برچسپ ها

۳.۶.۹۷

ازبیکستان از طالبان چه می‌خواهد؟


مختار وفایی
 به تاریخ 10 اگست، شماری از اعضای دفتر طالبان در قطر که در راس آنان شیرمحمد عباس استانکزی  قرار داشت، به تاشکند سفر کرده و با مقامات ازبیکستانی از جمله  با عبدالعزیز کاملوف وزیر خارجه این کشور ملاقات کردند.
هرچند ظاهراً سفر اعضای دفتر طالبان به ازبیکستان در جهت تلاش های این کشور برای کمک به پروسه صلح عنوان شد، اما اطلاعات نشان می‌دهد که مقامات ازبیکستان در ملاقات با اعضای طالبان، دنبال هدف مهمی در شمال افغانستان بوده اند.
سفر هیات دفتر طالبان به تاشکند، دقیقا چند روز بعد از شکست کامل گروه داعش در ولسوالی درزاب ولایت جوزجان و تسلیم شدن ده‌ها عضو خارجی این گروه به طالبان صورت گرفت.
در نبرد 21 روزه میان طالبان و داعش در جوزجان، ده‌ها جنگجو از دو طرف درگیری کشته شده و در نهایت مولوی عبدالرحمان رهبر خودخوانده این گروه، تصمیم گرفت تا بخشی از آنان به جانب حکومت و بخش دیگر به جانب طالبان تسلیم شوند. 250 عضو داخلی این گروه با اطمینان از اینکه شبیه میهمان توسط چرخبال‌های حکومت از معرکه نجات داده شده و از نقل و نبات شورای امنیت لذت خواهند برد پس از گیرماندن در محاصره مرگبار توسط طالبان به جانب حکومت پیوستند.
اعضای خارجی گروه داعش که شهروندان فرانسه، ازبیکستان، تاجیکستان، قزاقستان، چچین، قیرغزستان و الجزایر بودند شانس زنده ماندن شان را در یکجا شدن با طالبان امتحان کردند.
بیشتر از 50 عضو خارجی گروه داعش که اکثریت آنان ازبیکستانی استند با خانواده‌های شان به طالبان تسلیم شدند که اکنون از درزاب به بخش‌های ازولایت فاریاب منتقل شده و در حالت خلع سلاح، تحت نظارت طالبان بسر می‌برند.
اعضای گروه تحریک اسلامی ازبیکستان (IMU)
پیوست و گسست میان تروریست‌های کشورهای آسیای میانه و طالبان گذشته‌ی درازی دارد که برای نخستین بار طاهر یولداشف و جمعه نمنگانی در دهه نود میلادی پس از متواری شدن از کشورهای شان در ازبیکستان و تاجیکستان به گروه طالبان که بر بخش‌های زیادی از افغانستان حاکمیت داشتند پیوستند. این تروریست‌ها  که متحدین ملاعمر و اسامه بن لادن بودند از امکانات و نعمات زیادی توسط رژیم امارت اسلامی برخوردار شدند و از آنان به عنوان مهاجرین و انصار به خوبی پذیرایی صورت می‌گرفت.
پس از فروپاشی نظام امارت اسلامی طالبان و کشته شدن جمعه نمنگانی و طاهر یولداشف در رویدادهای جداگانه در افغانستان و پاکستان، بازمانده‌های آنان بصورت پراکنده در مدارس طالبان در پاکستان آواره شدند تا با اوج گرفتن فعالیت طالبان در سال های 2006 در بخش‌های از افغانستان بار دیگر به جبهات شان در ولایات مختلف از جمله در کندز، بدخشان، تخار و سایر ولایات برگشتند.
در سال‌های اخیر و با ظهور داعش در خاورمیانه، شمار زیادی از بازمانده‌های طاهر یولداشف و جمعه نمنگانی در کنار هزاران شهروند دیگر کشورهای آسیای میانه، خودشان را به عراق و سوریه رسانیدند و در صف داعش علیه حکومت‌های سوریه و عراق جنگیدند.
بقایای این گروه که تحت رهبری عثمان غازی در بخش‌های از افغانستان و در کنار طالبان فعالیت داشتند در سال 2014 با ابوبکرالبغدادی اعلام بیعت کردند که با واکنش تند طالبان مواجه شدند. طالبان با حمله بر مواضع این گروه در ولسوالی خاک افغان در سال 2015، حدود 100تن از اعضای این گروه به شمول عثمان غازی را کشتند و ده‌ها تن دیگر را به شرط پیروی از دستورهای امارت اسلامی عفو کردند.
باقی مانده‌های این گروه تحت رهبری شخصی بنام عمرالمهاجر فعالیت‌های شان را در همسویی با طالبان در بخش‌های از افغانستان آغاز کردند، اما بصورت مخفیانه دست به تبلیغ و فعالیت به نفع داعش می‌زدند. این گروه تحت نام تحریک اسلامی ازبیکستان، گروه جندالله و مهاجرین فعالیت‌های پراکنده شان را ادامه دادند تا اینکه در سال 2016 ، زابل را به قصد جلال آباد و سپس جوزجان ترک کردند.
قاری حکمت‌الله که در سال 2016، فعالیت خود را به عنوان رهبر داعش در شمال افغانستان گسترش داد، همه اعضای گروه تحریک اسلامی ازبیکستان و بقیه تروریست‌های کشورهای آسیای میانه را که به اجبار در صف طالبان حضور داشتند به ولسوالی درزاب ولایت جوزجان فراخواند تا در ساحات تحت کنترول وی برای گسترش خلافت فعالیت کنند.
اکنون و پس از فراز و فرودهای زیادی در فعالیت داعش در شمال که منجر به فروپاشی کامل این گروه توسط طالبان شد، ده‌ها عضو خارجی این گروه در نظارت خانه‌های طالبان در فاریاب بسر می‌برند.
عبدالعزیز کاملوف وزیرخارجه ازبیکستان یک هفته پس از این رویداد، با دعوت از نماینده‌های دفتر طالبان در قطر، از آنان خواستار تسلیم دهی اعضای ازبیک‌تبار گروه داعش به این کشور شده است.
کاملوف از شیرمحمد عباس استانکزی وهیات همراهش که به تاشکند سفر کرده بودند خواسته است که ازبیکستانی‌های عضو داعش را به دولت ازبیکستان تحویل دهند، چون آنان هیچگاه متحد طالبان نمی‌شوند.
منابع آگاه می‌گویند که هیات طالبان به مقامات ازبیکستان پاسخ رد یا تایید نداده و گفته اند که این درخواست را بصورت رسمی با مقامات رهبری این گروه شریک می‌سازند و ازبیکستان باید منتظر دستور رهبر این گروه در مورد سرنوشت افراد مذکور باشد.
با درنظرداشت  اتفاقاتی که میان طالبان و تروریست‌های آسیای میانه طی سال‌های اخیر و مخصوصاً پس از بیعت آنان با داعش افتاد، دیگر ممکن نیست طالبان به این گروه به چشم یک متحد شبیه آنچه در قبل از سال 2014 بود ببینند. این جنگجوها تا قبل از بیعت با داعش در میان طالبان از احترام و جایگاه میهمان برخوردار بودند، چانچه در 1998 نیز ازبیکستان از ملاعمر خواسته بود تا طاهر یولداشف را به آن کشور تحویل دهد اما امارت اسلامی گفته بود که یولداشف میهمان ماست و تسلیم دهی وی به دشمن‌اش، خلاف عرف و رفتارهای اسلامی است.
اکنون اما میهمان تبدیل به دشمن شده است و ممکن است طالبان در بدل خواسته‌های مشخص، شهروندان فراری ازبیکستان را به نهادهای مخوف و سختگیر امنیتی آن کشور تحویل دهند تا هر دو طرف از شر بقایای طاهر یولداشف نجات یابند.

۲۷.۵.۹۷

جنون کشتار، وجه مشترک اشرف غنی و هبت‌الله

مختار وفایی
اشرف غنی یک دمکرات و دانش‌آموخته دانشگاه‌های معتبر غرب است، اما ملا هبت‌الله دانش‌آموخته مدارس دینی در پاکستان که جهاد، درشت ترین سرفصل درس‌های بوده که او فرا گرفته است.  غنی فعلاً رییس حکومتِ به ظاهر مشروع است و ملاهبت‌الله رهبر گروه مسلحی که مخالفت این حکومت است. هردو با تمام تفاوت‌هایی که در شیوه زندگی، فکر، اندیشه و کارنامه‌های شان دارند، اما یک وجه مشترک میان این دوتن که طی سه سال اخیر و با دست یافتن هردو به مقام‌های ریاست و رهبری آشکار شد غیر قابل انکار است: جنون کشتار، سرکوب و انحصار.
هبت‌الله پیرو ایدیولوژی جهاد است و معتقد به نظامی که استوار بر حدیث و روایت باشد، اما اشرف غنی پیرو باورهای به ظاهر دمکرات و استقرار یک نظام دمکراسی قابل انحصار می‌باشد. هبت‌الله از سوی پاکستان و چند نهاد استخباراتی کشورهای منطقه حمایت می‌شود، اما اشرف غنی بر حمایت‌های مالی، نظامی و سیاسی ایالات متحده، ناتو و بقیه شرکای بین‌المللی افغانستان استوار است. هردو به ریختن خون بی‌گناهان علاقه‌ی فراوان دارند چون فکر می‌کنند از این طریق به آنچه برای شان هدف تعیین شده می‌رسند.
 اشرف غنی برای نیل به اهدافش موج‌های اعتراضی مردم را با خون متوقف کرد، به مخالفان سیاسی‌اش از جمله رییس اجراییه با خون پاسخ داد و اکنون در آستانه‌ی ختم یک دوره حاکمیت‌اش، جراتِ به خیابان ریختن از مردم گرفته شده است. اشرف‌غنی و تیم انحصار و سرکوب‌اش، مردمان معترض را به گلوله بست، خواست‌های شان را مسخره کرد و از این طریق میخ استبداد را بر فرق مردمی که فکر می‌کرد در جامعه‌ی دمکرات و نظام مردم‌سالار زندگی می‌کنند کوبید. از سوی دیگر او با برخورد سیستماتیک در روند حذف بقیه اقوام از بدنه نظام، از هیچ وسیله‌ی دریغ نکرد. تهدید به مرگ، ایجاد پرونده‌های جعلی، استفاده از نهادهای قضایی و امنیتی و تطمیع، از ابزارهای استند که روی میز اشرف غنی برای سرکوب و مهار مخالفان سیاسی اش ردیف شده اند. در یک هفته‌ی که گذشت دست‌کم 600تن در ولایات غزنی، بغلان، فاریاب، کابل، تخار و نقاط دیگر افغانستان کشته شدند، در حالی که از زخمی‌ها و اسیرهای این رویدادها هیچ‌گونه آمار دقیقی در دست نیست. بدون تلفات اعضای طالبان، 300 تن نیروی دولتی و مردم ملکی در غزنی سلاخی شدند چون در مقابل نیروهای ملاهبت‌الله که به قصد ویرانی و آتش زدن وارد این شهر شده بودند، اراده‌ی برای جنگ و مقابله وجود نداشت.
اشرف غنی و فرماندهانش پس از خستگی نیروهای هبت‌الله از کشتار، با ویرانه‌ها و اجساد مردم غزنی عکس یادگاری گرفته و صدهاتُن گندم برای آنانی که شهر و خانه و دوکان شان ویران شد وعده داد. اشرف غنی و وزرای امنیتی‌اش این جنایت و خیانت‌ شان را پشت ادعاهای مضحکی مانند حضور پاکستانی‌ها در میان طالبان، جوان بودن نیروهای امنیتی، طرف بودن با 20 گروه تروریستی و جلوگیری از تلفات ملکی پنهان می‌کنند در حالی که هیچ کدام این ادعاها ره به جایی نمی‌برند. اگر در میان طالبان پاکستانی‌ها حضور دارند و نیروی تحت امر اشرف غنی با 20 گروه تروریستی طرف است، حکومت وی توسط بزرگترین قدرت نظامی جهان تمویل و تجهیز می‌شود و از ده‌ها کشور دیگر حمایت مالی و تسلیحاتی دریافت می‌کند و اگر از کشتار بخاطر افزایش تلفات ملکی جلوگیری نشد چرا بیشتر از 150 فرد ملکی در غزنی کشته شدند؟ نیروهای ارتش یک هفته در کمپ نظامی چینایی‌ها در ولسوالی غورماچ ولایت فاریاب تحت محاصره و حملات شدید طالبان بودند و شب و روز از طریق رسانه‌ها، خانواده‌ها و دوستان شان خواهان کمک شدند، اما هیچ کمکی برای شان صورت نگرفت. آن‌ها 104 سرباز و افسر بودند که یک عده شان توسط طالبان سلاخی و یک عده اسیر و بقیه از بیچارگی تسلیم شدند. همچنین 12تن در بندر آی‌خانم ولایت تخار و 45تن دیگر در ولسوالی بغلان مرکزی توسط طالبان شب هنگام تیرباران شدند. 100 نیروی کماندو نیز به دلیل نرسیدن نیروی کمکی در ولسوالی اجرستان کشته و اسیر و مفقود شدند. یک‌عده در حمله به ولسوالی ده‌یک ولایت غزنی کشته و اسیر شدند که حکومت آمار دقیق این رویدادها را هیچگاه با رسانه‌ها شریک نساخت. در حالی که مردم در ماتم قربانیان حملات هولناک نامبرده که حاصل کار مشترک ملا هبت‌الله و اشرف غنی بودند می‌سوختند، حمله دیگری در غرب کابل بر این زخم نمک پاشید. حمله کننده انتحاری منسوب به داعش 60 دانش آموز را در غرب کابل به کام مرگ کشانید و 70 تن دیگر را زخمی نمود. سربازان در تخار، بغلان، فاریاب، اجرستان، ده‌یک و غزنی در حالی آماج حملات شدید طالبان قرار گرفته و قربانی شدند که نیروهای کمکی از زمین و هوا به آنان نرسیدند. هزاره‌ها در حالی که آماج حملات مرگبار گروه مرموز بنام داعش قرار می‌گیرند که اشرف غنی برای نگهداری اسب رهبر کشته شده این گروه ماهانه 150هزار افغانی از کود 91 می‌پردازد و این کار را شکست و نابودی این گروه تلقی می‌کند. در حالی که منسوبان وزارت دفاع از کمبود نیروی هوایی برای رسیدگی به سربازان گیرمانده در مناطق دور دست و نا امن سخن می‌زنند، 250 جنگجوی جنایتکار داعش بصورت برق آسا از دمِ تیغ طالبان در ولسوالی درزاب ولایت جوزجان نجات داده می‌شوند!
کماندوها در کوه‌های خشک غزنی و دایکندی مفقود شده و از گرسنگی تلف می‌شوند در حالی که جنگجویان داعش در میهمان‌خانه حکومت در شبرغان، از نقل و نبات شورای امنیت لذت می‌برند. با این همه، آیا کشتارهای که صورت می‌گیرند و خون بی گناهانی که ریخته می‌شوند را باید در کارنامه سیاه اشرف غنی نیز ثبت کنیم یا او را مبرا از همه جنایت‌ها و وقاحت‌های که حاصل چهارسال کار حکومت وحدت ملی است بدانیم؟

۲۳.۵.۹۷

چه کسی شرم‌سار تاریخ خواهد بود؟


وزیر و فرماندهی که سربازش را می‌فروشد و نظاره‌گر گندیدن اجساد آنان است یا خبرنگاران؟
سخنگویانی که به چشم مردم خاک می‌زنند یا خبرنگارانی که می‌کوشند تصویر واقعی از آنچه اتفاق افتاده را به مردم برملا کنند؟
دیروز وزرای دفاع و داخله در پیوند به رویداد هولناک غزنی کنفرانس مطبوعاتی داشتند. برمک و بهرامی نشان دادند که وزرای یک کشور در حال جنگ، نه تنها بر جزییات آنچه در چند قدمی پایتخت می گذرد واقف نیستند، بلکه می‌توانند با تمام وقاحت و زشتی در حالی که لباس‌های ملکی بر تن دارند، با چهره های افسرده، پاسخ های بی سر و ته، توجیهات احمقانه و مسوولیت گریزی در مقابل رسانه ها حاضر شوند.
ما با بیست گروه تروریستی طرف هستیم، اردوی ما نوپای است، برای جلوگیری از تلفات ملکی حمله نمی کنیم، نیروهای ما شجاعانه می جنگند و ...چند حرف مفت دیگر از جمله حرف‌های مشهوری است که معمولاً در افغانستان مسوولان امنیتی را از پرسش‌های خبرنگاران نجات می دهند.
سخنگویان حکومت از چهار روز بدینسو جار زدند که نیروهای تازه نفس در راه اند. راهی که در دو ساعت آنرا میتوان آنرا طی کرد.
مردم آواره و گرسنه و زخمی در کوچه های غزنی دنبال پناه‌گاه اند و سخنگویان حکومت اززیر ایرکندیشن و پشت دیوارهای ضخیم سمنتی برای شان صبح بخیر فیسبوکی تقدیم می کنند.
بعد همین وزرای دیده‌درا و بی کفایت و سخنگویان محترم، خبرنگارانی را که اوضاع نابسامان را گزارش می‌دهند مبلغان طالب و تروریسم خطاب می‌کنند. این جماعت پریشان حال تصور می کنند که همه باید طبق اصول تلویزیون ملی کار کنند، در حالی که می دانم در خلوت تنهایی شان به این اشتباه پی می برند.
از حالا مشخص است که شرمسار امروز و فردا کی‌ها استند، سخنگویان حکومت نباید تصور کنند که مردم در جهل مرکب بسر می‌برند.

۱۸.۵.۹۷

شکنجه‌ی برقی و لت‌وکوب یک جوان توسط یک مسول امنیتی سرپل

سرپرست حوزه دوم فرماندهی پولیس ولایت سرپل یکی از باشندگان این شهر را شکنجه‌ی برقی و لت‌وکوب کرده ضمن مطالبه ۵۰هزار افغانی از او خواسته است که به رسانه‌ها و حکومت حرفی نگوید وگرنه کشته می‌شود.
مهدی کاظمی فرزند محمد، جوان ۳۳ ساله از قریه نوآباد حوزه دوم مرکز ولایت سرپل است که توسط میوند، سرپرست حوزه دوم امنیتی پولیس سرپل شکنجه برقی و لت‌وکوب شده است.
مقام‌های محلی در گفت‌وگو با خبرگزاری افق، شکنجه‌ی برقی و لت‌وکوب شدن مهدی، توسط میوند را تایید کرده است.

مهدی کاظمی در گفت‌وگو با خبرگزاری افق، روایت درناکی دارد که نشان می‌دهد او ساعت ۱۰ صبح روز دوشنبه(۱۵ اسد ۱۳۹۷) از شهر کهنه، پهلوی حوزه‌ی اول امنیتی پولیس به طرف شهر نو روان بوده که چند تن از یک موتر سرخ به قصد بازداشت او پایین می‌شوند.
مهدی می‌گوید: «آنان خواستند مرا با خود ببرند، من تقلا کردم تا دستم را رها کنم و پرسیدم، به من چه کار دارید؟ یکی شان تفنگچه را کشید و مرا به زور داخل موتر شان انداختند.«
اما مهدی‌ اعتراف می‌کند که من تاکنون هیچ جرمی را مرتکب نشده بودم  و هنوز نمی‌دانستم که چرا بازداشت شده ام و نمی‌شناختم که آن‌ها کی‌ها هستند. تااینکه یکی‌شان با غضب گفت، «حالا به حوزه برویم همرایت کار داریم.»
مهدی می‌افزاید، ما در نزدیکی حوزه‌ی اول بودیم، حدود یک‌صد متر رفته بودیم که موتر از پیش حوزه‌ی اول برگشت.
مهدی که هنوزهم جرمش را نمی‌داند گفت: «مرا به حوزه‌ی دوم پولیس در داخل شعبه‌ی سرپرست آمر حوزه بردند، من فقط می‌شناختم که میوند آمر حوزه‌ی دوم است. دیدم که میوند آن‌جا است، هنگامی که مرا دید، سرم حمله کرد و با مشت و لگد شدیدا لت‌وکوب کرد.»
این پایان قصه‌ی مهدی و میوند نیست. مهدی می‌گوید: «مرا به اتاقی انتقال دادند و لباسم را کشیدند. سرپرست حوزه(میوند) آب و کیبل خواست. دوباره به لت‌وکوب کردن با مشت و لگد شروع کرد. هرچه داد می‌زدم که چرا مرا می‌زنید؟ هیچ‌کس حرفی نمی‌زد تا اینکه میوند برای سربازان دستور داد؛ زود کیبل بیاورید! کیبل را آوردند و تا می‌توانست، مرا با کیبل زد و سپس توسط برق شکنجه کردند.»
او می‌گوید چند تن از سربازان نیز وارد این نزاع یک‌جانبه شد، «سرم سوار شدند و روی پاهایم نشستند و کسی بر روی بازویم فشار می‌داد. باسنم را با برق شکنجه می‌کردند. یکی از سربازان برچه آورد و میوند می‌خواست دندان‌هایم را بشکند.»
وی ادعا می‌کند که آمر حوزه از من ۵۰هزار افغانی خواست و گفت: «پس از این فروشندگان مواد مخدر را برای ما نشان بده، اگرنه کشته می‌شوی.»
آقای مهدی کاظمی می‌گوید «ما از میان‌دره‌ی ولسوالی صیاد در اثر جنگ بی‌جا شدیم و از دست طالبان فرار کرده‌ایم، اما حالا در شهر پولیس با ما چنین رویه می‌کند. من هم که چیزی در بساط ندارم و پوره کردن ۵۰هزار افغانی برایم سخت است. اما از ترس اینکه میوند، مرا نکشد، ۱۰هزار افغانی به او وعده شدم. میوند، ویزیت کارتش را که چهار شماره در آن درج است، برایم داد و گفت تا شام همین روز، ۱۰هزار افغانی را بیاور و به رسانه‌ها و حکومت چیزی نگو
مهدی می‌گوید: «از یک‌سو ترسیده بودم و ازسویی دیگر پولی هم نداشتم، اما بازهم میوند در غضب شد و مرا تهدید به مرگ کرد که اگر کسی دراین مورد چیزی شنید، باز من چند روز دیگر در حوزه‌ی اول می‌روم و آن‌جا از دستم رها نمی‌شوی، مرا می‌‌‌شناسی که چطور آدم هستم؛ اگر به رسانه‌ها و نهادهای حکومتی حرفی گفتی، از دستم کشته می‌شوی.»
مهدی می‌گوید: «من از هنگام دستگیری تا ساعت ۲ بعداز ظهر سراسر تحت شکنجه بودم. با تحمل درد و زجر شکنجه، درحالی که بدنم می‌سوخت، پول را وعده شدم و کارتش را گرفتم، ساعت ۲ عصر بود و مرا از دروازه‌ی حوزه بیرون انداختند. من همانجا افتیدم تا اینکه صاحب غرفه‌ای شیریخ فروشی که کمی آنسوتر دکان داشت، آمد و مرا به داخل اتاقش برد.»
مهدی در همان دکان شیریخ فروشی بیهوش می‌شود و زمانی به هوش می‌آید که در شفاخانه بستری است.
مهدی و اقاربش با وجود تهدید شدن به مرگ، به نهادهای عدلی و قضایی مراجعه می‌کند، در ولایت سرپل و سارنوالی از دست میوند، سرپرست حوزه‌ی دوم شکایت می‌کند.
ذبیح‌الله‌ امانی، سخنگوی والی سرپل، در گفت‌وگو با خبرگزاری افق، با تایید لت‌وکوب شدن مهدی توسط میوند، گفت: «پس از آنکه مهدی و اقاربش به نهادهای عدلی و قضایی مراجعه کردند، پولیس و مسولان جنایی، میوند را دستگیر کردند و اکنون تحت توقیف قرار دارد تا پرونده‌ی جنایت او بررسی شود.»
وی افزود که والی سرپل، آقای مهدی را دیده و اظهارات شان گرفته شده، دوسیه‌ی آنان به نهادهای عدلی و قضایی محول شده است تا در مورد آن بررسی و پس از روشن شدن قضیه، مجرم محاکمه شود.
به‌گفته‌ی امانی، مهدی یک فرد معتاد به مواد مخدر هم است. با آنکه مهدی مرض اعتیاد به مواد مخدر را رد نمی‌کند، اما می‌گوید: «من فقط تریاک می‌کشم و برای تامین مواد مخدر خود کار می‌کنم. مواد مخدر را از بازار تهیه می‌کنم، اما فروشندگان اصلی مواد مخدر را نمی‌شناسم و با هیچ‌کسی دیگری دست ندارم. اینکه من معتاد هستم؛ دلیل نمی‌شود که سزاوار این‌گونه شکنجه و محکمه‌ی صحرایی باشم.»
محمد ابراهیم نظری، پسرخاله‌ی مهدی به خبرگزاری افق گفت: «میوند، سرپرست حوزه دوم، بدون هیچ تجربه‌ی نظامی با حمایت فرمانده امنیه ولایت سرپل به این سمت رسیده است. میوند، دوهم ثارن است اما سرپرست حوزه‌ی امنیتی شهر شده است، او مورد حمایت قومندان امنیه و حلقات سیاسی در ولایت سرپل قرار دارد که بدون هیچ نوع اصول تعیینات به این سمت رسیده است.»
آقای نظری می‌افزاید، «اگر مهدی معتاد هم باشد، که جرمی را مرتکب نشده است، ولو مهدی مجرم هم اگر می‌بود، آمر حوزه که حق لت‌وکوب و شکنجه‌ی برقی را نداشت.»
هرچند با تماس مکرر خواستیم نظر قومندان امنیه ولایت سرپل را داشته باشیم، اما فرمانده امنیه سرپل دراین مورد پاسخ نداد.
شکنجه و لت‌وکوب شدن افراد توسط قومندانان و سواستفاده از صلاحیت کاری، یک امر تازه نیست.
رییس‌جمهور غنی روز گذشته در ولایت کاپیسا در دیدار با مقام‌های امنیتی این ولایت گفته بود که وضعیت امنیتی ولسوالی‌ها باعث شده است تا در ولایت‌‌های افغانستان، فرماندهان امنیتی بیش‌تر از صلاحیت شان عمل کنند و دست به تخلفات بزنند.                                         حسین احمدی-خبرگزاری افق

۱۵.۵.۹۷

جنازه‌های ۱۷ اسد را هنوز دفن نکرده‌ایم

-مختار وفایی ‌
«طالبان چون طوفانی این روستا را جارو کردند و حدود 70نفر اهالی روستا را به قتل رسانیدند. بعضی‌ها را سر بریدند و بعضی‌ها را زنده زنده پوست کردند.»*
در یک  ظهر گرم تابستان همه‌چیز به‌خوبی جریان داشت، پدرم آبیاری می‌کرد، من و بچه‌های قریه در جوی آب کنار حویلی‌مان مصروف آب‌بازی بودیم. قریه از صمیمت و آرامش لبریز بود. برخی‌ها زیر سایه‌های درختان به قصه‌پردازی مصروف بودند و برخی‌ها در مزارع‌شان بیل می‌زدند. هوا نسبتاً گرم بود، حوالی چاشت بود که صدای تیراندازی از آن‌سوی قریه به گوش ما رسید. بی‌خیال به آب‌بازی‌مان ادامه دادیم. لحظاتی نگذشت که مادرم سراسیمه رسید، مرا از جوی آب کشید و داخل حویلی رفتیم. هنوز نمی‌دانستم چرا چشم‌ها همه نگران‌اند. قریه در سکوت وحشتناکی فرو رفته بود. زنان همسایه به خانۀ ما گردآمده بودند. وحشت از چشم‌ها و صورت همه می‌بارید. اما من به آب‌بازی فکر می‌کردم و اینکه صدای تیراندازی، ممانعت مادرم از آب‌بازی، نگرانی و اضطراب زنان روستا که در خانه‌ی ما جمع شده بودند چه ربطی باهم دارند؟
مادرم نگرانِ پدرم بود. می‌گفت او در ‌مزرعه آبیاری می‌کرد، نکند طالبان او را با خود برده‌اند!
من نمی‌دانستم طالبان کیستند و از ما چه می‌خواهند؟ مادرم با زنان همسایۀمان از نگرانی‌های‌شان می‌گفتند، سرم روی پای مادرم بود. ناگهان مرد خشمگینی با ریشی انبوه و چوبی در دست وارد حویلی شد. به تعقیبش مردان مسلحی که راکت و پیکا به شانه‌های‌شان بودند نیز وارد حویلی شدند. همه از ترس می‌لرزیدند. زنان همه به زمین می‌نگریستند تا مبادا چشم‌شان به چشم‌های آن جلادان چوب‌به‌دست خشمگین بیافتند.
پرسیدند: مرد‌های‌تان کجاست؟ همگی سکوت کردند...سوال بی‌پاسخ ماند. مرد سوالش را با خشم تکرار کرد، بازهم کسی پاسخ نداد. مردی چوب بدست با ریش انبوه که رنگ حنایی داشت و تا روی سینه‌اش کشال شده بود  نزدیک‌تر آمده و بلندتر پرسید: مرد‌های‌تان کجاست؟ مادرم با صدای لرزان و شکننده جواب: بازار رفتند مرد چوبش را تکان داد و فریاد زد: شما دروغ می‌گویید، در بازار هیچ‌کس نیست، آن‌هایی که بودند را دستگیر کردیم... سربازانش همه‌جا را بازرسی کردند و رفتند تا چند روز از پدرم و بسیاری از مردان دیگر روستا خبری نبود.
همه نگران بودیم، نگران اینکه پدرم به جرم‌های نکرده‌اش تیرباران نشده باشد... پدرم دو روز بعد، در نیمه‌های شب به خانه رسید و برایم از طالبان، وحشت، قتل، خون و چرایی کشتار‌ها توضیح داد.‌ من شش سال بیش نداشتم، تاهنوز گفته‌های پدرم را به یاد دارم که می‌گفت: همین‌که شنیدم طالبان به قریه نزدیک شدند، به طرف کوه‌ها فرار کردم، چون طالبان دنبال شیعه‌ها و هزاره‌ها می‌گشتند‌. پدرم می‌گفت: بیچاره هزاره‌ها، طالبان هزاره‌ها را قتل عام می‌کنند‌، در خانه بمانید و با کسی در این مورد حرف نزنید. بعد‌ها قصه‌هایی در مورد قتل عام هزاره‌ها در چمتال، قزل‌آباد و دیگر نقاط شهر مزارشریف در ۱۷ اسد شنیدم‌.
اکنون در کنار مردی نشسته‌ام که شاهد به‌رگبار‌بستنِ ۶۲ تن از آشنایان، دوستان و همسایه‌هایش در روز ۱۷ اسد، در قریۀ خَلَچی ولسوالی چمتال ولایت بلخ بدست طالبان بوده و با ساعت‌ها زیستن در میان اجساد غرقه‌به‌خون و گذراندن ۴۷ روز در زندان مرگ‌آفرین طالبان در جوزجان، جان سالم به‌در برده است.
داکتر ویس ارزگانی از باشندگان اصلی چمتال و از جمله خوشبخت‌هایی است که از دمِ تیغ قتل عام طالبان در قریۀشان جان ‌سالم‌ به‌در برده است. او به گفتۀ خودش با وجودی که یادآوری از ۱۷ اسد برایش آزار‌دهنده است، حاضر شد برایم از آن‌روز‌ها، دیده‌ها و شنیده‌هایش صحبت کند.
ارزگانی می‌گوید، هنوز ولایت بلخ آرامی بود و حرفی از آمدنِ طالبان روی زبان‌ها نبود. گرمای مزارشریف باعث شد تا برای تفریح به قریۀمان در ولسوالی چمتال برویم.
او می‌افزاید که مردم قریه حوالی ساعت ۱۱ از طریق «رادیو شریعت» آگاه شدند که خطوط مجاهدین در مزار شکست خورده و طالبان این شهر را تصرف کرده‌اند. چون مردمان ولسوالی چمتال مسلح نبودند، گمان نمی‌رفت که طالبان با مردمان بی‌گناه و غیر‌جنگجو کاری داشته باشند. به همین سبب، هیچ‌کس برای فرار تلاش نکردند و همه منتظر اتفاقات بعدی بودند.
او به یاد می‌آورد که طالبان با ورود به قریه‌های هزاره‌نشین ولسوالی چمتال، چگونه وحشیانه ده‌ها مرد جوان و مسن را با دست‌های بسته جلوِ چشم همگان به گلوله بستند. او از نخستین‌باری که چشمش به موجوداتی به نام طالب افتاد چنین می‌گوید:
در خانه با خانواده نشسته بودیم که دروازۀ حویلی‌مان یکباره با لگدِ محکمی باز شد و متعاقباً چندین تن از طالبان در حالی که راکت و پیکا در شانه داشتند، با دشنام‌دادن به قوم هزاره و بزرگان مذهبی، دستانم را بستند و با لت‌و‌کوب مرا بیرون کشیدند.
او می‌گوید که طالبان پس از چندین ساعت بازرسی خانه‌ها و بازداشت مردمان قریه، نزدیک به صد تن را با دستان بسته در یک محل در قریۀ خَلَچی جمع کردند و به‌جز از چندتا نوجوان و مرد مسن همه را جلوِ چشمان‌مان به رگبار بستند.
او می‌افزاید که بنابر آمار منتشر‌شده و شاهدان رویداد، طالبان در روز نخست ورودشان به چمتال در (17 اسد1377)، در دو محل مردم را جمع کرده و قتل عام کردند. یک گروه ۶۲ را نفری را در قریۀ خَلَچی و یک گروه دیگر که آماری از آن در دست نیست را در قریۀ پالوزاولی به رگبار بستند. ویس ارزگانی می‌گوید که در میان ‌کشته‌شده‌هایی‌ که با چشم‌هایم دیدم، چهار کاکا، پسر عمه، دو نواسۀ عمه و شماری دیگری از بستگانم نیز بودند.

بر اساس آمار منتشر‌شده، طالبان در جریان ۱۷، ۱۸ و ۱۹ اسد، تنها در ولسوالی چمتال ۳۶۰ تن را کشته و صد‌ها خانه را به تاراج بردند. طالبان با عقده‌هایی کورکورانۀ مذهبی و دستورات کفرخواندنِ هزاره‌ها توسط ملاعمر، یکی از وحشتناک‌ترین صحنه‌های قتل عام و جنایات ضد بشری را در مزارشریف خلق کردند که نمونۀ آن را فقط می‌توان در تاریخ ستمِ عبدالرحمان خان مشاهده کرد.  آمارهای رسمی که توسط نهادهای خارجی و داخلی در مورد ابعاد جنایت ضد بشری توسط طالبان در نخستین روزهای تسلط شان بر مزارشریف نشر شده است نشان می‌دهند که بیشتر از پنج هزارتن که اکثریت آنان افراد ملکی و از قوم هزاره بودند توسط این گروه در گوشه و کنار مزارشریف سلاخی شدند.
کارتة زراعت، سیدآباد، دشت شور، حاجت‌روا، قزل‌آباد و سایر نواحی هزاره‌نشین در شهر مزارشریف و قریه‌های خَلَچی و پالوزاولی ولسوالی چمتال، از جمله مناطقی‌اند که بیشترین قتل عام‌ها را در جریان سه روز اول کشتار در این شهر شاهد بودند.
در روز نخست تصرف ولسوالی چمتال توسط طالبان، پس از چندین ساعت قتل عام و به رگبار بستنِ گروه‌های بازداشت‌شدۀ مردمی، صد‌ها تن دیگر را با لت‌و‌کوب شدید به زندان‌ها فرستادند. زندان‌های ولایت بلخ، دیگر ظرفیتِ پذیرایی زندانیان را نداشتند. در روز دوم قتل عام، موترهای کانیتینری سربسته برای انتقال زندانیان به ولایت جوزجان اقدام کردند. از شدت گرمای تابستان، گرسنگی، تشنگی و نبود هوای آزاد در داخل کانتینیر‌ها، ده‌ها تن در مسیر مزارشریف‌ـ‌جوزجان، جان باختند. در این میان شخصی که روایتگرِ این تلخ‌کامی است، می‌گوید که مو‌تر حاملِ ما دارای ترپال بود و با شکاف‌کردنِ ترپال و واردشدن هوا، از مرگ نجات یافتیم.
از او می‌پرسم که آیا طالبانی که به قریه‌های چمتال هجوم بردند، محلی بودند یا از دیگر شهر‌ها‌؟
او چیزی به یاد ندارد، چون در آن‌زمان جوان ۱۷ ساله‌یی بوده است که بیشترین سال‌های عمر‌‌ش را در شهر مزارشریف و به‌دور از هم‌روستایی‌هایش سپری کرده بود. آن‌سو‌تر از ما، مردی مسنی از باشندگان چمتال نشسته است که خودش را سید امیر مشهور به «شَکراَو» معرفی می‌کند. او می‌گوید که شاهد همة رویداد‌ها و جنایات طالبان در چمتال بوده است. او ادامه می‌دهد: من شاهد بودم، ملا غوث‌الدین، ملا روزی دین، ملا نصرالدین و ملا تاج‌محمد از پشتون‌های ولسوالی چمتال بودند که فرماندهی جنگجویان چمتال را به عهده داشته و دستور قتل و تاراج قریه‌های هزاره‌نشین را در این ولسوالی صادر کرده بودند.
این پیرمرد که او را طالبان به خاطر مسن‌بودن و به قول خودش «بیکاره‌بودن» و پر‌بودنِ اتاق زندانیان‌‌ رها کرده و از مرگ نجات یافته است، می‌گوید: سه روز تمام قتل عام شدیم، خانه‌های ما را چور کردند. حتا یک ترازوی قصابی داشتم در خانه پنهان کرده بودم،‌‌ همان را نیز بردند.
این شاهد می‌گوید که، پس از تخلیه‌شدنِ قریه‌های هزاره‌نشین در جریان سه روز قتل عام از وجود مردان، زنان و اطفال باقی‌مانده، برخی از جنازه‌ها را که به‌طور پراکنده در گوشه و کنار افتاده بودند، دفن کردند.
او می‌گوید که در دو محلِ قتل عام، طالبان پس از به رگبار بستن مردم، جنازه‌ها را به‌شکل دسته‌جمعی زیر خاک کرده و روی جنازه‌ها مو‌تر دواندند که تاهنوز آن جنازه‌ها، به‌طور رسمی، با نماز جنازه و حضور بستگان دفن و کفن نشده اند؛ چون دیگر تفکیک آن‌ها از همدیگر ناممکن شده بود.
آقای «شکَراَو» به یاد دارد که: طالبان در جریان سه روز، در ولسوالی چمتال یک‌سره قتل عام کردند و خون هزاره‌ها را نوشیدند. او سرش را به نشانی بغض و افسوس تکان داده آرام با خودش می‌گوید: خداوند همه را از شّر طالبان نجات دهد.
*مصاحبه‌ی رستم از بازماندگان قتل عام روستای قزل‌آباد در کتاب «طالبان» نوشته احمدرشید.
* این نوشته دوسال قبل در ویژه نامه روزنامه جامعه‌باز منتشر شده بود.