌های نظامی را در ژوییه ۲۰۲۰ و در جریان مراسم دریافت درجه مارشالی پوشیده بود و هرازگاه در مصاحبه با رسانه‌ها نیز با همان لباس ظاهر می‌شد.



۱۱۰ روز دفاع شبرغان؛ خانه گرگ خالی شد

حاجی اکرم پهلوان یکی از فرماندهان حاضر در خط مقدم دفاع شبرغان طی ۱۱۰ روز جنگ نفسگیر در آن شهر بود. حمله و تهاجم طالبان به شهرهای افغانستان از اوایل ماه مه آغاز شد و دوستم، پسرش یارمحمد را با فرماندهان و نظامیان تحت امر خود از کابل به شبرغان اعزام کرد تا از نفوذ طالبان به داخل شهر جلوگیری کنند. در شبرغان، یک واحد ارتش افغانستان نیز مستقر بود و در کنار آن، شماری از نیروهای پلیس و امنیت ملی  نیز حضور داشتند؛ اما تصمیم گیری و فرماندهی جنگ برعهده دوستم و پسرش یار محمد بود.

دوستم همواره از بی‌توجهی رهبران حکومت وقت افغانستان به شبرغان شاکی بود. او یک بار در اوج حمله و تهاجم طالبان به مرکز شهر شبرغان، گفت که نیروهای دولتی به نیروهای تحت امر او که در خط نخست دفاع شبرغان‌اند، حتی یک گلوله کلاشنیکف هم کمک نمی‌کنند. دوستم که هم‌زمان با تشدید حملات طالبان به شبرغان در ۱۳ مه، وارد آن شهر شد، اواسط ژوئن، به کووید-۱۹ مبتلا و مجبور شد برای معالجه به ترکیه برود. وضعیت سلامتی دوستم به قدری وخیم توصیف شد که به گفته یکی از نزدیکانش، با آمبولانس هوایی به آنکارا، پایتخت ترکیه منتقل شد.

هم‌زمان با بستری شدن دوستم در آنکارا، پسرش یارمحمد دوستم هم که فرماندهی جنگ در شبرغان را برعهده داشت، به کابل رفت. گفته می‌شد او نیز بیمار و تحت معالجه است. دوستم چهارم اوت از بیمارستان مرخص شد و به کابل بازگشت، اما وقتی به افغانستان رسید که بسیاری از شهرستان‌ها از جمله شهرستان‌های جوزجان به تصرف طالبان درآمده بودند و شهر شبرغان نیز در محاصره بود. دوستم هفتم اوت با اشرف غنی ملاقات کرد و آماده بود دوباره به شبرغان برود اما هرگز این فرصت را نیافت. او به مزارشریف رفت تا همراه با دیگر رهبران سیاسی شمال برای اوضاع چاره‌ای بیندیشند.

حاجی اکرم پهلوان می‌گوید که با تشدید حملات طالبان به شبرغان، مارشال دوستم حدود سه هزار نیرو برای مقابله با طالبان بسیج کرد اما به دلیل نرسیدن کمک و تجهیزات نظامی، این نیروها نتوانستند مقابل طالبان دوام بیاورد. حاجی اکرم که فرماندهی بخشی از این نیروها را برعهده داشت، گفت: «مارشال صاحب دوستم برای ما پول می‌فرستاد و ما اسلحه و مهمات می‌خریدیم. دولت هیچ کمکی نمی‌کرد. از جانب دولت تنها یک واحد نظامی و ۱۱ عراده تانک در شهر شبرغان وجود داشت. بقیه هرچه بود، متعلق به مارشال بود.»

حاجی اکرم تاکید کرد با وجودی که مارشال دوستم در زمان تشدید جنگ در بستر بیماری بود، هر لحظه با نیروهایش در شبرغان در تماس بود و «داروندارش را داد» تا نیروهایش اسلحه و مهمات خریداری کنند.

او در مورد اینکه مهمات و اسلحه را از کجا می‌خریدند، گفت: «ما به افراد خود پول می‌دادیم و آنان تهیه می‌کردند. افراد زیرمجموعه فرماندهان ارتش، سلاح و تجهیزات خود را می‌فروختند و ما از آن‌ها می‌خریدیم.» به گفته حاجی اکرم، نیروهای دولتی در هفته‌های آخر جنگ، یک گلوله پی‌کا را ۱۰ افغانی و یک گلوله کلاشنیکف را ۱۵ افغانی می‌فروختند. حاجی اکرم افزود: «ما روزها اسلحه و مهمات می‌خریدیم و شب‌ها می‌جنگیدیم.»

بیش از ۲۰۰ تن در دفاع از شهر شبرغان کشته شدند

به گفته حاجی اکرم پهلوان، در جریان حدود ۱۱۰ روز دفاع از شبرغان، بیش از ۲۰۰ نفر از میان حدود سه هزار نیرویی که با طالبان می‌جنگیدند، کشته شدند. او معتقد است بیشتر این نیروها محافظان مارشال دوستم بودند که از سال‌ها پیش تحت فرماندهی دوستم فعالیت می‌کردند. عزت‌الله وردم، هاشم آستانه، علی سرور، نجم‌الدین عرب‌خانه و نادر رئوف، از جمله فرماندهان ارشد تحت امر دوستم بودند که در جریان دفاع از شبرغان کشته شدند.

کشته شدن بیش از ۲۰۰ تن در دفاع از شهر شبرغان را یک مقام ارشد امنیتی دولت اشرف غنی که بیشتر مسائل شمال را دنبال می‌کرد، نیز تایید می‌کند. این منبع به شرط محفوظ ماندن نامش، گفت که انتخاب یارمحمد، پسر مارشال دوستم، به فرماندهی جنگ شبرغان، نارضایتی‌هایی میان فرماندهان حزب جنبش پدید آورد و او نتوانست مانند پدرش اوضاع را مدیریت کند.

به باور این منبع، بیمار شدن دوستم در میانه جنگ و خالی شدن صحنه از حضور او، باعث شد تا روحیه مدافعان شبرغان تضعیف شود و طالبان به سمت مرکز این شهر پیشروی کنند.

از سوی دیگر، این منبع می‌گوید «خانه گرگ» که دوستم از آن سخن می‌گفت، سال‌ها قبل تخلیه شد و تجهیزات و مهمات قابل‌توجهی برای دوستم باقی نمانده بود. به گفته این منبع، دوستم از ۳۰ سال قبل مقداری مهمات و تجهیزات نظامی به شبرغان منتقل کرده بود و این مهمات نزد فرماندهان کلیدی او نگهداری می‌شدند اما آن‌ها در ۲۰ سال گذشته، به‌تدریج این مهمات و تسلیحات را فروختند.

دوستم اوایل سال ۲۰۲۱، تعداد ۱۰۰ قبضه اسلحه برای تک‌تیراندازی خریداری کرد، اما نیروهایش استفاده از این سلاح‌ها را بلد نبودند و آموزش استفاده از این نوع اسلحه هم زمانبر بود و فرصت کافی برای این کار نمانده بود. دوستم همچنین ۸۰ دستگاه خودرو جیپ سیمرغ از امارات متحده عربی خرید که در جنگ نقش تعیین کننده‌ای‌ نداشتند.

یک هفته در یتیم طاق

حاجی اکرم پهلوان در مورد چگونگی سقوط مرکز شهر شبرغان گفت: «روز هشتم اوت مهمات کمی برای ما مانده بود و دیگر برای دفاع از شبرغان شانسی وجود نداشت؛ چون راه‌های دریافت مهمات نیز قطع شده بود و طالبان به وسیله تجهیزاتی که از سرپل و دیگر شهرها به دست آورده بودند، به شبرغان هجوم آوردند.»

صدها نیروی امنیتی از جمله یارمحمد دوستم، پسر مارشال دوستم و مسئولان دولتی جوزجان، روز هشتم اوت شبرغان را ترک کردند و به سمت فرودگاه جوزجان در حومه شهر رفتند. این نیروها پنج روز در حومه فرودگاه در ناحیه یتیم طاق حضور داشتند و امیدوار بودند که با دریافت حمایت از کابل و مزارشریف، برای بازپس‌گیری شبرغان اقدام کنند اما هجوم هم‌زمان طالبان به همه شهرها و شکست سیاسی دولت وقت افغانستان، فرصتی باقی نگذاشت.

 

یارمحمد دوستم و چند نفر از محافظان ویژه مارشال دوستم، عصر ۱۲ اوت، با هلی‌کوپترهای نظامی از یتیم طاق به مزارشریف منتقل شدند. بخشی از نیروها هم به طالبان تسلیم شدند اما حدود یک هزار نیرو شامل نیروهای دوستم و نیروهای دولتی، تصمیم گرفتند از طریق دشت‌ها و دره‌ها و در حالی که همه مسیرها در کنترل طالبان بود، خود را به مزارشریف برسانند. دوستم، عطامحمد نور و محمد محقق با امضای یک پیمان نظامی، متعهد شدند از مزارشریف دفاع می‌کنند و این نیروها به پشتگرمی حضور این سه رهبر سیاسی در مزارشریف، می‌خواستند با عبور از دل دشمن، خود را به این شهر امن برسانند.

در ۱۳ اوت، تنها ۶۸ نفر از حدود یک هزار نفر توانستند خود را به مزارشریف برسانند و بقیه نیروها در جریان کمین‌های طالبان در این مسیر ۱۴۰  کیلومتری، یا کشته و بازداشت شدند یا خود را به طالبان تسلیم کردند.

۶۸ نفری که از این گروه هزار نفری توانستند به مزارشریف برسند، مسئولان ارشد دولتی جوزجان و فرماندهان ارشد تحت امر دوستم بودند. شماری از این افراد با خودروهای زرهی زیر رگبار مسلسل‌ها وارد مزارشریف شدند و شماری دیگر که خود را به ارتفاعات کوه‌های چمتال رسانده بودند، با کمک هلی‌کوپترهای ارتش نجات یافتند. یکی از این افراد، حاجی اکرم پهلوان بود که از قله کوهی در چمتال با هلی‌کوپتر به مزارشریف منتقل شد.

او همراه با علی سرور ترکمنی، فرمانده هزاره‌تبار وفادار به دوستم، در یک خودرو بود اما علی سرور در یک کمین کشته شد و او نجات یافت. اکرم پهلوان گفت، هوا در آن روز به‌شدت گرم بود و تشنگی و طالبان، هر دو جان آن‌ها را تهدید می‌کردند.

ژنرال عبدالستار قاسمی، فرمانده نیروهای محافظت از دوستم، نیز در میان افرادی بود که از معرکه نجات یافت. او می‌گوید در لحظات پایانی که در قله، منتظر رسیدن هلی‌کوپتر نجات از محاصره طالبان بود، از شدت تشنگی از دهنش خون می‌آمد و نزدیک بود از حال برود.

نیروهای دوستم پس از ۱۱۰ روز جنگ بی‌وقفه در شبرغان متلاشی شدند. شمار اندکی از آنان که مانند ژنرال قاسمی و اکرم پهلوان هم که خود را به مزارشریف رساندند، دیگر توان ادامه جنگ نداشتند. دوستم  نیز اگرچه در مزارشریف شعار می‌داد که تا آخرین توان می‌جنگد، در حقیقت دیگر توانی برای مبارزه نداشت؛ زادگاهش سقوط کرده بود، لباس مارشالی‌اش بر تن یک طالب بود، هیبت نظامی‌اش شکسته شده بود و طالبان نیز اسلحه و مهمات کافی در اختیار داشتند.

ایندیپندنت فارسی- مختار وفایی