۲۴ فروردین ۱۴۰۰

دستکاری در هویت فرهنگی بلخ

یک پروژه میلیون دالری، این‌روزها مصروف تابلو نویسی در کوچه‌های شهر #مزارشریف است. هدف از این کار، نشانه‌گذاری دقیق و معیاری شهر است تا آدرس‌یابی آسان و دقیق باشد. این اقدام برای نظم بخشیدن به شهر فوق‌العاده مهم است، اما چند نکته:

یک: ظاهراً در نوشتن تابلوها، با آدم‌های باسواد و دانای شهر مشوره صورت نگرفته و یک گروه پروژه‌نویس، این کار را انجام داده است که پر از اشتباهات مضحک است.

دو: دیده می‌شود که عصبیت جاهلانه‌یی در پشت نوشتن تابلوها موج می‌زند و همین باعث شده است تا اشتباهات فاحشی مانند ترجمه کردن اسم‌های خاص از زبان فارسی‌دری و ازبیکی به پشتو انجام شود. مثلا نام یک محله که گذر " هژده چمن" است، به " اته لسم چمن گذر" برگردان شده.

این تابلونویس‌های بی‌سواد همین را نمی‌دانند که اسم خاص قابل ترجمه نیست. فقط در جایی اسم خاص را می‌توان ترجمه کرد که هدف از ترجمه، کمک به فهماندن دقیق‌تر به مخاطب باشد. در حالی که یک خواننده و گوینده زبان پشتو هیچ نیازی ندارد تا گذر هژده چمن را برایش ترجمه کنیم. این ترجمه حتی باعث گمراهی و تغییر نام این محله می‌شود.

سه: به صورت احمقانه‌یی در این پروژه تلاش صورت گرفته تا مسائل زبانی دامن زده شود. مثلاً نام محله‌های اوزبیک‌نشین برخلاف دستورهای زبانی و فرهنگی، به پشتو برگردان شده و نشانی از زبان اوزبیکی نیست.

پشتو زبان بخشی از ساکنان کشور و یکی از زبان‌های رسمی مملکت است. هیچ‌کس نمی‌تواند منکر این باشد و کسی هم مخالف تابلوها و شعارها و کتاب‌های پشتو نیست، اما اقدامِ چنین مغرضانه و احمقانه، نه تنها باعث واکنش و تنش می‌شود، بلکه خیانتی است در حق همه زبان‌ها و فرهنگ‌های جامعه افغانستان.

بلخ، از کُهن‌ترین شهرهای جهان است و این شهر به ام‌البلاد شهرهای حوزه فارسی شُهره است. چگونه و چی کسانی جرات کرده تا با نام و جایگاه این شهر بازی کنند؟

متهمان اصلی این غفلت که ممکن است تنش‌های فرهنگی و قومی را به میان بیاورد، در قدم نخست ریاست اطلاعات و فرهنگ بلخ و شهرداری مزارشریف و در قدم بعدی مسئولان پروژه مذکور استند.

یا تابلوها اصلاح شوند، یا مردم به آسانی روی شان رنگ سیاه می‌پاشند.

این به هیچ‌وجه مخالفت با زبان پشتو نیست، چون مخالفت با یک زبان و فرهنگ احمقانه‌ترین کار ممکن است که فقط وظیفه‌ی افراد بیمار و جاهل است.

مختار وفایی

 

۱۷ فروردین ۱۴۰۰

پایان حضور دو هزار سالۀ یهودی‌ها در افغانستان

مردی که در ده سال گذشته به عنوان آخرین یهودی افغانستان شناخته شده بود، اکنون کشور را به قصد اسرائیل ترک می کند، زیرا ترس آن را دارد که وعدۀ خروج نظامی ایالات متحده خلائی در کشور بجای بگذارد که با گروه های بنیانگرا مانند طالبان پر شود.

زبولون سیمانتوف در گفتگو با خبرگزاری عرب نیوز گفت، «در اسرائیل، با تماشای تلویزیون رویدادهای افغانستان را دنبال خواهم کرد.»

سیمانتوف ۶۱ ساله گفت پائیز امسال، در پایان فصل اعیاد، افغانستان را ترک خواهد کرد.

همسرش که زنی از یهودیان تاجیکستان است، و دو دخترشان، از ۱۹۹۸ در اسرائیل بسر می برند. اما سیمانتوف دهه ها است که در میان خشونت و آشوب سیاسی، و از جمله دوران حاکمیت طالبان و دورۀ جنگ افغانستان با ایالات متحده، در وطن خود افغانستان مانده تا از تنها کنیسای کشور که در «کابل»، پایتخت کشور واقع شده، مراقبت کند.

سیمانتوف در گفتگو با عرب نیوز گفت «مثل «شیر» یهودیان از کنیسای کابل محافظت کردم.»

سیمانتوف که فروشندهٔ قالی و جواهر است، در «هرات» افغانستان بدنیا آمده که دهها سال پیش محل زندگی صدها یهودی بود. سپس به کابل رفت، و پس از آن در ۱۹۹۲ به تاجیکستان فرار کرد و پس از مدتی باز به پایتخت افغانستان بازگشت.

در غیاب او، کنیسا بسته خواهد و دورانی از حیات یهودی، که علما معتقدند دست کم ۲۰۰۰ سال پیش آغاز شده، در کشور به پایان خواهد رسید.

هفتۀ گذشته، در گفتگو با رادیو اروپای آزاد، در رابطه با مقاله ای پیرامون مهاجرت گروه های بسیاری از اقلیت های کشور، سیمانتوف گفت، «اگر طالبان بازگردند، ما را با لگد بیرون خواهند راند.»

منبع: تایمزاف اسرائیل

 



۱۲ فروردین ۱۴۰۰

جنرال عبدالملک؛ از تجربه‌ی تلخ توافق با طالب، تا ستیز بی پایان با مارشال دوستم

صحبت جنرال عبدالملک در برنامۀ پربینندۀ کاکتوس، حاوی نکاتی بود که برای نخستین بار شنیدم.

کارنامۀ سیاسی و نظامی جنرال عبدالملک، مانند هر چهره‌ی دیگر که در تحولات افغانستان دخیل بوده، پر از اتهامات سنگین است.

مهم‌ترین اتهامی که بر جنرال عبدالملک وارد است، توافق‌ و تبانی او با طالبان در سال 1376 است که منجر به ورود احترام‌آمیز طالبان به شهر مزارشریف و بخش‌های دیگری از شمال گردید. این توافق از سوی طالبان نقض شد و چنانچه جنرال عبدالملک می‌گوید، طالبان بابت نقض این توافق‌نامه، تاوان سنگینی پرداخت. پس از نقض این توافق‌نامه از سوی طالبان، صدها جنگجوی طالبان از سوی نظامیان تحت امر جنرال عبدالملک کشته شدند، صفوف شان تار و مار گردید و شماری از اعضای شورای رهبری این گروه به دست جنرال عبدالملک اسیر گردیدند.

ابهاماتی زیادی در مورد رویدادهای خون‌بار شمال، از جمله توافق‌نامه جنرال عبدالملک و گروه طالبان وجود دارد. انتظار می‌رود که نشر کتاب  «هفت سالِ از یاد رفته» که توسط آقای ملک نوشته شده و هنوز نشر نگردیده، به این ابهامات پاسخ دهد.

جنرال عبدالملک یکی از جعبه‌های پر رمز و راز تحولات پیچیده و خونین یک برهۀ از تاریخ افغانستان و خصوصاً ولایات شمال است. خانوادۀ جنرال عبدالملک، سال‌ها در راس قدرتمندترین نهادهای مسلط نظامی در شمال بوده اند و خود او نیز در صحنه‌های زیادی حضور داشته است. برنامۀ کاکتوس، بخشی از این تحولات را با حضور جنرال عبدالملک و اسماعیل خان ورق زده است.  

مثل هر صحبت دیگرِ جنرال عبدالملک، بخشی از برنامۀ کاکتوس نیز صرف وضاحت در مورد اتهاماتی که بر او وارند اند و همچنان نقد مارشال دوستم شد. آقای ملک، در مورد مارشال دوستم بی پرده و پر از کنایه صحبت می‌کند. دوستم نیز بارها جنرال عبدالملک را «خائن» خطاب کرده و گفته هیچ‌گاه او را بابتِ فروپاشاندنِ صفوف جنبش در مقابل طالبان، نخواهد بخشید.

اگر علاقه‌مند رمزگشایی تحولات شمال هستید، مصاحبۀ جنرال عبدالملک با برنامۀ کاکتوس را ببینید.

من منتظر نشر کتاب «هفت سالِ از یاد رفته» هستم، تا با خواندن آن، تحولات خون‌بار شمال و کارنامۀ این جنرال متهم به دوستی با طالب را قضاوت کنم.

چند نکته از زبان جنرال عبدالملک در مورد رهبران سیاسی:

در مورد عطامحمدنور: همسایه و همشهری هستیم و دشمنی ندارم.

در مورد اسماعیل خان: او یک دزد، معامله گر و خائن است و تسلیحات زیادی را به طالبان سپرد.

در مورد مارشال دوستم: بیش از صدبار از من بگیل شده و یک قزاق است نه اوزبیک. نمایش قبرستان برگزار کرده و هیچ جنگی را فتح نکرده تا مارشالی بدست آورد.

در مورد  حامد کرزی: یک بی‌کاره و دوست تروریست‌هاست که فرصت‌های بدست آمده را هدر داده است.

در مورد امرالله صالح:  شجاعت و وطنپرستی‌اش را انکار نمی‌توانم.

یکی از نکته‌‌هایی که در صحبت‌های جنرال عبدالملک مبهم ماند، مشخص نشدنِ صف سیاسی او بود. گردانندۀ برنامه تلاش کرد بفهمد که آقای ملک از لحاظ فکری «مجاهد» است یا کمونیست (خلقی)، اما او پاسخ واضحی به این پرسش نداد و
چندین بار یادآورد شد که در هر دو صف حضور داشته و از کارنامه‌اش دفاع می‌کند.

۰۹ فروردین ۱۴۰۰

اشرف غنی در تاجیکستان

استقبال از اشرف غنی در تاجیکستان کم‌نظیر بود. دانشگاه ملی تاجیکستان به او سند دکترا و عضویت افتخاری شورای علمی این دانشگاه را داد.

سخنرانی اشرف غنی در دانشگاه تاجیکستان، حساب شده، دقیق و استوار بر دریافت‌های علمی بود.

من به سخنرانی‌های اشرف غنی که در دانشگاه‌ها و مراکز علمی صورت می‌گیرد گاهی گوش می‌دهم. اشرف غنی یک معلم است و در سخنرانی‌هایی که در مراکز اکادمیک انجام می‌دهد دقتِ بیشتر می‌کند.

بحث اشرف غنی در مورد موج دهشت افگنی، بحران کرونا، وضعیت علم و محیط زیست، شنیدنی است.

اما مثل همیشه، همه‌ی این موارد تحت تاثیر یک اشتباه لفظی رفت.

اشرف غنی، شعر رودکی را اشتباه خواند و با این کار، مردم را در شبکه‌های اجتماعی سرگرم ساخت.

توانایی اشرف غنی در تدریس و سخنرانی، به معنی این نیست که او یک رئیس جمهور خوب و موفق است.



۰۶ فروردین ۱۴۰۰

اگر شما طالب دارید، ما راسیست داریم

نخستین‌بار، کودک بودم که نام کشور سویدن را از طریق فعالیت‌های « کمیتۀ سویدن برای افغانستان» شنیدم. این کمیته پروژه‌هایی در حمایت از معارف در مناطق روستایی و از جمله در روستای ما در شمال افغانستان تطبیق می‌کرد. سال‌های بعد، یکی از بهترین مکاتب دخترانه توسط «کمیتۀ سویدن در افغانستان»، در روستای ما ساخته شد که باعث خلق شادمانی‌ها و امیدهای فراوان در میان مردم گردید.


دوسال قبل، وقتی که در فبروری 2019، وقتی وارد سویدن شدم، تصور چندان روشنی از این کشور نداشتم. همینقدر می‌دانستم که سال‌ها قبل، وایکینگ‌ها صاحبان این سرزمین بودند و مردمانش، عاشق تنهایی، رعایت فاصله اجتماعی، سکوت، احترام به بشر و آزادی‌های مدنی استند. اندکی هم در مورد افتخارات علمی، تکنولوژی، ثروت و رفاه سویدنی‌ها می‌دانستم.

 نخستین چیزی که با ورود به شهر مالمو نظرم را جلب کرد، طراحی‌های زیبای خانه‌ها و مسلط بودن رنگ سرخ تیره در شهر بود. بسیاری از خانه‌ها، ویلاها و دیوارها هم‌رنگ به نظر رسیدند. شهر به شدت آرام و ساکت به نظر می‌رسید. روز نخست که ما وارد شهر شدیم، احساس کردم روز تعطیلی است. روز بعد و چند هفته همینطور دوام کرد و من احساس بودن در یک تعطیلی عمومی را داشتم. در هفته‌های نخست این سکوت برایم بسیار دلگیر می‌نمود. از پنجرۀ خانه که به بیرون می‌دیدم، بیشتر پنجره‌های خانه‌های مردم پرده داشتند و از صدای جیغ و داد اطفال، خنده‌ها و گریه‌های بلند، بلندگوهای خُرده فروش‌ها و هارن موترها خبری نبود.

با همسرم نیلوفر تصمیم گرفتیم تا شهر را با قدم زدن کشف کنیم. هر روز یک تا سه ساعت قدم می‌زدیم. روزهای زیادی در شهر گُم شدیم، اما با هر بار گم شدن، چیزهای خوبی می‌یافتیم. یک هفته پس از رسیدن، نامه‌یی از شهردار شهر دریافت کردیم. شهردار در نامه‌یی که پای آن امضا کرده بود، ما را به شهر خوش‌آمدید گفته و آرزو کرده بود که در این شهر احساس بودن در خانه را داشته باشیم. یک نقشه‌ی مفصل از شهر و چند برگه‌ی معلوماتی در مورد مکان‌های دیدنی شهر نیز شامل بسته‌یی بود که از سوی شهردار دریافت کرده بودیم.

از طریق ادارۀ فرهنگ شهر و به کمک دوست خوب ما نعیمه دوستدار، با حلقه‌یی از فعالان فرهنگی و ادبی شهر آشنا شدیم و در جلسات متعددی برای صحبت و شنیدن دعوت شدیم.

با حضور در این جلسات و برنامه‌ها، پنجره‌های زیادی بروی ما گشوده شدند که هر کدام، تصویر واقعی‌تری از جامعۀ جدید را به ما معرفی می‌کرد.

این‌را شاید بسیاری‌ها بدانند که سویدن یکی از بهترین کشورها در ارایه‌ی خدمات رفاهی است، اما در کنار آن، یکی از بلندترین نرخ‌های مالیات را دارد.

آموزش در سطوح مختلف در سویدن رایگان است و این کشور از نخستین کشورها در جهان است که قانون حق دسترسی به اطلاعات را تصویب کرده است.

چالش‌ها و دشواری‌های زندگی در سویدن نیز فراوان استند. شاید یکی از چیزهایی که همواره می‌شنوید فعالیت گروه‌های ضد مهاجر باشد، اما آنان را نباید خیلی جدی گرفت. یک دوست سویدنی من می‌گفت: «هیچ جامعه‌ی یکرنگ و یک‌دست نیست، حتی سیستم آموزشی و زندگی در سویدن نیز راسیست تولید می‌کند. چنانچه شما در افغانستان طالب دارید، ما هم در این‌جا راسیست داریم و راسیست‌ها و طالبان شاید دو روی یک سکه باشند.»

تعداد زیادی از مهاجران، از بروکراسی و گاهی عدم تطبیق عدالت در پرونده‌های شان، از حکومت سویدن شاکی اند، اما این موارد به بحث‌های طولانی و عمیق نیاز دارد که من قصد پرداختن به آنان را ندارم.

حالا که دوسال از زندگی‌ام در این شهر می‌گذرد، با این شهر خو گرفته‌ام و با امیدواری بیشتر به رویاهایی که در این شهر می‌توانند محقق شوند فکر می‌کنم. به ادامه‌ی تحصیل، آموزش، آموختن و آموختن... چیزی که تشنه‌ی آن هستم...



Photo: Jon Willén

۰۱ فروردین ۱۴۰۰

هم سلطان، هم بازرگان

 

حزب در اندیشه‌ی سیاسی و براساس آن در بسیاری از کشورهای جهان، از خود تعریف و حدود مشخصی دارد که من قصد تشریح و توضیح این مساله را ندارم. در افغانستان اما، چنانچه می‌دانیم حزب به عنوان یک کمپنی خانوادگی تعریف شده است که باید از پدر به پسر و از برادر بزرگ به برادر کوچکتر تحویل داده شود. در افغانستان 72 حزب سیاسی جواز فعالیت دارند. به ساختار این احزاب نگاه کنید، می‌بینید که ساختار همه شان به کمپنی‌های  وارداتی و صادراتی می‌ماند که پدر رهبر، پسر رئیس، داماد معاون و برادرزاده منشی حزب است.

حزب جمعیت اسلامی نیز از برهان‌الدین ربانی به پسرش صلاح‌الدین ربانی به میراث مانده است. صلاح‌الدین به این حزب، به عنوان بخشی از میراث به جا مانده از پدرش نگاه می‌کند. مثل بقیه میراث‌های به جا مانده در وزیر اکبرخان و فیض‌آباد.

عطامحمدنور، به عنوان یک عضو قدرتمند این حزب که توانایی اقتصادی‌اش او را در محور چهره‌های هم‌حزبی‌اش قرار داد، علیه میراثی شدن حزب جمعیت شورید. نور یک بازرگان موفق است و ثروت عظیمی را در اختیار دارد که بخش بزرگ آن در زمان حاکمیتش در بلخ بدست آمده است.

او با پشتوانه‌ی محکم مالی‌اش، چهره‌های ارشد حزب جمعیت از جمله اسماعیل خان، یونس قانونی، بسم‌الله محمدی و بسیاری از اعضای این حزب را در محور خود جمع کرد. هرچند کنگره‌ی که در کابل برگزار شد، یک نمایش بود تا به رهبری نور مشروعیت ببخشد، اما جز همین اقدام، راه دیگری برای نور نمانده بود.

صلاح‌الدین به هیچ وجه تسلیم برگزاری کنگره نمی‌شود، چون او می‌داند که در کنگره، او به اندازه‌ی حفیظ منصور هم رای نمی‌آورد. عطامحمدنور، یا با پول یا با رفاقت، رای هم‌حزبی‌هایش را جمع می‌کند. حالا نور رهبر شاخۀ انشعابی حزب جمعیت است، هرچند هنوز پیشوند یا پسوندی به نام حزبش اضافه نکرده است. او اکنون کارت قوی‌تری برای بازی‌های سیاسی در اختیار دارد و این کارت تا حدی این تضمین را به او می‌دهد که سرنوشت‌اش شبیه اسماعیل خان که با از دست دادن ولایت هرات به حاشیه رفت نخواهد شد.

شخص دیگری که از بازرگانی در بلخ به سلطانی رسید، عباس ابراهیم‌زاده است. مرد ثروتمندی از فقیرترین روستای دورافتاده در ولسوالی شولگره ولایت بلخ. او فراز و فرودهای زیادی را تجربه کرده تا به پول و قدرت برسد. از جمله ویژگی‌های او این است که در مقابل رقبا و دشمنان، بی رحم و سخت گیر است. اگر کسی پول ابراهیم‌زاده را بخورد، به معنی واقعی پوست می‌دهد. کسانی که با او کار کرده اند این را می‌دانند. شاید این به خاطری است که او پول را از پدرش به میراث نبرده، بلکه با زحمت و مشقت بدست آورده است. او برخلاف عطامحمدنور اصلاً کاکه و عیار نیست و اگر به کسی یک افغانی بدهد، برابر ده افغانی از او کار می‌کشد.

ابراهیم‌زاده، تا چندسال قبل مدیون و فرمانبردار حاجی محمد محقق بود. هرگاه محقق به مزارشریف سفر می‌کرد، به سلامی زدنش تا میدان هوایی می‌رفت. اما با راه یافتن به پارلمان و افزودن به ثروتش، خودش را رقیب سیاسی محقق و رقیب اقتصادی نور تراشید. اول‌ها همه گمان می‌کردند که ابراهیم‌زاده را تَوهم زده و با این کار خودش را نابود می‌کند، اما او ثابت کرد که می‌تواند هم بازرگان باشد و هم سلطان.

عباس ابراهیم‌زاده اکنون جایدادهای بی‌شمار و پول هنگفتی دارد. زندگی‌اش شبیه شیخ‌های قطر و امارات مجلل و باشکوه است. شفاخانه، دانشگاه، مکتب، تلویزیون، رادیو، شرکت‌های تولیدی، وارداتی و صادراتی‌اش در چهارگوشه‌ی افغانستان و کشورهای منطقه برایش پول چاپ می‌کنند.

توانایی‌های سیاسی اش نیز برای رقبایش رشک‌برانگیز است.

او به تازگی یک حزب سیاسی به نام «حزب وحدت نوین» تاسیس کرده و به خودش لقب «دبیر کل» داده است. یک ویژگی ابراهیم‌زاده این است که عاشق کلمات قلمبه سلمبه است. دبیرکل یکی از این کمله‌هاست. برگه‌هایی را که برای مقرری و برکناری کارمندان شرکت‌هایش می‌نویسد «حکم» می‌نامد و از همان ساختاری استفاده می‌کند که یک رئیس جمهور برای مقرری و برکناری وزرا به کار می‌گیرد.

ظاهراً او ثابت کرده که با پول خود، خود هرکاری بخواهد می‌تواند.

او یکی از روزها مرا به دفترش خواست و پس از هشدارها و توصیه‌های فراوان بابت نشر یک مطلب انتقادی گفت:

« تصور کن که این شهر ( مزارشریف) چهار دروازه دارد. یک دروازه اش عطامحمدنور است، یک دروازه‌اش حاجی محمد محقق است، یک دروازه‌اش عبدالرشید دوستم است و یک دروازه‌اش عباس ابراهیم زاده است.

به هر سه دروازۀ دیگر هرچی سنگ و چوب داری پرتاب کن، اما به دروازۀ چهارمی که رسیدی سلامی بزن و بگذر.»

 گفت، این توصیه را به بقیه منتقدین نیز کرده ام. ابراهیم‌زاده از این‌که مورد نقد قرار بگیرد سخت بیزار است. او عاشق این است که یک گروه، برایش سرود بخواند و عکس‌هایش را نقاشی کند. نور اما اندکی در این مورد اندکی بهتر عمل می‌کند.

حالا که این دو بازرگان بلخ، به سلطانی رسیده اند، امیدوارم احزابی را که رهبری می‌کنند، شبیه شرکت‌های تجارتی شان محدود به اعضای خانواده شان نسازند.

 مختار وفایی

عباس ابراهیم زاده - عطامحمدنور

۲۷ اسفند ۱۳۹۹

یادی از جنگ سرد دو طنزنویس

سال 1389، گزارش‌نویس یک هفته نامه محلی به نام تراوش در شهر مزارشریف بودم. مدیر مسئول هفته‌نامه، دوست عزیزم آقای دکتر سکندری بود. مدیر مسئول، مدتی برای ادامۀ تحصیل به خارج از کشور رفت و تقریباً همه کارهای هفته نامه، روی دوش من که تازه کار و پر از هیجان بودم افتاد.

من مواد هفته نامه را تهیه می‌کردم، به مدیر مسئول می‌فرستادم، بررسی می‌کرد و پس از تایید محتوا به چاپ می‌رفت.

گزارش‌های محلی را خودم تهیه می‌کردم، مقالات و نوشته‌های ادبی را برخی از شاعران و نویسندگان بلخ می‌نوشتند و سرمقاله و برخی مقالات دیگر را نیز مدیر مسئول می‌نوشت.

برخی از نویسندگان و شاعران بلخ، به طور مداوم در دفتر هفته‌نامه رفت و آمد داشتند و مطالب شان را برای نشر می‌آوردند.

یکی از هفته‌ها، حنیف ثابتی، یکی از طنزنویس‌های مزارشریف، تماس گرفت و گفت: مختار بچیش یک طنز کاغذ پیچ نوشتم، در هفته نامه نشر می‌کنی؟

چون قبلاً مطالب و طنزهای آقای ثابتی را نشر کرده بودیم و ایشان از افراد مورد تایید مدیر مسئول هفته نامه نیز بود، گفتم بله، حتماً نشر می‌کنیم استاد.

حنیف ثابتی متن طنز را در یک فلش به من آورد و من کاپی گرفتم. طنز را خواندم، خندیدم و در صفحه‌یی که مخصوص ادبیات بود جابجا کردم. ثابتی گفت، یک خواهش دارم. نام مرا این‌بار ننویس. نامش را ننوشتم. مطالب هفته نامه که نهایی و آمادۀ نشر شدند، به مدیرمسئول فرستادم تا بررسی کند. اتفاقاً همان هفته، مدیرمسئول در دسترس نبود و پیام فرستاد که خودت مرور کن، وقت ندارم.

هفته نامه رفت زیر چاپ و من طبق معمول آنرا در شهر توزیع کردم.

شفیق پیام                                       حنیف ثابتی
روز بعد سر و صدا از مجالس ادبی بلخ بلند شد. می‌گفتند هفته نامه تراوش یک دشنام‌نامه نشر کرده. به تعقیب آن، دادستانی مرا احضار کرد. یک دادستان بنام عثمانی، از من تحقیق کرد و گفت، در این طنز به آقای شفیق پیام که از چهره‌های شناخته شده فرهنگی در بلخ است توهین شده و شما بابت نشر این مطلب باید مورد بازپرس قرار بگیرید. برای بار نخست فهیمدم که شفیق پیام، شخصی که طنز در مورد وی نوشته شده، یک شخص حقیقی، زنده، برحال و در عین حال از افراد صاحب نام و صاحب نفوذ در مزارشریف است.

وقتی حنیف ثابتی  طنز را به من سپرد و آنرا خواندم، فکر کردم شفیق پیام نیز مثل بقیه قهرمان‌های داستان‌ها و طنزها، یک نام خیالی است. هرچند به شدت توهین‌آمیز بود، ولی از آنجا که فکر نمی‌کردم، شفیق پیام شخص حقیقی باشد، آنرا به حساب طنزهای رکیک عبید زاکانی گذاشتم.

آنروز از دادستانی با بسیار کشکمش بیرون شدم. دادستان گفت، پرونده ات تشکیل شده و باید به پاسخگویی حاضر شوی. از دادستانی که بیرون شدم، دنبال دو شخص رفتم. حنیف ثابتی که مرا اغفال کرده و با استفاده از تربیون هفته نامه، یک شخص را توهین کرده بود و شفیق پیام که قربانی غفلت من و حماقت حنیف ثابتی شده بود. دادستان می‌گفت، این طنز را یا خودت نوشتی و یا اگر کسی دیگری نوشته، خودت عمداً به قصد توهین شفیق پیام نشر کردی. او باور نمی‌کرد که من نمی‌دانستم که شفیق پیام یک شخص حقیقی است.

به حنیف ثابتی زنگ زدم و گفتم، مرا به جنجال انداختی استاد.

ثابتی گفت چه شده؟

گفتم مرا دادستانی احضار کرده و در رابطه به نشر طنز شما که در آن یک شخص حقیقی توهین شده، پرونده تشکیل داده.

گفت، آها... می‌دانم کار کدام حرامی است. خو خیر...تماس را قطع کرد.

هرچه تلاش کردم، ثابتی دیگر با من تماس نگرفت.

ثابتی کار خودش را کرده بود. حالا من و بودم شفیق پیام.

شماره تماس پیام را یافتم. زنگ زدم، گفت کلبۀ فرهنگی بلخ بیا.

رفتم، دیدم که یک آدم چاق، با نگاه‌های مهربان و لبخندی که در وقت عصبانیت نیز فراموش نمی‌کند.

برایش ماجرا را توضیح دادم و گفتم که من اغفال شدم و این نوشته از حنیف ثابتی است.

گفت، می‌دانم، همین‌که خواندم از لحن نوشته دریافتم که مال همان آدم بی عقل است.

پیام گفت، می‌توانم با پیگیری دادگاه، ترا به زندان بکشانم و ثابتی را نیز با موتر لِه کنم. ولی شاید این کار را نکنم، چون ثابتی یک بیچاره و بی عقل است و تو هم توسط او اغفال شدی.

پیام، به اینکه شکایت خود را از دادستانی پس بگیرد راضی نشد. بلاخره به موی‌سفیدهای شهر که روی شفیق پیام تاثیرگذار بودند مراجعه کردیم. پروندۀ من در دادستانی بسته شد، اما نمی‌دانم ثابتی زیر موتر لِه شد یا بخشیده شد.

پسانتر فهمیدم که شفیق پیام نیز طنزنویس بوده و حریف او حنیف ثابتی، از من به عنوان تربیون استفاده کرده.

این مورد برای من بسیار آموزنده بود.

یاد آن روزها بخیر.

۱۸ اسفند ۱۳۹۹

از وزیر به رئیس: می‌خواهم برایت واضح بسازم که لحن مرا درک کرده باشی

«سرسختی نشان ندهید! احمق نباشید! بعدا با شما تماس می گیرم.»

این حرف‌های دونالد ترامپ در یکی از نامه‌هایش به اردوغان رئیس جمهور ترکیه بود. ترامپ این نامه را زمانی به اردوغان نوشت که ارتش ترکیه به مناطقی در کُردستان حمله کرده  بود و دست به کشتارهای بی رحمانه زده بود.

نامه‌ی آنتونی بلینکن وزیر خارجه امریکا به اشرف غنی نیز به لحن و زبان ترامپ نوشته شده است. در نامه از لحن کاملاً آمرانه استفاده شده و طوری به غنی گوشزد کرده است که این حرف آخر است و هیچ گزینه‌یی دیگری نیز وجود ندارد.

آتونی بلینکن در پایان نامه‌اش از گوش غنی می‌گیرد و می‌گوید: «من می‌خواهم برای شما واضح بسازم که شما فوریت لحن مرا در مورد کار جمعی درک کرده باشید که در این نامه خلاصه شده است.»

سرنوشت دولتی که با زور چکمه‌های سربازان ناتو و پول امریکایی‌ها ساخته شده باشد واضح است که چنین ذلت‌بار و حقیرانه است.

نامه‌ی وزیرخارجه امریکا و طرح پیشنهادی حکومت موقت را دفتر زلمی خلیلزاد در سفارت امریکا در کابل به رسانه‌ها فرستاده است. افشای این نامه و طرح حکومت موقت، فشار رسانه‌یی و سیاسی است که غنی و اطرافیانش را عصبانی ساخته است. 



متن نامه وزیر خارجه امریکا به اشرف غنی

وزیر امور خارجه

واشنگتن

جلالت مآب اشرف غنی

رئیس جمهوری اسلامی افغانستان

کابل

جناب آقای رئیس جمهور:

امید دارم این نامه به شما می‌رسد. من برای رییس " شورای عالی مصالحه" عبدالله پیامی مشابه ارسال خواهم کرد.

من از فرصت صحبت و گفتگو با شما و مشوره در مورد بازنگری استراتژی ایالات متحده برای افغانستان قدردانی میکنم. دیدگاه‌های شما و تیم شما به بازنگری ما ارزش بخشیده است.

من امروز به شما مینویسم تا شما را در جریان بگذارم که ما در کجا قرارداریم، انتخاب فوری که در مقابل ما قرار دارد و مدیریت عاجل که جوبایدن و من در جریان هفته های آینده از شما میخواهیم. اگرچه ما هنوز بررسی خود را درمورد مسیر مان به آینده را نهایی نکرده ایم. اما به یک نتیجه اولیه رسیده ایم که بهترین راه برای پیشبرد منافع مشترک مان این است که تمام تلاش مانرا به خرچ دهیم و گفتگوهای صلح را تسریع ببخشیم و همه طرفها را برای اجرای تعهدات خود جمع کنیم.

برای اینکه همه مسایل به صورت اساسی و سریع به سمت توافق و آتش بس دائمی و جامع پیش برود، ما بلافاصله یک تلاش دیپلماتیک به سطح بالا را با طرفین و کشورهای منطقه و سازمان ملل دنبال می کنیم. این تلاش عناصر مختلف را در بر میگیرد:

اول، ما قصد داریم از سازمان ملل بخواهیم وزرای خارجه و نمایندگانی از روسیه، چین، پاکستان، ایران، هند و آمریکا را جمع کند تا در مورد یک رویکرد واحد گفتگو کنند تا از پروسه صلح در أفغانستان حمایت کنند. اعتقاد من این است که این کشورها در مورد یک أفغانستان باثبات منافع مشترک دارند و ما باید کار کنیم تا بیبنیم به این هدف می رسیم.

دوم، من و رییس جمهور بایدن از خلیلزاد خواستیم وظیفه حیاتی را که انجام میدهد، ادامه دهد و برنامه‌ای نوشته شده را آماده کند تا با شما و با هبران طالبان شریک کند که هدفش تسریع بخشیدن به گفتگوهای است که قبلا برای رسیدن به یک راه حل و آتش بس مذاکره شده است. این طرح بازتاپ دهنده برخی ایده های است که شامل نقشه راه برای پروسه صلحی میشود که سفیر محب با سفیر ویلسن در میان گذاشت. با به اشتراک گذاشتن این اسناد ، ما قصد نداریم شرایط را به طرفین دیکته کنیم. در عوض ، این اسناد به جمهوری اسلامی و طالبان امکان می دهد تا فوراً به وظایف تدوین: الف) اصول بنیادی که قانون اساسی آینده و روش حکومت داری در أفغانستان را تعیین میکند ب) نقشه راه را برای یک دولت جدید و فراگیرمشخص میکند ج) شرایط آتش بس دائمی و جامع را فراهم میکند. من از شما می خواهم که مواضع سازنده ای را توسعه بدهید و در مورد این پیشنهادهای نوشته شده با سفیر خلیل زاد گفتگو کنید.

سوم، ما از دولت ترکیه خواهیم خواست تا در هفته‌های آینده میزبان نشست ارشد هر دو طرف برای نهایی کردن توافق صلح باشد. من از شما یا نمایندگان با صلاحیت تان می خواهم که با سایر نمایندگان جمهوری اسلامی به این نشست بپیوندید.

چهارم، ما نظر شما را در میان میگذاریم که باید تلاش شود تا از سطح بالای خشونت در أفغانستان کاهش بیابد که تلفات غیر قابل قبولی را برای مردم افغانستان تحمیل می کند و تلاش ها برای دستیابی به صلح را عمیقا تضعیف می کند. ما یک پیشنهاد اصلاح شده برای کاهش 90 روزه خشونت آرا ماده کرده ایم که هدف آن جلوگیری از حمله بهاری طالبان است و همزمان همخوانی دارد با تلاش های دیپلماتیک ما برای حمایت از توافق سیاسی بین طرفین. من از شما می خواهم پیشنهادی را که سفیر خلیل زاد با شما در میان می گذارد مثبت ارزیابی کنید.

به نظر من وحدت و همه شمول بودن در صف جمهوری اسلامی برای کار دشواری که در پیش است ضروری است. همانطور که شما و هموطنان تان خیلی خوب می دانید ، اختلاف بین رهبران افغانستان در اوایل دهه 1990 فاجعه بار بود و نباید اجازه داده شود فرصت که در پیش روی ما قرار دارد از بین برود. کار مشترک شما با رئیس (شورای مصالحه ملی) عبدالله و همکاری شما با رئیس جمهور پیشین کرزی و پروفسور سیاف برای ساخت یک جبهه متحدتر برای صلح امیدبخش است. من از شما می خواهم باهم کار کنید تا این گروه مشورتی چهار نفره را وسعت بخشید تا افغانها آنرا همه شمول و معتبر بدانند تا یک اجماع برای اهداف مشخص برای مذاکره با طالبان در مورد حکومت داری، تقسیم قدرت و اصول حمایت کننده ضروری ساخته شود. توافق روی تمام شیوه و پیام های که به مردم داده میشود، صورت گیرد و نشان دهد که در آن یک پارچگی و تلاش وجود دارد . از همه تلاشهای که در این راستا صورت میگیرد قویا حمایت خواهیم کرد تا کار متحد پیش برود.

من باید واضح کنم آقای رییس جمهور که فرایند سیاست‌های ما در واشنگتن ادامه دارد و آمریکا تا حال هیچ یکی از گزینه ها را انتخاب نکرده است. ما در نظر داریم تا تمامی نیروهای مانرا تا تاریخ یک می خارج کنیم. چرا که ما انتخاب های دیگر را مدنظر گرفته ایم. حتا با ادامه کمک های مالی آمریکا برای نیروهای شما، پس از خروج نیروهای آمریکا من نگرانم که وضعیت امنیتی در أفغانستان خرابتر شود و طالبان بتوانند فورا جغرافیایی بیشتر را بگیرند. من میخواهم برای شما واضح بسازم که شما فوریت لحن مرا در مورد کار جمعی درک کرده باشید که در این نامه خلاصه شده است.

 

سعی میکنم تا با شما به عنوان یک شریک کار کنم.

ارادت

انتونی بلینکن

 

3

2

1