۱۰.۳.۹۹

به بهانه روز زبان پشتو


در دوران مکتب متوسطه، بهترین نمرات را از مضمون پشتو می‌گرفتم. معلم ما یک پشتون بنام حضرت میر بود. خوش قصه بود و به لهجه قشنگ صحبت می‌کرد. همیشه برای خواندن شعر و تکرار درس پشتو مرا نیز انتخاب می‌کرد.
اما بعدها با تغییر مکتب و محل زندگی، از پشتو دور افتادم و از یادگیری آن تقریبا محروم شدم.
این روزها یک کتاب می‌خوانم بنام "لندی؛ ترانک‌های مردمی پشتو". این کتاب مرا با روح و نفس زندگی پشتون‌ها آشنا می‌سازد. این کتاب را در قفسه یک کتاب‌خانه بزرگ در جنوب کشور سویدن یافتم.
ترانک‌های مردمی پشتو، پیش‌داوری‌هایم در مورد جامعه پشتون را ویران کرد و بمن فهماند که بدون درک درست از ریشه‌های فرهنگی و روح یک جامعه، نباید در مورد آن قضاوت کرد.
متأسفانه فعلا پشتون‌ها با طالبان، داعش، تریاک و ستیزه‌جویی قضاوت می‌شوند، در حالی که روی دیگر سکه را اگر ببینیم، روح لطیف و فرهنگ دلپذیز این مردم است.
به همه دوستانم که در مورد مردم پشتون و زبان پشتو قضاوت وارونه دارند پیشنهاد می‌کنم قضاوت و پیش‌داوری را کنار بگذارید و کتاب بخوانید. ضرور نیست کتاب‌های قطور و هزار صفحه‌یی بخوانید. چند لَندی، "خصوسا سروده‌های زنان پشتون" را با دقت  بخوانید، نظر تان عوض می‌شود‌.

روز زبان پشتو بر گویندگان و شنوندگان آن مبارک‌باد.

۳۱.۲.۹۹

درآمد هنگفت «حلقه فساد» در بلخ، از روسپی‌خانه‌ها و قمارخانه‌های شهر مزارشریف

در فرماندهی امنیه بلخ یک «حلقه فساد» شکل گرفته است که مسوولان ارشد در سطح رهبری این فرماندهی در آن شریک استند. حلقه فساد بصورت هفته‌وار از فعالیت‌های غیرقانونی که در شهر مزارشریف جریان دارد پول اخاذی می‌کند. این پول در بدل باز نگهداشتن و حفاظت از قمارخانه‌ها، روسپی‌خانه‌ها و شراب‌فروشی‌ها از آنان بصورت هفته‌وار جمع‌آوری می‌شود.
 حتی یک قصابی در شهر مزارشریف بصورت مرتب، گوشت اسب میفروشد و مالک آن با پرداختن باج بصورت هفته‌وار، بازار پر رونقی دارد.
درآمد هفته‌وار «حلقه فساد» در سطح رهبری فرماندهی امنیه بلخ از گمرک ولایت بلخ یکصدهزار افغانی، از ترازو پنجا هزار افغانی، از مدیریت ترافیک پنجصد دالر و از هر روسپی خانه و قمارخانه از پنج تا پانزده هزار افغانی است.
من برای حفظ مصوونیت افراد، نام برخی محلات و اشخاص را در این برگه خط زده‌ام.

۲۸.۲.۹۹

آن‌ کمیسیون کجا شد؟

محمد ناطقی رئیس کمیسیون نظارت بر تطبیق توافق‌نامه حکومت وحدت ملی بود.

با روزنامه ۸صبح کار می‌کردم و یک‌روز در مورد گلایه‌های داکتر عبدالله از کج‌روی‌های اشرف غنی که منجر به نقض توافق‌نامه شده بود گزارش می‌نوشتم.

به آقای ناطقی زنگ زدم و از او پرسیدم که به عنوان رئیس کمیسیون نظارت بر تطبیق توافق‌نامه حکومت وحدت ملی، تخطی اشرف غنی -در زمینه مشخصی که فعلا در ذهنم نیست- چه پیامدی در پی دارد؟ و پرسیدم که نقش کمیسیونی که ریاست آنرا به عهده دارید در این زمینه چی است؟

گفت: تشکر از سوال شما، اما باید متن توافق‌نامه را یک‌بار مرور کنم تا ببینم در این مورد چه نوشته شده.

پرسیدم چند دقیقه بعد زنگ بزنم؟

گفت: فعلا متن توافق‌نامه نزدم نیست، متن را پیدا کنم و بخوانم خودم زنگ می‌زنم.

دوباره هرچه زنگ زدم پاسخ نداد.

حکومت وحدت ملی با هزار مسخرگی و رسوایی به پایان رسید و آن کمیسیون نیز در میان این گرد و غبار گم شد.

فعلا هم توافق شده که یک کمیسیون شکل بگیرد و از عملی شدن متن توافق‌نامه میان اشرف‌غنی و عبدالله نظارت کند.


یاد آن روستا بخیر

این‌جا روستای من است، با آب زلال و کشتزارهای پر حاصل.

 با مردمان فقیر و به ظاهر قانع. همسایه‌های من نماد زحمت و قناعت اند. از وقتی که به یاد می‌آورم سایه‌ی فقر گسترده بود، اما هیچ‌کس این سایه را جدی نمی‌گرفت. شاید هم نمی‌دیدیم، چون حال همه یک‌سان بود.

دلتنگ آن سال‌ها و آن مردمان هستم. هرچند سفره‌ها رنگین نبودند، اما شادمانی و زندگی فراوان بود. چیزی که اکنون گم کرده‌ایم. این سال‌ها به گفته مادرم برکت کوچیده و رنج بی حساب آمده است. وقتی از احوال همسایه‌ها می‌پرسم، هیچ کدام حال خوبی ندارند.

انگار هر کدام به تعداد دانه‌های که می‌کارند رنج درو می‌کنند.

این عکس از بهار سال ۲۰۱۲ است. 

دره‌گز، (شولگره) روستای خواجه سکندر



۲۱.۲.۹۹

لغو قرنتین، تصمیم‌عاقلانه است


پس از یک‌ماه، قرنتین در شماری از شهرها از جمله مزارشریف شکست. شکستن قرنتین، اقدام به جا و موثر در جهت جلوگیری از قحطی و مرگ در گرسنگی است. بی‌معناترین کار در افغانستان وضع قیودات و اعلام قرنتین برای جلوگیری از مصاب شدن به کرونا است. 
بسیاری از دانشمندان و مسئولان کشورها به این نتیجه رسیده اند که گریزی از مصاب شدن به کرونا نیست و این ویروس به این زودی‌ها نیز یخن بشریت را رها نمی‌کند. تولید انبوه واکسن هم مشخص نیست چند ماه یا سال دیگر را در بر می‌گیرد.

فکر می‌کنم بهتر است که به زندگی با کرونا عادت کنیم و خود مان را بیشتر از این در خانه زندانی نسازیم.
قرنتین طولانی‌مدت اگر امکان هم داشته باشد فقط برای پول‌دارهاست. آن‌هایی که همه احتیاجات شان را آنلاین سفارش می‌دهند و یا کارگرانی دارند که همه نیازهای شان را در لحظه برآورده می‌کنند.
تجربه کردیم که در هیچ یک از شهرهای افغانستان، قرنتین رعایت نشد. نماز جمعه برپا ماند، بازارها پر از مردم بودند و جاده‌ها همچنان پر از وسائط. در برگزاری جلسات سیاسی، دینی و مردمی  هم چندان تغییری مشاهده نشد.
تحقیق و آزمایش وزارت صحت نیز نشان داد که از ۵۰۰ تن دست‌کم ۲۶۰ در کابل به کرونا مبتلا شده اند. این یعنی از جمعیت شش میلیونی کابل، دست‌کم  دو میلیون انسان به کرونا مبتلا شده اند.
از سوی دیگر قرنتین و وضع قیودات، به گسترش فقر و بیکاری دامن زد و دست پولیس را برای اخاذی از کسبه‌کاران باز گذاشت.
بهتر است قرنتین به صورت کامل پایان یابد و به جای آن حکومت مردم را به رعایت نکات بهداشتی تشویق کند.
 پولی که برای تطبیق قرنتین مصرف می‌شود، در زمینه بهبود وضع شفاخانه‌ها و ارزان ساختن مواد بهداشتی هزینه شود.
ذهن شمار زیادی از مردم در افغانستان، گرفتار توهم و شایعه و دروغ است.
لغو قرنتین و برداشتن قیودات، به این شایعات نیز پایان می‌دهد.

۲۰.۲.۹۹

قصه های اولیاقل، ملنگ مشهور مزار

مردی است خانه به دوش که نه ثروتی در اختیار دارد و نه کاخ و بارگاهی. با این که خاک نشین است و زندگی را ملنگ‌وار اختیار کرده است، اما در هر کوچه و پس کوچه‌ی بلخ، مورد احترام است و هیچ‌کس سلامش را بی پاسخ نمیگذارد   دوستدارانش می‌گویند که او از این جهانِ پر از نیرنگ و فریب دل بریده و دردنیای خودش که صمیمیت و عشق و اخلاص است بسر می‌برد.

 او اولیاقل است، از مشهورترین ملنگ های مزار که دوستدارانش او را بنام «سنگچل سخی جان» و یا «پیر جان» نیز می شناسند. او هم‌نشین صوفی‌ها و همراز پیرهای خانقاه است و عده‌یی او را به نیت احترام «اولیاقلِ مبارک» صدا می‌زنند. اولیاقل خانه‌ی بنام خودش ندارد، اما انگار دروازه همه خانه‌های بلخ بروی او باز است. او همچون یک آواره‌ی بی قرار عمری در کوچه های بلخ پرسه زده است و سینه ی دارد پر از رازها. صدا میدیا در این گزارش، گِرهی از رازهای زندگی اولیاقل می‌گشاید.

اولیاقل

بخش اول:

https://www.youtube.com/watch?v=XnL0gE1uW4A&t=3s

بخش دوم:

https://www.youtube.com/watch?v=YoKk5Pm_vXI&t=8s

بخش سوم:

https://www.youtube.com/watch?v=dzTD1AYm3HI&t=16s

آوارگی مرگ

درقبرستانی قدم می‌زدم که چشمم به گورنوشته‌ی خورد: «کاش خاک ایران آرام‌گه‌ من می‌شد».

 به یاد حرفی از غلام‌حسین ساعدی افتادم.

«مرگ در آوارگی، مرگ دربرزخ است. مرگِ آواره، مرگ هم نیست. مرگ آواره، آوارگی مرگ است.»

دنیای آواره‌هارا مرزی نیست. چه در رودخانه هریرود دفن شوی و چه درقبرستان‌های باشکوه اروپا.


سلطان‌زوی چگونه جیت میگ۲۱ را به پاکستان انتقال داد؟

«ترجمه گزارشی که در اکتبر 1986، در وب‌سایت معتبر «لاس‌انجلس تایمز» منتشر شده است.»
یک خلبان نیروی هوایی افغانستان، روز پنج‌شنبه، جنگندۀ «MIG-21» را به یک پایگاه هوایی پاکستان منتقل کرد و خواستار پناهنده‌گی در این کشور شد. حکومت با نشر بیانیه‌یی این خبر را تأیید کرده بود و گفته بود که یک جنگندۀ ساخت شوری متعلق به نیروی هوایی افغانستان در پایگاه هوایی کوهات نشست کرده است.
این پایگاه در 100 مایلی شهر اسلام‌آباد موقعیت دارد و حدود 40 مایل با مرز افغانستان فاصله دارد. مقام‌های حکومتی گفته‌ بودند که این خلبان خواستار پناهنده‌گی شده و درخواست وی در حال بررسی است.
آنان گفته بودند که این جنگنده برای گشت‌زنی بر مناطق شرقی افغانستان از کابل برخاسته بود و بعداً مسیرش را به مقصد پاکستان تغییر داد. به گفتۀ مقام‌ها، این جنگنده در پایگاه کوهات زیر نظارت قرار داشته و خلبان آن نیز مورد بازپرسی قرار گرفته است.
سفارت افغانستان برای اسلام‌آباد از اظهار نظر در این زمینه خودداری کرده بود.
این خبر ابتدا توسط یک سخنگوی حزب یونس خالص، رهبر یکی از گروه‌هایی که علیه حکومت کمونیستی افغانستان مبارزه می‌کرده، افشا شده است. او این خلبان را «محمدداوود» معرفی می‌کند که در پایگاه هوایی بگرام، در شمال کابل مشغول ایفای وظیفه بوده است.
این سخنگو که نمی‌خواهد هویتش فاش شود، گفته است، محمدداوود در کابل با افراد این حزب در تماس بوده و طرح انتقال هواپیما به گونۀ محتاطانه انجام شده است. به گفتۀ او، این خلبان می‌خواست به یونس خالص بپیوندد.
پیش از این نیز نظامیان افغانستان، هواپیماهای این کشور را به پاکستان فرار داده و در این کشور درخواست پناهنده‌گی داده و بعداً به شورشیان پیوسته‌اند، با این حال گروه‌های شورشی اعتبار فراری‌دادن این هواپیماها را به خودشان نسبت داده‌اند.
شماری از خلبانان و خدمه‌های هواپیمای افغانستان پیش از این نیز هواپیماهای این کشور را به پاکستان آورده بودند که آخرین آن‌ها انتقال دو فروند چرخ‌بال با اسلحۀ MI-24 در جولای سال 1985 بود.
از زمان کودتای کمونیستی ماه اپریل سال 1978 که طی آن سلطنت مشروطه از این کشور برچیده شد و راه برای ورود نیروهای شوری در دسامبر سال 1979 در این کشور هموار شد، نیروهای مسلح افغانستان دچار فرسوده‌گی و اختلاف نظر شده‌اند.

داوود سلطانزوی

برگردان: علی احمدی، سایت سلام وطندار


۱۵.۲.۹۹

تقصیر کیست؟


اگر تحصیل‌کرده‌یی بیکار است یا دست به گدایی می‌زند اصلا عجیب نیست. اگر خانواده‌ی فرزند نوزادش را بخاطر گرسنگی به فروش می‌گذارد اصلا عجیب نیست.
نه از تحصیل در دانشگاه‌ها چنان دانا و توانا می‌شویم که بازار کار جهانی به ما نیاز داشته باشد و نه کسی به ما جبر کرده که با زندگی در زیر خط فقر، ده تا فرزند را ردیف کنیم.
به نظر من، پدر یا مادری که نوزادشان را می‌فروشند تا شکم ده فرزند دیگر شان را سیر کنند جنایت‌کار استند.
 البته فرزندفروشی جزئی از فرهنگ غنی و هزاران ساله ماست. 
پدر و مادرها اگر فرزندان دخترشان را در نوزادی نفروشند، در نوجوانی حتما در بدل پول یا رمه گوسفند می‌فروشند.
پدر من ۸ فرزند دارد. در حالی که کُل سرمایه‌ و عاید سالانه‌اش برای برآورده ساختن نیازهای حتی یک فرزند -آن‌هم براساس معیارهای جامعه افعانستان - کافی نیست.
از میان ۸ فرزند پدرم، تنها من توانستم یک برگه‌ی بی‌ارزشی از یک دانشگاه بدست آورم که آن هم به درد هیچ کاری نمی‌خورد. پول آن‌را هم خودم از کوه و کمر تامین کردم، در غیر آن شاید مثل هزار کارگر دیگر در مرز ایران تیر می‌خوردم و خوراک کلاغ‌ها می‌شدم. روزی اگر بیکار بمانم، اصلا کسی را ملامت نمی‌کنم، هرچند سیستم در این زمینه مقصر است.
از بحث دور نشوم؛ می‌خواستم این‌را بگویم که پدرم یکی از میلیون‌ها "مرد افغانی" است که با ردیف کردن فرزندان، زندگی را بر خود و فرزندان شان تلخ می‌کنند.
به آن‌هایی که فرزندان شان را بخاطر قحطی کرونا می‌فروشند کمک کنید تا کودکی از آغوش پدر و مادرش دور نشود.
ففط لطف کنید و هنگام کمک، به پدر خانواده‌ توصیه کنید که بس است کاکا!!
اگر این توصیه را نفهمید، یک‌ بسته کاندوم در جیبش بگذارید.

از بغض‌های فروخفته


چیزهای زیادی را باید بنویسم. بغض‌های زیادی را باید بیرون بدهم. در مورد اتفاقات زیادی باید حرف بزنم. گوشه‌های تاریک و خاک خورده ذهنم را که گاهی یادآوری از آن ها مرا آتش می‌زنند باید باز کنم. باید آن تکه‌های سیاه را از ذهنم، از دلم و از اعماق وجودم بیرون بکشم. چگونه می‌توانم این کار را بکنم؟ با کسی در این مورد حرف بزنم؟
در گوشه‌ی بنشینم و بلند بلند حرف بزنم... با خودم، با درخت‌ها و دیوارها...
بنویسم؟ در وبلاگم یا کتابچه خاطراتم؟ یا هم در فیسبوک و توییتر که چندتا جارچی لایک و کامنت کنند...نمی‌دانم...
اما گاهی که به یاد کودکی‌ام می‌افتم، آنروزهای تباه آزارم می‌دهند. کودکی و نوجوانی...چرا من سزاوار آن همه رنج و تنهایی بودم؟
نه. نباید در این مورد شکوه کنم. بیهوده است. میلیون‌ها تنِ دیگر در شرایط بدتر از من بودند...
من باید سخت و مقاوم بمانم!
سخت و شکست ناپذیر!
هرچند ناچیز و ناتوانم.