۴.۱۲.۹۸

صدای الاهه سرور؛ اعتراض علیه نابرابری جنسیتی

الاهه سُرور دختری از یک خانواده به شدت محافظه‌کار و مذهبی است. پدر بزرگش ملا است و او تحت قیودات سخت‌گیرانه بزرگ‌ شده است.
با الاهه سُرور در جریان کنسرت در شهر مالمو، سوئد
خانواده‌اش باری او را بخاطر حضورش در عرصه موسیقی طرد کرد و مدتی در کابل مخفیانه و با پوشش مردها زندگی می‌کرد. مسیری را که الاهه تا رسیدنش به روزهای روشن پیموده پر  از سیاه‌چاله‌های است که ریشه در نفرت و تعصب جامعه مردسالار افغانستان در برابر زن‌ها دارد.
جامعه‌ی که زن‌های آگاه و آزاد را طرد می‌کند و از قدرت زنان به شدت می‌هراسد. جامعه‌ی که باور دارد زنان باید دنباله‌رو، محتاج، پرده‌نشین و در نهایت یک شی قابل خرید و فروش باشند. هرچند وضعیت در سال‌های اخیر اندکی به نفع زنان تغییر کرده است.
الاهه سرور اخیرا در شهر مالمو در جنوب سوئد کنسرت اجرا کرد. این کنسرت در ادامه‌ی تور اروپایی او بود که آلبوم "ترانه‌های مادران‌مان" را اجرا می‌کند.
در مورد این آلبوم که نوعی اعتراض زنانه است و شهامت زنان در تاریخ موسیقی فولکلور افغانستان را زنده کرده شاید بعدا بنویسم. این آلبوم اعتراضی جسورانه علیه نابرابری جنسیتی است و اجرای آن در کشورهای اروپایی با استقبال گسترده مواجه شده است.
اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که الاهه سُرور، یکی از امیدهای واقعی در عرصه موسیقی افغانستان است.
این را زمانی درک نمودم که در گفت‌وگوی کوتاهی در ختم کنسرت، سوالاتی را با او مطرح کردم.
او پس از ده سال زندگی در لندن، با دانش بهتر و دانایی بیشتر، راهش را بسیار خوب و آگاهانه در عرصه موسیقی پیش گرفته و آلبوم ترانه‌های مادران‌مان یکی از شه‌کارهای او در این عرصه است.

۲۸.۱۱.۹۸

ده وبلاگ نویس فعال افغانستان


هرچند در افغانستان پس از گسترش شبکه‌های اجتماعی مانند فیسبوک، انستاگرام و توییتر، وبلاگ از مُد افتاد، ولی شمار زیادی از روزنامه‌نگاران، شاعران و نویسندگان هنوز روی وبلاگ‌های شان می‌نویسند و از از این دفترچه به عنوان محل انتشار مطالب شان استفاده می‌کنند.
من هر ازگاهی به شماری از وبلاگ‌های فعال سر می‌زنم و مطالب شان را می‌خوانم. از این میان برخی آنان هر هفته مطالب جدید می‌گذارند و برخی دیگر هر ماه و یا هرچند ماه یکبار... در این ویدیو به دو مساله پرداخته‌ام.
 نخست، ده وبلاگ‌‌نویس فعال افغانستان  و دوم، این وبلاگ‌نویس‌ها روی کدام شرکت‌ها و طرح‌ها وبلاگ ساخته اند.
لینک وبلاگ‌های را که در این ویدیو در موردشان صحبت کرده ام این‌جا می‌گذارم. ممکن دوستان دیگری نیز وبلاگ‌های فعال و خوبی داشته باشند که من فراموش کرده ام. واضح است که این لیست به هیچ وجه خیلی کامل و جامع نیست.
وبلاگ استاد محمد کاظم کاظمی: http://www.mkkazemi.com/
وبلاگ گیلگمیش: نوشته‌های یعقوب یسنا : http://yasnayaqub.blogspot.com/
گزارش‌نامه افغانستان، وبلاگ رزاق مامون: http://www.razaqmamoon.com/
وبلاگ عزیز رویش: http://royesh12.blogspot.com/
عمه سنگری، وبلاگ سمیه رضایی: https://amasangari.wordpress.com/
فصل نو، وبلاگ نسیم فکرت: https://fekrat.blogspot.com/
یادداشت های یک مهاجر افغان، وبلاگ علی بودا: http://vebbikas.blogfa.com/
دانشیار افغان ویب، وبلاگ عبدالرحمان دانشیار: http://danishyarafghan.blogfa.com/
وبلاگ مختار وفایی: https://www.wafayee.com/
وبلاگ سید بصیر مصباح: http://sayeedbasir.blogfa.com/
وبلاگ محراب الدین ابراهیمی: https://mehrabibrahimi.blogspot.com/
وبلاگ بتول سیدحیدری: http://5225.blogfa.com/
وبلاگ علی پیام: http://payam44.blogspot.com/
لینک وبلاگ‌های تان را در کامنت برایم بنویسید تا در ویدیوهای بعدی در مورد نحوه کار و محتوای آن‌ها صحبت کنیم. تلاش می‌کنم دوستانی را که علاقه‌مند وبلاگ‌نویسی و نوشتن استند کمک کنم تا وبلاگ‌های مصئون و زیبا داشته باشند.

۲۷.۱۱.۹۸

کابوس


شب خواب دیدم گروهی از دوستانم آدم‌خوار شده اند و پس از خوردن دو دست دیگرم سراغ من آمده اند. به پدرم پناه بردم، اما دیدم که برادرم نیز در جمع آدم‌خواران است.
خواب زشت و وحشتناکی بود.صبح که به دوستان آدم‌خوارم گفتم، یکی گفت تعبیرش برعکس است و به این معنا که مرا زیاد دوست دارند   😊

۲۶.۱۱.۹۸

کبوتران سپید و گنبدهای سبز



امروز این عکس را در توییتر دیدم. چقدر حس آشنا دارم با پرهای این کبوترهای سپید و این گنبد سبز. هیچ شهری برای من مزار نمی‌شود. شهر نوجوانی و شهر سرگردانی. شهر ترس و شهر عاشقی. دوست دارم این شهر را و سخت دلتنگش شده ام.
کاش همه جا از این کبوترها و از این گنبدهای سبز می‌بود. حتی اگر می‌بود شاید به زیبایی مزارشریف نمی‌رسید.
مساله اعتقادی و اعتقادات به کنار، اما زیر این گنبد سبز بطور عجیبی به آرامش می‌رسم. روزهای زیادی که گرفتار دلتنگی، هیجان، ترس و بیم‌ بودم به این گنبد پناه برده ام. از پنجره‌های آهنی و ضریح طلاکوب آن محکم گرفته و گریسته‌ام...یا گوشه‌ی روی قالین‌های گران‌قیمت آن نشسته و با آهنگ موزونی که در سقف آن می‌پیچد به آرامش رسیده ام...کبوتران سپید و گنبدهای سبز...


۱۹.۱۱.۹۸

مصاحبه با متهم اصلی کشتار مزارشریف

ملا عبدالمنان نیازی سرلشکر جنگجویان طالبان در حمله به مزارشریف در سال 1377 خورشیدی بود. او پس از تصرف این شهر، بحیث والی بلخ مقرر شد. جنگجویان تحت امر نیازی حین ورود به شهر #مزارشریف، دستور قتل عام هزاره‌ها، ازبیک‌ها و تاجیک‌ها را دریافت کردند و به صورت بی رحمانه حدود شش هزار تن از باشندگان شهر مزارشریف که اکثر آنان هزاره بودند را تیرباران   کرده و در گودال‌ها بصورت دسته‌جمعی زیر خاک کردند.
جنگجویان طالبان همچنان به دستور ملا منان نیازی هشت دیپلمات و یک خبرنگار ایرانی را در کنسولگری این کشور در شهر مزارشریف کشتند.
ملا نیازی در یک خطابه در مسجد روضه شریف از پیروان مذهب شیعه خواست یا به مذهب حنفی رو بیاورند و یا افغانستان را ترک کنند؛ در غیر آن کشته خواهند شد.
این قتل عام به #کشتار_مزارشریف مشهور است و شماری از نهادهای حقوق بشری از جمله دیده بان حقوق بشر با نشر گزارشی در این زمینه، آنرا یک قتل عام هدفمند از سوی طالبان خوانده است.
در این مصاحبه از ملا نیازی در مورد آنچه در ماه اسد سال 1377 در مزارشریف گذشت پرسیدم.

۱۵.۱۱.۹۸

ده فکاهی و چند کنایه از زبان حاجی محمد محقق

حاجی محمد محقق از چهره‌های مطرح جهادی در افغانستان است که فعلا بحیث معاون ریاست اجرائی حکومت وحدت ملی کار می‌‌کند. کم پیش آمده که او در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایش برای وضاحت بیشتر، یک فکاهی یا کنایه نگوید. او همچنان رقبای سیاسی‌اش را گاهی با کنایه و حرف‌های زننده آزار می‌دهد. گاهی هم فکاهی و کنایه‌های محقق منجر به واکنش‌های گسترده شده است تا آنجایی که یک فکاهی او در جریان اعلام حضور گروه انتخاباتی صلح و اعتدال در کابل، توسط ملاها توهین به قرآن تلقی شده و به شدت محکوم شد.
 در این ویدیو ده فکاهی و چند کنایه خنده‌دار و جنجال برانگیز از حاجی محمد محقق را ببینید.




۱۴.۱۱.۹۸

#کارگر


به پدرم تماس گرفتم و مرگ برادر بزرگش را تسلیت گفتم. پرسیدم کاکایم چطور و چرا ناگهانی فوت کرد؟
گفت: جور و سالم بود. صبح رفته بود سرِ مزرعه‌اش و در برگشت به خانه حالش به یک‌بارگی بد شد و فوت کرد.
کاکایم 85 سال سن داشت و تا چند ساعت قبل از مرگش نیز کار می‌کرد.


۱۳.۱۱.۹۸

روزنامه‌نگار سوئدی: داکتر عبدالله ترجمان من بود، دوبار از مرگ نجاتش دادم

در یک برنامه آموزشی که برای روزنامه‌نگارانی از کشورهای مختلف در شهر یون‌شوپنگ سوئد برگزار شده بود، نینا یلمگرِن از روزنامه‌نگاران کارکشته سوئدی را ملاقات کردم. او آمده بود تا بخشی از برنامه آموزشی را تدریس کند و به ما از تجارب کاری‌اش نیز بگوید. متاسفانه او را قبلاً نمی‌شناختم، در حالی که او دو کتاب بسیار مهم در مورد افغانستان نوشته است.
در جریان تدریس و بحث، نینا به عنوان یکی از جاهای که کار کرده از افغانستان نام برد و گفت در بسیاری از شهرهای افغانستان بوده و ده‌ها بار در جریان جنگ‌ داخلی و رژیم طالبان به این کشور سفر کرده است. کتاب‌های نینا را دیدم که یکی تحت عنوان «افغانستان! هیچ مشکل نیست» و دیگری « افغانستان، قبل از چشم‌های تو» به زبان سوئدی منتشر شده. هیچ یک از این کتاب‌ها هنوز به فارسی‌دری برگردان نشده است.
نینا در جریان تدریس در شهر یون‌شوپنگ
در وقفه چای و پایان تدریس، با نینا سر صحبت را باز کردم. رفتار او به شدت خشک  و جدی است. زن مهربان و پر تلاشی است و بی‌باکانه و صریح حرف می‌زند. تا جایی که یک‌بار با خودم گفتم چه آدم مغروری!
اما به دلیل اینکه حرف‌های او در مورد افغانستان دلچسپ و تجارب کاری‌اش برایم بسیار مهم جلوه کرد، سعی خودم را کردم تا در فرصت‌های که پیش می‌آمد از او بپرسم.

خاطره تلخ از پنجشیر، دیدار با ملاعمر در قندهار
نینا گفت ملاعمر را در قندهار ملاقات کرده، اما صورتش را کامل نتوانسته ببینید، چون ملاعمر با زن‌ها بصورت روبرو ملاقات نمی‌کرد.  او مدت‌های زیادی را با احمدشاه مسعود، داکتر عبدالله و دیگر فرماندهان جهادی حزب جمعیت در پنجشیر و برخی ولایات شمال بوده است.
کتابی که نینا در مورد جنگجویان جهادی افغانستان نوشته
در وقفه درسی، در حالی که در مورد سفرهایش به افغانستان می‌گفت، از خاطره‌ی تلخی که هنوز آزارش می‌دهد یاد کرد.  قهوه‌اش را تازه کرد و گفت:« اوه...یک خاطره بد از افغانستان دارم. در جریان جنگ، یکبار در پنجشیر منتظر هلیکوپتر بودم تا مرا انتقال دهد. پس از چند روز انتظار، هلیکوپتر آمد و قرار شد من و شماری دیگر از افراد را انتقال دهد. وقتی همه جابجا شدند، یک قمندان جهادی نیز آمد و چهار بادیگارد همراهی‌اش می‌کردند. هنگامی که همه آماده پرواز بودیم، یک نفر از سربازان یک سرباز زخمی را روی شانه‌اش انداخته و به سمت هلیکوپتر آورد تا با هلیکوپتر جهت تداوی به جبهه دیگری که امکانات صحی داشت منتقل شود. همه به شمول خلبان، از قمندان جهادی که چهار بادیگار با خود داشت تقاضا کرد که خودش و بادیگاردهایش پایین شوند تا جا برای آن زخمی مهیا شود. قمندان نپذیرفت. از قمندان تقاضا شد که حد اقل بادیگاردهایش را از هلیکوپتر پایین کند تا جانِ آن زخمی نجات یابد. قمندان نپذیرفت. من با وجودی که روزها منتظر هلیکوپتر مانده بودم، از هلیکوپتر پایین شدم تا جا برای زخمی مهیا شود. روز بسیار سختی بود.»


مارشال فهیم مرا تهدید به مرگ کرد
نینا حتی یکبار توسط مارشال تهدید به مرگ شده است. او گفت در پنجشیر در خانه‌ی مستقر بودم که پنجره‌اش مسلط به خانه مارشال فهیم بود. یکبار بدون اینکه حساسیت‌ها را درک کنم، سرم را از پنجره بیرون کردم تا آسمان و هوا را ببینم. ساعتی بعد مارشال فهیم مرا خواست و تهدید کرد که اگر بار دیگر کله‌ام را از پنجره بیرون کنم با گلوله به فرقم خواهد زد. نینا در حالی که می‌گفت مارشال فهیم کارنامه‌ی خوبی ندارد، گفت: « به احمدشاه مسعود احترام زیادی قائلم.»

داکتر عبدالله ترجمان من بود
این کتاب شامل عکس و یادداشت‌های از افغانستان است
نینا هنوز با شماری از چهره‌های سیاسی افغانستان از جمله داکتر عبدالله و امرالله صالح تماس دارد. او گفت در جریان بارها حضورش در افغانستان که عمدتاً در جبهات جنگ و در پنجشیر بوده، داکتر عبدالله بحیث ترجمان، او را همراهی کرده است. او گفت دو بار در حالی که جانِ داکتر عبدالله در اثر تنش‌های سیاسی و نظامی در خطر بود، او را کمک کردم به تاجیکستان فرار کند.
داکتر عبدالله در جریان جنگ داخلی و مقاومت علیه طالبان، در نقش سخنگوی احمدشاه مسعود و جبهه مقاومت عمل می‌کرد و به دلیل توانایی‌اش در زبان انگلیسی، روزنامه‌نگاران خارجی را همکاری می‌کرد.
در حالی که من پرسش‌های فراوانی داشتم تا از نینا بپرسم،  او پس از پایان تدریس، با عجله قهوه‌اش را نوشید و ما را ترک کرد. نینا یک اسب دارد و عاشق اسب‌سواری است.