برچسپ ها

۲۹.۹.۹۳

حضور زنان ازبیکستانی، در صفوف طالبان، در شمال افغانستان



 مختار وفایی
ده تن از زنان ازبیکستانی از یک ماه بدینسو، در یکی از ولایات نا امن شمال جابجا شده و در صفوف طالبان فعالیت می‌کنند.
کاظم کنعان سخنگوی فرماندهی پولیس سرپل،  ضمن تایید این موضوع می‌گوید که این ده تن در منطقه‌ی زرشالی ولسوالی کوهستانات ولایت سرپل جابجا شده و برای زنان محل از جهاد و شورش علیه حکومت تبلیغ می‌کنند. به نقل از کنعان، این ده تن در ماین سازی مهارت دارند و ضمن تبلیغ و تلاش برای جلب توجه مردمان محل به جنگ علیه حکومت، برنامه‌های آموزشی را برای جنگجویان طالبان برگزار می‌کنند.
هنوز از هویتِ این ده تن، اطلاعات موثقی در دست نیست، اما منابع تایید می‌کنند که این زنان عضویت گروه تحریک اسلامی ازبیکستان یا (جندالله) را دارند. تحریک اسلامی ازبیکستان، یکی از گروه‌های تروریستی آسیای میانه است که از چندین سال بدینسو در تبانی با گروه طالبان، در شمال افغانستان نفوذ گسترده‌یی یافته است.
سخنگوی فرماندهی امنیه سرپل، سرپل می‌گوید که اطلاعات موثق آنان نشان می‌دهد که هر یک از این زنان، ضمن فعالیت‌های تبلیغی و آموزشی برای زنان محل و جنگجویان طالب، در اختیار یکی از فرماندهان نام نهاد طالبان قرار دارند. به نقل از کنعان، این زنان تلاش می‌کنند تا خانم‌های محل را متقاعد سازند که فرزندان و شوهران شان را به صفوف طالبان بفرستند. قبلاً  فتواهایی مبنی بر جایز بودنِ جهادالنکاح از سوی گروه‌های تروریستی در خاورمیانه منتشر شده بود که پس از آن، شماری از زنان در برخی از کشورهای مسلمان، عازم سوریه و عراق شده و خودشان را در اختیار جنگجویان قرار دادند. این اسلام‌گرایان بدین باور اند که جنگجویان جهادگرا، در صفوف جهاد از خانواده‌های شان دور اند و جایز است که هر زنِ مسلمان با یک جهادی مرد همبستر شود. برخی از مبلغین اسلامی، این کار زنان علاقه‌مند به جهادالنکاح را، برابر با نبرد در برابر کفار و حضور آنان در صحنه‌ی جنگ خوانده اند. هرچند، حضور زنان ازبیکستانی در صفوف جنگجویان طالب در ولایت شمالی سرپل، بی‌سابقه بوده است، اما منابع می‌گویند که احتمال دارد، طالبان نیز برای جلب و جذب بیشتر نیرو از میان مردم و رفع نیازهای جنسی شان، دست به چنین اقدامی زده باشند.

۲۳.۷.۹۳

اعتراض در برابرِ استبداد محلی!

 خبرنگاران و فعالان مدنی کندز، در برابر استبداد حکومت محلی این ولایت اعتراض کردند.
بتازگی اداره‌ی ثارنوالی کندز، در مخالفت با قانون رسانه‌های همگانی، چندین خبرنگار از جمله مسوول دفتر میدیوتیک را به اتهام توهین به مقام ولایت کندز احضار کرده است. حاجی غلام سخی بغلانی مرد فیودالی است که از نزدیک به هفت ماه بدینسو والی کندز است و دیده شده است که مسایلِ همچون مدنیت، آزادی بیان، حقوق شهروندی و آرامش مردم کندز، برایش چندان اهمیت ندارد.
من یک‌سال قبل زمانی که انور جگدلگ والی کندز بود، به آن ولایت سفر کردم و با همه خبرنگاران آن از نزدیک صحبت کردم.
وقتی کندز و کار رسانه‌یی در آن ولایت را دیدم، دلم به اوضاع اطلاع‌رسانی و خبرنگارانِ از هم پاشیده‌ی بلخ سوخت. بلخ با تمامِ شور و غوغایی که نام اش دارد، درون‌اش تهی از ارزش‌های در حد بلخ بودن است. بلخ فاقد یک روزنامه‌ی معیاری و فعال است، اما کندز یک روزنامه دارد. بلخ فاقد یک مرکز همگانی که همه خبرنگاران خود را در آیینه‌ی آن ببیند است، اما کندز یک مرکز فعال رسانه‌یی دارد که به عنوان یک محل امن برای همه خبرنگاران کندز مطرح است. سخنگویان پولیس و مقام ولایت بلخ، خبرنگاران را به ندرت می‌بینند، اما سخنگویان والی و فرماندهی امنیه کندز، در رفت و آمد نزدیک با مرکز رسانه‌یی خبرنگاران بود/ است.
آنچه مایه‌ی تاسف است، از هفت ماهی که حاجی غلام سخی حکومت محلی کندز را رهبری می‌کند، نه تنها محدودیت‌های غیر منطقی و نابخردانه‌یی بر خبرنگاران وضع شده، بلکه اوضاع امنیتی و ناآرامی‌های دورن شهری نیز در این ولایت به اوج خود رسیده است.
خبرنگاران حق شرکت در اکثریت برنامه‌های مقام ولایت را ندارند و گزارش سانسور شده‌ی نشست‌ها و برنامه‌های مقام ولایت به ایمیل خبرنگاران فرستاده می‌شود.
در نشست‌های که خبرنگاران دعوت می‌شوند، برخی از خبرنگاران لابی، سوالاتِ از قبل تهیه شده را بامشورت والی بصورتِ نمادین مطرح می‌کنند و فرصتِ مطرح شدنِ پرسش‌ را از اکثریت خبرنگاران می‌گیرند.
امیدوارم این وضعیت دیر نپاید و انتظار می‌رود مردم کندز، در یک تصمیم عاقلانه و همگانی، باری را از روی دوش شان بردارند که در صورت دوام، زخمِ عمیقی برجای خواهد گذاشت.
مختار وفایی

۲۲.۷.۹۳

کاکا حبیب، کمی یِرغه برو!

 مختار وفایی - روزنامۀ جامعۀباز
گل‌محمد در پایانِ یکی دیگر از روزهای کاری‌اش قرار دارد. در کنار شلوغ‌ترین خیابانِ شهر مزارشریف در حالی که موترهای شیشه‌سیاه و قیمتی از کنار‌ش در حال عبور است، در قفسة گاری‌اش لم داده و حاصلِ زحمت یک‌روزه‌اش را می‌شمارد. نگاهی به اطرافش می‌اندازد و به نشانی رضایت، پول‌هایش را در جیب بغلی‌اش گذاشته و عابران را برای سوار‌شدن به گاری‌اش صدا می‌زند: نوشاد، نوشاد، نوشاد هله که حرکت است بخیر هله‌
 بلخ، یکی از بیست قدیمی‌ترین شهرهای جهان به شمار می‌رود. شهر مزارشریف که مرکز ولایت بلخ است، به دلیل قد‌مت تاریخی و هویت فرهنگی‌اش، از ارزش والایی در میان شهرهای تاریخی و فرهنگی جهان برخوردار است. هرچند روند جهانی‌شدن و توسعة تکنولوژی زندگی مردمِ این شهر را نیز دگرگون ساخته و زندگی سنتی با ابزارهای قدیمی را به حاشیه رانده، اما هنوز‌هم گاری‌ها، سماوارها، مغازه‌ها و کوچه‌هایی هستند که آدم را به یاد بلخ قدیم و صمیمیت‌ مردمان زمانش می‌اندازد.
 گاری از وسایل نقلیة سنتی و قدیمی است که تا یک‌دهه قبل رونق زیادی در حمل‌و‌نقل شهری در داخل شهر مزارشریف و برخی از قریه‌های ولسوالی‌های ولایت بلخ داشت. به نقل از برخی گاری‌وان‌های شهر مزارشریف، زمانی نزدیک به ۱۳۰۰ گاری به جای تکسی‌های امروزی کار حمل‌و‌نقل شهری را انجام می‌دادند، اما اکنون این وسیلة نقلیه کمتر مورد توجه مردم است.
 خیابان شهید عبدالعلی مزاری و مسیر نوشاد که از محله‌های شهر مزارشریف است، تنها مسیری است که تاهنوز ۱۰ عراده گاری در آن فعالیت دارند. گل‌محمد، یکی از ده گاری‌وانی است که از ۲۳ سال بدین‌سو، چرخ زندگی‌اش را وابسته به چرخش تایرهای گاری‌اش می‌داند. او با وجودی که از‌ کار و عاید‌ش راضی به نظر می‌رسد، اما می‌گوید: «چاره‌‌ای جز این نداریم. زندگی سخت شده، همین گاری است که از ۲۳ سال بدین‌سو زندگی‌ام را چرخانده، به همین رضایت داریم، چون چاره‌‌ا‌ی دیگر نیست
 گل‌محمد ۵ فرزند دارد و روزانه ۳۰۰ افغانی درآمد دارد. گاری گل‌محمد ظرفیت شش نفر سواری را دارد. او نزدیک به ۴ کیلومتر را طی می‌کند تا از هر‌سواری ۱۰ افغانی بگیرد.
 گل‌محمد می‌گوید که اسب او در یک شبانه‌روز ۱۵۰ افغانی مصرف دارد و صِرف از ۳۰۰ افغانی عاید در یک روز، ۱۵۰ افغانی برای خودش باقی می‌ماند.
 با این‌حال، هستند کسانی که هنوز‌هم گاری را بر موتر و سه‌چرخه‌ (زرنج) ترجیح می‌دهند.
 معصومه با دوتن از اطفالش که برای خرید به شهر رفته بودند، اکنون به خانه بر‌می‌گردند. او در حالی که وسط دو کودکش در عقب‌ گاری نشسته است می‌گوید:
 گاری برای ما زنان و مردان موسفید بهتر از موتر و سه‌چرخه است. گاری هم پولِ کمتری نسبت به موتر و سه‌چرخه می‌گیرد، هم بسلامت به مقصد‌مان می‌رسیم. معصومه به یاد می‌آورد که از سال‌های بسیار دور در رفت‌و‌آمد‌ش در شهر، از گاری استفاده کرده و همیشه به دوستان و خانواده‌اش نیز گاری‌سواری را توصیه می‌کند.
 او با اطمیمنان می‌گوید، در طول عمر‌ش که گاری سوار شده، یادی نمی‌دهد که روزی گاری او را به زمین زده ‌یا حادثة ترافیکی کرده باشد، در حالی که او شاهد حوادث خطرناک ترافیکی از موترها و سه‌چرخه‌ها بوده است.
 آن‌سوتر مرد مسنی در حالی که بر یال‌های اسبش دست می‌کشد، منتظرِ سواری‌هایی است که قفسة گاری‌اش را پُر کند. او خود را ‌محمدجان، فرزند رمضان، باشندة کارتة شفاخانة شهرمزارشریف معرفی می‌کند.
 از او در مورد وضعیت گاری‌سواری، اسب‌ و زندگی‌اش پرسیدم. محمدجان که چروک‌های چهره و سفیدی تارهای موهایش بیانگرِ رنج فراوان و زحماتِ شبانه‌روزی برای یافتنِ لقمه‌نانی است، اما ظاهراً آدم خندانی به نظر می‌رسد.
 او با ضرب‌المثلی صحبتش را آغاز کرد: «سال که گرم بیایه، سیاه‌سرها ریش می‌کشه؛ ‌زمانی لوکس‌ترین تکسی شهر، گاری من بود. صبح که از خانه می‌برآمدم، شام با جیبی پُر به خانه بر‌می‌گشتم. حالا که موتر و سه‌چرخه پیدا شده، هیچ‌کس سرِ ما بریک نمی‌گیره
 از محمد‌جان می‌پرسم، حالا که موترهای لوکس آمده و مردم هم آنان را نسبت به گاری ترجیح می‌دهند، چرا به این شغل که عاید‌ش نیز کم شده ادامه می‌دهد. او که در قفسة گاری‌اش نشسته، خودش را لم داده و قوطی نسوار‌ش را از جیبش کشید. مقداری نسوار زیر لبش گذاشت و ادامه داد: «نشنیدی که می‌گن تُفِ هرکس به دهنِ خودش شیرین است!؟ روزیِ ما را الله می‌دهد، همین گاری و همین اسب تاهنوز که ۵۶ سال دارم، زندگی‌ام را چلانده، پس از این هم خدا مهربان است. چه کنم او موترهای لوکس و کولر‌دار را که به درد من نمی‌خوره
 به گفتة محمد‌جان که از ۱۰‌سالگی با پدرش گاری‌وانی می‌کرده و این شغل را به ارث برده است، اکنون فقط زنان و مردان کُهن‌سال به خاطرِ فضای آزاد و اطمینان از عدم حادثات ترافیکی، گاری سوار می‌شوند.
 در حالی که گاری‌ در شهر مزارشریف از ۱۳۰۰ عراده به ۱۰ عراده کاهش یافته و احتمال انقراض این وسیلة قدیمی و سنتی نقلیه تا شش ماه دیگر از سوی مالکان آنان پیش‌بینی می‌شود، شماری از باشندگان مزارشریف، موجودیت آنان را باعث زیبایی و غنامندی تاریخ و سنتِ گذشته‌ها در شهر می‌دانند.
 حاجی فهیم که سوارِ گاری است و به مقصد نوشاد در حرکت است می‌گوید:
 گاری، یادگاری از گذشته‌ها و سمبولِ وسیلة نقلیة نیاکان ما‌ست. موجودیت این وسیله نه‌تنها ما را به یاد گذشته‌ها می‌اندازد، بلکه به زیبایی شهر نیز می‌افزاید. او می‌گوید که شهرداری باید برای گاری‌ها مکان مشخصی را در نظر گرفته و در مسیر حومه‌های شهر برای آنان زمینة کار را فراهم سازد.
 با این حال، حبیب‌الله، مالک یکی دیگر از گاری‌ها با شکایت از ترافیک و پولیس شهری می‌گوید:
 ترافیک و پولیس شهری ما را اذیت می‌کنند، مکان مشخصی که از گذشته‌ها در آن توقف کرده و بارگیری می‌کنیم گاهی از سوی ترافیک ممانعت صورت می‌گیرد. هیچ جای مشخصی برای ما در نظر گرفته نشده. روز بروز فضا برای کار ما قیدتر می‌شود.
حبیب‌الله می‌گوید که سه‌چرخه‌های زرنج حریف اصلی گاری‌ها‌ست و بسیاری از زرنج‌داران کنونی، گاری‌وان‌های سابق بوده‌اند. او نیز ترجیح‌ می‌دهد سه‌چرخه داشته باشد، اما می‌گوید هزینة یک گاری ۲۰ هزار افغانی است و هزینة یک سه‌چرخه ۵۰ هزار افغانی.
در قفسة جلوِ گاری در کنار حبیب‌الله نشسته و در مسیر نوشاد در حرکتیم. او به یاد می‌آورد زمانی را که در مسیر شهر و محلة نوشاد، نه کاخ‌های آسمان‌خراش کنونی وجود داشتند و نه این‌همه موتر و سه‌چرخه که فرصت کاری را از آنان بگیرند. او می‌گوید: سال‌ها قبل، این‌جا به معنی واقعی زندگی می‌کردیم. خوشحال بودیم و عایدی خوبی داشتیم. در همین مسیر تنها یک رستورانت ماما فقیر بود و چندتا دوکان. حالا ساختمان‌ها و کاخ‌های مجلل ایجاد شده و احساس می‌کنم دیگر من و این گاری‌ در این جاده‌ها جایی نداریم.
او از خاطراتش تعریف می‌کند و با نگاهی به عقب ادامه می‌دهد: اگر ملت و کشور در آرامی باشد، از هر‌راهی نان‌خوردن پیدا شده و ما هم خوشیم؛ اما اگر مملکت نا‌آرام باشد و مردم در بدبختی، ما هم جزو همین بدبخت‌ها بوده و ناآرام می‌باشیم. او از همه می‌خواهد که برای آرامی کشور دعا کنیم.
لحظات پایانی روز است و من به مقصد رسیده‌ام؛ به کاکا حبیب‌الله اشاره می‌کنم که باید همین‌جا پیاده شوم. او لجام اسب را به عقب کشیده و گاری را توقف می‌دهد. پیرمردی که در قفسة عقب نشسته است، صدا می‌زند: کاکا حبیب کمی یِرغه برو که شام نزدیک است. کاکا حبیب‌الله: چشم بابه جان اینه حرکتچُهگاری با چرخ‌هایش دور می‌شود و صدای پاهای اسب هم‌چنان تا مسیرهای دور در گوش‌هایم می‌پیچند

صدای سرپل شوید!

نزدیک به چهل تن سربازان ارتش و پولیس در سرپل، به خاک و خون افتیده اند.
مسوولان بی‌کفایت و عیاشِ حکومت محلی سرپل، یا در سفرهای خارجی بسر می‌برند و یا خودشان را در چهاردیواری‌های سمنتی قفل کرده اند.
روز یک‌شنبه یک کاروان بزرگ ارتش و پولیس در منطقه‌ی علف‌سفید سرپل به محاصره‌ی صدها طالب درآمد و پس از ساعت‌ها نبرد، نزدیک به 40 سرباز ارتش و پولیس به خون افتیدند.
گفته می‌شود رهبری جبهه‌ی طالبان را در این جنگ، ملا نادر شخصی که چند روز قبل از زندان پل‌چرخی آزاد شد به عهده داشته است.
متاسفانه که رسانه‌ها نیز با بی‌توجهی از کنار این فاجعه می‌گذرند. آنانی که قلم، مایک و کمره در دست دارند، بیشتر دنبالِ شکار لقمه‌های آماده و جاروکشیدن به ریشِ‌های پشم‌آلود اربابان شان است تا جستجوی حقایق!
نمی‌دانم این سرپل ولایت درجه چندم است که این‌گونه همگی بی هیچ سرتکان دادنی از کنار بزرگ‌ترین جنایت بشری می‌گذرد.
رییس جمهور غنی که این‌قدر هیاهوی اصلاحات و تحول برپا کرده، باید ذره‌بینِ تخصص‌گرایی اش را طرف سرپل نیز چرخ دهد، تا فاجعه‌ی افتادنِ این ولایت را بدست مافیاهای قومی و حزبی ببیند!
اوضاع اسفبار ولایت سرپل، حاصلِ ظلم و ستمِ عیاشانی است که در راس حکومت محلی آن قرار دارند.

۲۱.۷.۹۳

چریکِ آرژانتاینی در خیابان‌ها و مغازه‌های بلخ



 مختار وفایی / روزنامه جامعۀباز
در آن لحظه که «ماریو تران» افسر ارتش بولیوی و مامور اعدام ارنستو چه‌گوارا، پس از سرکشیدنِ جرعه‌ی ویسکی، تیرهای مسلسلی را به بدنِ «چه» وارد کرد و یکی از این تیرها قلب او را شکافت، شاید به ماجرایی می‌اندیشید که گلوله‌های تفنگ وی نقطه‌ی انجامش را نشانه گرفته بود. افسران ارتش بولیوی که با جسدِ بی جانِ چه گوارا عکس‌های یادگاری گرفتند، شاید نمی‌دانستند که این مرگ نه تنها پایان ماجرایی بنام چه گوارا نیست، بلکه این مرگ به زندگی او معنی بیشتر می‌بخشد.
ارنستو دلاسرنا چه‌گوارا، در سال 1928 در آرژانتین در یک خانواده‌ی روشنفکر و ثروتمند زاده شد. او رشته‌ی پزشکی را خواند، اما هیچ‌گاه یک طبیب خوب نشد. سلیا مادرش از تاثیرگزارترین اشخاص در زندگی اش بوده و چنانچه خودش در خاطرات اش نوشته، تا قبل از آشنایی با فیدل کاسترو در سال 1955در مکزیک، مادر روشنفکر اش، حامی و همکار سرسخت برنامه‌ها و زندگی اش بوده است.
او در زمانی که دانشجوی طب بود، با دوست‌اش آلبرتو گرانادو توسط موترسایکیل، از کشورهای آمریکای لاتین دیدن کرد و شورِ انقلاب و شورش، از همین سفر در ذهن آرمانگرای او نقش بست.
پس از این سفر، چه گوارا درد و رنج نهفته در آمریکای لاتین را پی برد و با وجودی که از کودکی دچارِ مریضی «آسم» بود، کمر را برای انقلاب و مبارزه‌یی بست که در نهایت نا تمام ماند.
چه‌گوارا پس از آشنایی با فیدل کاسترو، در کوبا علیه حکومت رییس جمهور باتیستا جنگید و ارتش او را سقوط داد. نقش او در حکومتِ به رهبری فیدل کاسترو برجسته و موثر بود، اما روح عصیانگرِ چه‌گوارا به آزادی کوبا اکتفا نکرد و فرمان انقلاب را در چندین کشورِ آمریکای لاتین که از سلطه‌ی امپریالیسم ایالات متحده رنج می‌بردند صادر کرد. او از کوبا خارج شد و  مدتی در کنگو بود، در آنجا  همراه با انقلابیون کنگو بر ضد رژیم دست نشانده ایالات متحده و آپارتاید افریقای جنوبی جنگید، بلاخره به بولیوی رفت و همراه د‌ه‌ها تن چریک  دست به مبارزه بر ضد دولت تحت حمایت امریکا زد، اما این بار بخت با او یاری نکرد و بعد از نزدیک به یک سال مبارزه ، محل فعالیت او توسط سازمان سیا تشخیص شد و طی یک عملیات بزرگ توسط ارتش بولیوی دستگیر و تیر باران گردید . چه گوارا هرچند پس از اعدام قرار بود در محل مخفی بدور از دید مردم دفن شود و چنین هم شد تا نام و آرمان‌اش از ذهن جهانیان زدوده شود، اما این تصور اشتباه جنرالان بولیوی و سازمان سیا بزودی ثابت شد و اندکی پس از مرگ چه گوارا، عکس‌های او تبدیل به سمبول عصیانگری، شورش، انقلاب و مبارزه علیه استبداد و حکومت‌های مستبد شد. چندی بعد عکس‌های چه گوارا روی میلیون‌ها تی‌شرت رفت و هواداران او صفوف تظاهرات و شورش‌های انقلابی شان را با تصاویر او رنگین ساختند.
در واقع چه‌گوارا یک طبیب ، چریک، سیاست‌مدار، شاعر، نویسنده و یک مارکسیست بود که اکنون پس از گذشت 47 سال از اعدام‌اش، هوادارانِ بیشتری را در سراسر جهان بخود جلب کرده و حتی در خیابان‌ها و مغازه‌های بلخ نیز بر روی هوداران اش لبخند می‌زند.
چه گوارا در آرژانتین تولد و بزرگ شد، در بوئنس‌آیرس تحصیل کرد، در کوبا جنگید و در بولیوی تیر باران شد. تقریباً از یک‌دهه بدینسو تصاویر، افکار، کتاب‌ها و نقل قول‌های این چهره‌ی افسانوی انقلاب ضد امپریالیستی، وارد دنیای جوانان ولایت بلخ نیز شده است. اکنون که 47 سال از اعدام چه گوارا می‌گذرد، صدها تن از جوانان بلخی، تی‌شرت‌های را بر تن دارند که عکس چه‌گوارا، با واژه‌ی انقلاب روی آن حک شده است.
چه چیزی پای یک عصیانگر و انقلابی آمریکای لاتین را به بلخ کشانده است؟
نیلوفر لنگر، شاعر و نویسنده‌ی جوان در بلخ که از علاقه‌مندان افکار و مبارزات سیاسی چه‌گوارا است می‌گوید:
«فقدان آزادی واقعی و عدالت، عقده‌ی آزادی خواهی و غلبه بر دشمن در ذهن اجتماع جنگ زده‌ی مثل افغانستان و عطش جوانان برای رسیدن به آزادی و کمال مطلوب، شاید یکی از دلایل علاقمندی به فرمانده چه‌گوارا که معمولا هم‌چون تندیس آزادیخواهی مطرح گردیده است باشد.»
چه‌گوارا یک مارکسیست انقلابی بود و به مبارزه‌ی مسلحانه اعتقاد داشت. او نفرت از امپریالیسم را فریاد می‌زد و همه را برای براندازی نظام سرمایه‌داری دعوت می‌کرد. با این همه شاید زندگی چه‌گوارا باعث شده است تا او صدای خواسته‌ها و رویاهای میلیون‌ها جوانی باشد که عکس‌ها و پوسترهای او را حمل می‌کنند.
در میان هواداران چه‌گوارا در ولایت بلخ، بیشتر به پسران جوانی بر می‌خوریم که علیه اوضاع کنونی اعتراض دارند و راهی برای تغییر اوضاع جستجو می‌کنند. در این میان مغازه‌های شهر نیز از چندین سال بدینسو، تی‌شرت‌، کلاه و سیگارهای را وارد بازار می‌کنند که با تصاویر و شمایلِ چه گوارا مزین شده اند.
چه‌گوارا یک چریک تفنگ بدست بود، اما هواداران او در افغانستان، در اوضاع کنونی که انقلاب و شورش از نوع گوارایی نا ممکن بنظر می‌رسد، از او چه می‌خواهند؟
ریحان آریا دانشجوی علوم سیاسی که  تی‌شرت چه‌گوارا بر تن دارد می‌گوید: چه گوارا در ولایت بلخ، علاقه‌مندانی زیادی دارد، بخصوص جوانان، او را بخاطر اندیشه‌ی آزادی‌خواهی اش دوست دارند. به باور این دوستدار «چه»، هدف هواداران چه‌گوارا، این نیست که رد پای او در تمام عرصه‌های زندگی دنبال کنند. چه‌گوارا انقلاب کرد، جنگ کرد و نظام مستبد کوبا را نابود کرد. اما این همه در افغانستان کنونی نیاز نیست و قرار نیست که ما با الگوگیری از چه‌گوارا شورش برپا کنیم. به باور آریا، آنچه باعث پیوند میان چه‌گوارا و نسل جوان افغانستان شده، تاکتیک‌های جنگی و مبارزات نظامی‌اش نیست، بلکه زندگی، بزرگ اندیشی، آزادی‌خواهی و اعتماد به‌نفسی است که با تمام دشواری‌ها، نسبت به پیروزی و غلبه بر ظلم و ستم داشت.
با این حال، آنچه روح زندگی سیاسی و مبارزات نظامی چه‌گوارا را زنده می‌سازد، مبارزه علیه نظام سرمایه‌داری و امپریالیسم بود. سال‌هاست که عکس تاریخ‌ساز چه‌گوارا که توسط آلبرتو کوردا گرفته شد، باعث شده است که ده‌ها شرکت‌ تجارتی در سراسر جهان، محصولات شان را با استفاده از همین عکس و سایر سمبول‌های او،  پول‌های هنگفتی را به جیب مالکان شان واریز کنند.  چه‌گوارا دقیقاً علیه همین نظام و اوضاعی جنگید که اکنون از عکس‌ها و پوسترهای او به عنوان منبع عایداتی استفاده می‌کنند.
حیات‌الله حبیب‌زاده، فروشنده‌ی یکی از مغازه‌های لباس در شهر مزارشریف در حالی که تی‌شرت چه‌گوارا بر تن دارد، می‌گوید، از پنج سال بدینسو تی‌شرت‌های چه‌گوارا را در مزارشریف وارد می‌کند و مشتریان زیادی را بخود جلب کرده است. حبیب‌زاده می‌گوید با وجودی که هزینه‌ی این تی‌شرت‌ها دو برابر لباس‌های عادی است، اما جوانان نسبتِ علاقه‌مندی به چه‌گوارا، این تی‌شرت‌ها را با هزینه‌ی بلند خریداری می‌کنند.
با این حال، در افغانستان که فرهنگ مطالعه ضعیف و معمولا به خوانش چپترهای دانشگاهی خلاصه می‌شود، آیا جوانان آگاهانه به اسطوره‌های مانند چه‌گوارا علاقه‌مند اند، یا از روی احساسات و شوق عکس‌های او را بر سینه‌ حمل می‌کنند؟
داکتر فرهاد رویین که 25 سال دارد و تی‌شرت و کلاهی که نماد چه‌گوارا شناخته می‌شود را پوشیده است، می‌گوید:
در ولایت بلخ جوانان زیادی خود را رهرو و دوستدار فرمانده چه‌گوارا می‌پندارند. من شک دارم که همه‌ی آنان آگاهانه و از روی اعتقادات سیاسی به فرمانده علاقه‌مند شده باشند. من با جوانان زیادی از این طیف صحبت کرده ام، اکثریت آنان حتی نمی‌دانند که چه‌گوارا بخاطر چی و چرا مبارزه کرد!؟
در این میان به آنانی که تی‌شرت چه‌گوارا می‌پوشند و دوستداران اویند، اگر کمی دقت کنیم، سه گروه را می‌یابیم:
-        آنانی‌که بطور آرمانگرایانه برعلاوه با آشنایی با اندیشه و افکار فرمانده، خواهان عملی نمودنِ راهکارهای او مبنی بر آزادی‌خواهی و رهیدن از زیر بار ظلم و استبداد اند.
ـ آنانی که بطور پراکنده با اندیشه‌ها و نقل قول‌های فرمانده چه‌گوارا آشنایی دارند و صرف از جنبه‌های فکری و توانایی‌های او در زندگی روزمره درس می‌گیرند.
و گروه سوم جوانانی اند که صِرف بخاطر زیبایی و شوق، تی‌شرت‌های چه‌گوارا را می‌پوشند.
با این حال، به گفته‌ی آقای رویین، نسل نوِ افغانستان باید تلاش کنند تا بجای ترویج مُدل‌پرستی، اندیشه‌های که تاریخ طی نموده و بشریت از آن بهره برده اند را واکاوی نموده و نسخه‌یی را برای درد کنونی جامعه‌ی افغانستان تجویز کنند. او در عین حال مناسب می‌داند که از هواداران چه‌گوارا بجای تظاهر، از او به عنوان یک انسانی که علیه ستم و بهره‌کشی مبارزه کرد، الگو گرفته و اعتماد بنفس او را در رسیدن به خواست‌های انسانی، سر مشق عملی نمودنِ آرمان‌های خود قرار دهند.
چه‌گوارا به باور بسیاری‌ها، جدا از اینکه یک شورشگرِ انقلابی و یک مارکسیست بود، نویسنده و اندیشمندی خوبی نیز بود. مارکز بزرگترین نویسنده‌ی معاصر در مورد چه‌گوارا شعر سروده است و همچنان او در خاطرات‌اش از ملاقات‌های متعدد و رابطه‌ی نزدیک با سیمین دوبوار، ژان‌بل سارتر و دیگر اندیشمندان بزرگ معاصر در اروپا و آمریکا یاد کرده است.
قابل یاد آوری است که جسد چه‌گوارا پس از تیرباران شدن در 9 اکتبر، قرار بود سوزانده شود که با مخالفت برخی از مقامات ارتش بولیوی مواجه شد. پس از آن، دست‌های «چه» از بدنش جدا شد و بدن‌اش در محلِ مخفی که بلاخره در سال 1997 کشف شد دفن شده بود. دست‌های جدا شده از بدنِ چه‌گوارا مدتِ یک‌سال پس از مرگ او در بولیوی نگهداری می‌شد، تا بطور مرموزی به کوبا انتقال داده شد.
اکنون دست‌های چه‌گوارا در «کاخ انقلاب» کوبا نگهداری می‌شود و هرازگاهی بروی مهمانان و مقامات خارجی به نمایش گذاشته می‌شود.