۲۶.۳.۹۸

راه تاریک و جبهه نا معلوم


خسته ام خسته مثل یک سرباز، وقتی راهی به جز فرار نداشت   
با تفنگِ شکسته‌ی در دست، صحنه‌ی را که انتظار نداشت

دشمنش پرچمی سپید بدست،  تکه‌ی از عذاب مادرها       
پرچمِ قد خمیده و خونین، که پیامی جز انتحار نداشت     

مادرش نذر داده بود دیروز، تا دلیرش به خانه برگردد
مادر! من به خانه برگردم؟ وقتی همسنگرم قرار نداشت

کوله‌باری مرام بر دوشش، سنگرش سرزمین آزادی
سنگری که برای اهریمن، عید و نوروزی و بهار نداشت


خنده‌ی تلخ روزگاری تلخ، سرنوشتِ مُدام یک سرباز
پشت میز سیاست است اما، خنده‌های که اختیار نداشت

راه تاریک و جبهه نا معلوم، رهبرش میزبان اهریمن
روی قنداق یک تفنگ نوشت: مادر این جنگ افتخار نداشت



مختار وفایی



۲۲.۳.۹۸

چرا خرید لباس‌های داکترعبدالله خبرساز می‌شود؟

نشر ویویدی که داکتر عبدالله عبدالله رئیس اجرایی کشور را در حال خروج از یک فروشگاه قیمتی در لندن نشان می‌دهد با واکنش‌های گسترده در شبکه‌های اجتماعی مواجه شد. هواداران عبدالله انتقادات را سرک کشیدن به زندگی شخصی وی دانسته و گفته اند که این کار فضولی و مداخله در حریم خصوصی افراد است. با چند نکته می‌خواهم واضح بسازم که چرا خرید و قیمت لباس‌های داکتر عبدالله همواره در شبکه‌های اجتماعی خبرساز می‌شود.

یک: داکترعبدالله یکتن از مسئولان درجه‌یک فقیرترین کشور جهان است که فساد و اختلاس در آن معمول و رایج است. او تاجر نیست، یک سیاست‌مدار است که خود را فرزند جهاد و مقاومت می‌داند.

دو: داکتر عبدالله در حالی مشتری قیمتی‌ترین فروشگاه‌های جهان است که در هیچ جایی نگفته است تجارت‌های شخصی و خانوادگی دارد. اگر او یک تاجر می‌‌بود، این کار او هیچ عیبی نداشت و انتقاد مردم نیز بیجا تلقی می‌شد.

سه: عبدالله به اینکه مشتری برندهای قیمتی جهان است شهرت دارد. نام عبدالله روی شیشه مغازه« House of Bijan» که از قیمتی‌ترین فروشگاه‌های جهان در ایالات متحده امریکا است با آب طلا حکاکی شده است. ولادیمیر پوتین با سرمایه 100 میلیارد دالر، جورج کلونی با سرمایه 140 میلیون دالر، دیوید بکهام با سرمایه 771 میلیون دالر و شمار دیگر از تاجران و ثروتمندان جهان از مشتریان این فروشگاه استند. همه مشتریان این فروشگاه یا رهبران کشورهای ثروتمند استند یا ستاره‌های هالیود که سرمایه‌های آنان بر همه مشخص است. اما سرمایه عبدالله چند و از کدام مدرک است؟ هیچ کس نمی‌داند.

چهار: بیش از 40درصد مردم افغانستان زیر خط فقر زندگی می‌کنند و حدود 8میلیون تن در این کشور بیکار استند. آن وقت رهبر چنین کشوری اگر مشتری قیمتی‌ترین فروشگاه‌های جهان باشد خبرساز نیست؟

پنج: عبدالله هیچ‌گونه پیشینه در عرصه تجارت ندارد. قبلاً مجاهد بود، سپس وزیر خارجه شد، چندسالی اپوزیسیون بود و فعلاً رئیس اجرایی کشور است. پس چگونه نامش در کنار میلیاردرها روی شیشه قیمتی‌ترین فروشگاه جهان با آب طلا حکاکی می‌شود؟

شش: داکتر عبدالله در سال 1394 خورشیدی، سرمایه‌اش را در اداره عالی مبارزه با فساد اداری، 10 میلیون افغانی و 7هزار دالر امریکایی ثبت کرده است. پس چگونه از فروشگاه‌های خرید می‌کند که یک جاکت خزانی آن 10000 یورو قیمت دارد؟

بیژن پاکزاد مسئول فروشگاه «خانه بیژن» در مصاحبه با لاس آنجلس تایمز گفته است که عاید مشتریان این فروشگاه باید ماهانه یک میلیون دالر باشد تا از این فروشگاه خرید کنند. متوسط خرید از این فروشگاه به 100هزار دالر امریکایی می‌رسد.

داکترعبدالله چون از مشتریانی بوده است که بار بار به این فروشگاه مراجعه کرده، نامش با آب طلا روی شیشه آن حکاکی شده و عکسی از وی نیز روی دیوار این فروشگاه بند است.

عبدالله با پوشیدنِ گران‌ترین لباس‌های جهان روی جنازه سربازی نماز می‌خواند که با معاش ماهانه دوازده هزار افغانی در دفاع از وطنش جان باخته است.

عبدالله با همین لباس‌ها در کنفرانسی صحبت می‌کند که موضوع آن عوامل فقر و بیکاری در افغانستان است.
داکتر عبدالله اکثرا در جریان روز اگر دو کنفرانس یا سخنرانی داشته باشد، برای هر کدام یک دست لباس جدا گانه می‌پوشد.
فعلا یک یورو معادل ۹۰ افغانی است. محاسبه کنید که هزینه یک‌دست لباس داکتر عبدالله چند افغانی می‌شود؟
معاش ماهانه یک معلم در افغانستان، ۸۰۰۰ افغانی، معادل ۹۰ یورو است.
یک معلم با معاش یک ساله خود می‌تواند از فروشگاهی که داکتر عبدالله مشتری آن است، تنها یک پیرهن یا کمربند بخرد.

قیمت لباس‌های فروشگاه ZILLI که ویدیوی نشر شده داکترعبدالله را در حال خروج از یک شعبه این فروشگاه در لندن نشان می‌دهد:

کوت خزانی: ۹۶۰۰ یورو
بوت: ۱۳۵۰ یورو
پطلون: ۸۱۰ یورو
جاکت: ۱۲۵۰ یورو
پیراهن (یخن‌‌قاق): ۶۵۰ یورو
کمربند: ۷۱۰ یورو
عینک آفتابی: ۶۷۵ یورو
عکس دست راست: عبدالله در حال خروج از فروشگاه زیلی در لندن

۱۲.۳.۹۸

چه کسی راست می‌گوید، من یا مهمان‌دار هواپیما؟


هواپیما بال‌هایش را روی اقیانوس پهن کرده و دل آسمانِ صاف و زلال را به سمت شهر کپنهاگن می‌درید. آفتاب هنوز بر بال‌های هواپیما می‌تابید و من به دور دست‌ها که فقط ابر، آب و آسمان بود خیره شده بودم. شعاع نارنجی آفتابِ در حال غروب که بر بال‌های هواپیما و سطح اقیانوس می‌تابید تماشایی و آرام‌بخش بود.
تلاش داشتم با تماشای منظره‌های دلنشینِ روی اقیانوس، از خستگی و بی‌خوابی چند شب و روز گذشته اندکی بکاهم. دیری نپایید که مهمان‌دارِ هواپیما با برگه‌ی در دست سراغم آمد و این خیال مرا باطل کرد.
از پنجره کوچک هواپیما چشم‌هایم به خط خطی‌های زیر ابرهای پراکنده دوخته شده بودند. ظاهراً نشانی از یک شهر بود، اما از آن ارتفاع نمی‌شد تشخیص داد که شهر است تا شعاع نوری بر سطح آب. مهمان‌د‌ار از فردی که در صندلی دست چپم نشسته بود پرسید: شما مختار وفایی هستید؟
با شنیدن صدای مهمان‌دار، از آن منظره تماشایی چشم بریدم و به وی که مرا جستجو می‌کرد نگاه کردم. مطمین نبودم که نام مرا پرسیده، منتظر ماندم تا صحبتش با افرادی که در دو صندلی دست چپم نشسته بودند تمام شود.
مهمان‌دار یک سینی کوچک در دست داشت که روی آن یک بوتل شراب 250 ملی لیتری، یک گیلاس جوس نارنج، یک گیلاس خالی، دو پاکت میوه خشک، یک کارت با دست نوشته به زبان انگیسی و چند پرده دستمال کاغذی بصورت منظم تزئین شده بودند.
مهمان‌دار پس از آن‌که صحبتش با دو مسافر صندلی‌های سمت چپ من تمام شد، از من پرسید: معذرت می‌خواهم آقا، فکر کنم شما مختار وفایی باشید؟
گفتم: بله، مگر چه شده؟
مهمان‌دار کارت دست نوشته و آیپدی در دست داشت. این مرا یاد ماموران جریمه انداخت که با تیزهوشی و زرنگی، راننده‌ها را در هر گوشه و کنار خیابان‌ها جریمه می‌کنند. احساس کردم اشتباهی از من سر زده است. آرزو کردم مقدار این جریمه اندک و برای جیب‌های خالی من قابل تحمل باشد.
مهمان‌دار لبخندی زد و با نشان دادن کارت دست نوشته گفت: «تولدتان مبارک آقا، این تحفه‌یی است از طرف پیلوت و مهمان‌داران هواپیما.  همه ما برای تان سلامتی و طول عمر آرزو داریم. امیدوارم این را از طرف ما بپذیرید.»
در حالی که می‌خواست سینی را روی میز مقابل صندلی‌ام بگذارد پرسید: اوه ببخشید شما که با شراب مشکلی ندارید؟
گفتم، بسیار تشکر بابت این تحفه زیبا و آرزوهای نیک تان، اما امروز تولد من نیست. تولد من براساس پاسپورت من در 6 دسمبر است و امروز 31 می است.
مهمان‌دار با تعجب بسیار و با صدای کشیده گفت: واااااقعا؟
برای این‌که مطمین شود، آیپد خود را نشان داد که در آن اسم من و اشیای روی سینی نوشته شده بودند. در ضمن در پایین لیست نوشته بود: 69 یورو.
با دیدن 69 یورو،  گفتم تشکر قربان، خیلی ممنون بابت این تحفه تان، اما امروز تولد من نیست و من این را نمی‌خواهم. از این‌که جریمه نشده بودم راحت شدم. اما چرا 69 یورو بابت یک گیلاس جوس و 250 ملی لیتر شراب بپردازم؟
مهمان‌دار با مهربانی و لبخند که ویژه مهمان‌داران هواپیما است گفت: حتما مشکلی در سیستم پیش آمده، به هر حال، این تحفه برای شما در نظر گرفته شده و هیچ هزینه‌یی متوجه شما نیست. اگر مایل باشید و پیشنهاد مرا بپذیرید، می‌توانید از این تحفه و این پرواز لذت ببرید.
سینی را با احترام و تواضع زیاد روی میز مقابل صندلی‌ام گذاشت و آرزو کرد از پرواز و تحفه‌ها لذت ببرم.
کارت را خواندم که در آن همه اعضای پرسونل هواپیما ضمن تبریکی تولدم، آرزو کرده اند که روز خوبی در پرواز از آمستردام به کپنهاگن داشته باشم.
در این فاصله که سرگرم صحبت با مهمان‌دار شدم آفتاب غروب کرده بود و هواپیما نیز روی شهرهای که به سختی می‌شد از دل ابرهای پراکنده چگونگی شان را تشخیص داد در حرکت بود.
چند تن که در صندلی‌های کنار من نشسته بودند با لبخندی به زبان انگلیسی گفتند:« هَپی بیرددی».
یادم آمد که تاریخ تولد من، در هیچ جایی دقیق و واقعی ثبت نشده است. این تاریخ که در اسناد رسمی ام 6 دسمبر ثبت شده و از چندسال بدینسو به این مناسبت کیک و شیرینی می‌خورم نیز واقعی نیست.  اعضای پرسونل هواپیما نیز امروز بصورت تصادفی و با مشکلی که در سیستم بوده از تولد من تجلیل کردند. لحظه‌یی معلق ماندم و به دور دست‌های که آسمان و ابر و دریا بهم چسپیده بودند خیره شدم. به روزهای فکر کردم که دنبال تاریخ دقیق تولدم بودم. وقتی از پدر و مادرم در این مورد می‌پرسیدم، می‌گفتند آن روز که تو به دنیا آمدی سرد بود و هوا طوفانی. نشانه های دیگری نیز گفتند تا توانستم از روی حدس و گمان، آن روز را 6دسمبر تعیین کنم.
بار دیگر صدای مهمان‌دار که اعلان کرد به فرودگاه کپنهاگن نزدیک شده‌ایم باعث شد از خیال‌های واهی و تماشای دوردست‌های تاریک دست بکشم. با هر تکان هواپیما که به سرعت داشت به زمین نزدیک می‌شد، این سوال در ذهنم تکرار می‌شد که تاریخ تولد من 6 دسمبر است تا 31 می؟ شاید این اشتباه سیستم که مهمان‌دار به آن اشاره کرد درست‌تر از آن تاریخ احتمالی باشد که خودم آنرا تعیین کرده‌ام. نمی‌دانم، شاید هر دو اشتباه باشند. به هر حال، به صندلی کناره پنجره هواپیما لم دادم و یاد این شعر سهراب سپهری افتادم که می‌تواند حال آدم را خوب کند:
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت...
هواپیما بر فراز اقیانوس
شهری زیر ابرها پنهان است

پیام پرسونل هواپیمای حامل ما

۱۱.۳.۹۸

اول خودتان را نجات دهید



این دوست من سحر موسی نام دارد. شاعر و نویسنده‌‌ی از غزه فلسطین است.
به سحر گفتم که آیا می‌دانید هرسال در جمعه آخر ماه رمضان، هزاران تن از شهروندان شهیدپرور افغانستان برای آزادی قدس و جهت همدردی با مردم فلسطین تظاهرات می‌کنند؟
پرسیدم که فلسطینی‌ها می‌دانند که این‌روزها پوسترهای بزرگ تبلیغاتی در حمایت از فلسطین و قدس، چهره شهر کابل را تغییر داده؟
سحر موسی گفت، مردمی که در فقر، جنگ و بی‌عدالتی زندگی می‌کنند چطور از راهی به این دوری قدس را آزاد و فلسطین را حمایت می‌کنند؟
گفتم این را باید از جمهوری اسلامی ایران و ملاهای افغانستان بپرسیم، چون احتمالا حوزه علمیه قم نسخه‌ی برای این کار نوشته است.

سحر موسی گفت، متاسفانه فلسطین و قدس به ابزاری در اختیار کشورهای مختلف از جمله ایران و برخی کشورهای عربی بدل شده است. این کشورها منافع شان را زیر شعارهای حمایت از قدس و فلسطین دنبال می‌کنند که مواد سوخت این بازی، احساسات و فقر مردم در کشورهای مختلف از جمله افغانستان است.

به باور سحر موسی، مردم فلسطین مشکلات زیادی دارند و قدس نیز حاصل رویدادها و تنش‌های تاریخی است، اما منطقی و عاقلانه این است که مردم افغانستان باید اول شکم خودشان را سیر کنند، کشورشان را از وحشتِ طولانی‌ترین جنگ جهان نجات دهند و بعد اگر توان کمک داشتند، از فلسطین دریغ نکنند.

سحر موسی یک فلسطینی است و در نوارغزه بزرگ شده. شاد، پر انگیزه و امیدوار به آینده است. در حالی که زنان افغانستان نه از آزادی‌های اجتماعی در حد سحر موسی برخوردار اند و نه چندان امیدی به آینده‌ی تیره و تار افغانستان دارند.

با حرف‌های سحر موسی، یاد قصه‌ی "موکور" افتادم.
گفته می‌شود که در دهه
۶۰خورشیدی جهادی‌های که علیه حکومت داکتر نجیب می‌جنگیدند در مناطق تحت سلطه شان برای آزادسازی قدس تظاهرات راه اندازی می‌کردند.
یک روز در بازار انگوری ولسوالی جاغوری ولایت غزنی مردم در جمعه آخر رمضان بعد از نماز جمعه تظاهرات کرده و شعارهای برای آزادی قدس و مرگ بر اسرائیل سر می‌دادند.
آن‌زمان جاغوری بدست گروه‌های جهادی بوده و ولسوالی مُقر در کنترول حکومت داکتر نجیب.
یک هم‌وطن پشتو زبان از مُقر برای خرید به بازار جاغوری آمده بوده که متوجه می‌شود بازار در اثر تظاهرات مسدود است.
وطندار مُقری از یک نفر پرسیده که این‌جا چه خبر است؟
نفر در پاسخ گفته، تظاهرات است برای آزادی قدس از دست اسرائیل.
وطندار مُقری با لهجه شیرین محلی خود گفته:
"نو بگو خو بیا موکور را آزاد کنین، پلسطین ره چی می‌کنی."

جزئیات درگیری نظامی در مرکز شهر مزارشریف؛ افراد مسلح، یک متهم را از چنگ نیروهای امینتی درآورده و با خود بردند

مختار وفایی
حوالی ساعت 10 روز شنبه، افراد مسلح تحت امر حاجی آصف آزادی مدیر مبارزه با جرایم جنایی فرماندهی  امنیه کاپیسا، پس از یک درگیری نظامی در مرکز شهر مزارشریف، یک متهم بازداشت شده را از چنگ نیروهای مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ درآورده و با خود بردند.
حاجی آصف آزادی لحظاتی پس از این رویداد، در صفحه فیسبوک خود نوشت که مورد حمله تروریستی قرار گرفته و این حمله به دستور عبدالغفار امیری معاون و سرپرست مدیریت مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ انجام شده است. آزادی تا چندی قبل بحیث آمر مبارزه با جرایم جنایی فرماندهی امنیه بلخ کار می کرد که با تغییرات در رهبری فرماندهی امنیه این ولایت، وی در همین بست به ولایت کاپیسا تبدیل شد.
با این حال عبدالغفار امیری معاون و سرپرست مدیریت مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ میگوید که آصف آزادی و افراد تحت امرش به هدف آزادسازی یک متهم به سربازان مبارزه با مواد مخدر حمله کرده که در این درگیری یک سرباز و یک فرد ملکی زخم برداشتند.
امیری میگوید که نیروهای مدیریت مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ، براساس هدایت ریاست ثارنوالی اختصاصی معینیت مبارزه با مواد مخدر وزارت داخله، شخصی را بنام حبیب مشهور به حبیب بوکه که کارمند پیشین مدیریت مبارزه با جرایم جنایی فرماندهی امنیه ولایت بلخ بوده است را بازداشت کرد که آصف آزادی و افراد مسلح وی که توسط علم خان آزادی نیز حمایت می شوند این متهم را از چنگ نیروهای امنیتی آزاد کرده و با خود بردند.
مکتوب شماره ۲۳۳ مورخ ۱۳۹۸/۱/۵ مدیریت اداری ریاست ثارنوالی اختصاصی معنیت مبارزه علیه مواد مخدر وزارت داخله و مکتوب شماره ۴۳۹ بر ۲۳۰ مورخ ۱۳۹۸/۱/۱۱ ریاست ولایتی پولیس مبارزه علیه مواد مخدر نشان میدهد که دستور بازداشت  حبیب صادر شده است.
سرپرست مدیریت مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ میگوید که حبیب بوکه بحیث محافظ و همکار با حاجی آصف آزادی در زمان مسوولیت وی در مدیریت مبارزه با جرایم جنایی کار می کرد و آزادی از فعالیت های غیرقانونی وی حمایت می کند. حبیب متهم به فروش مشروبات الکولی، تابلیت کا و قاچاق مواد مخدر است.
براساس گفته های عبدالغفار امیری، حبیب در قضیه قاچاق ۸۳ گرام مواد مخدر تحت نام تابلیت K ، مقدار ۵۰ لیتر مشروبات الکولی و۴۰ لیتر بیر دخیل است و از سوی نیروهای مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ تحت تعقیب بود.
نیروهای مدیریت مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ به فرماندهی چاری طاهرزاده فرمانده تیم عملیاتی این مدیریت، حبیب بوکه را در شمال روضه شریف در مرکز شهر مزارشریف بازداشت کرده و از نزد وی یک میل سلاح کمری نوع بریتا و دو عدد موبایل به دست آورده اند.
عبدالغفار امیری می گوید که نیروهای مبارزه با مواد مخدر ولایت بلخ حین انتقال مظنون به این اداره در قسمت چهارراهی مخابرات با مداخله غیر قانونی آصف آزادی آمر مبارزه با جرایم جنایی فرماندهی امنیه کاپیسا  و ۱۲ نفر از افراد  تحت امرش مواجه شده اند که منجر به درگیری نظامی شده است.

به گفته آقای امیری،  سپس علم خان آزادی نماینده بلخ در مجلس نمایند گان و پسرش اسماعیل آزادی فرمانده کمر بند عبوری بلخ- شبرغان با تعداد چهل نفر از افراد مسلح تحت امرشان به کمک حاجی آصف آزادی آمده و با لت و کوب و زخمی ساختن یک سرباز و یک فرد ملکی، حبیب بوکه را از چنگ نیروهای امنیتی درآورده و با خود بردند.