حاجی رستم بای، فئودال روستای ما بود. نام او با زمین، زمینداری و عیاری گِره خورده بود. همیشه خندهی بر لب داشت که واقعی بود. مرد دسترخواندار و سخی که با تهیدست و ثروتمند یکسان حرف میزد. پدرم او را ماما صدا میزد و او همه ما را خواهرزاده صدا میزد. من هیچگاه نپرسیدم که چه رابطهی میان این ماما و خواهرزادگی وجود دارد، چون اوج احترام و صمیمیت را در زبان و رفتارش میدیدم. آن سالهای نه چندان دور که او هنوز به خانه خدا مشرف نشده بود و " رستم بای " بود را به یاد دارم. او اسبهای داشت برای بُزکشی، کارگرانی داشت برای شخمزد…
Social media