‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۲۱.۷.۹۳

چریکِ آرژانتاینی در خیابان‌ها و مغازه‌های بلخ



 مختار وفایی / روزنامه جامعۀباز
در آن لحظه که «ماریو تران» افسر ارتش بولیوی و مامور اعدام ارنستو چه‌گوارا، پس از سرکشیدنِ جرعه‌ی ویسکی، تیرهای مسلسلی را به بدنِ «چه» وارد کرد و یکی از این تیرها قلب او را شکافت، شاید به ماجرایی می‌اندیشید که گلوله‌های تفنگ وی نقطه‌ی انجامش را نشانه گرفته بود. افسران ارتش بولیوی که با جسدِ بی جانِ چه گوارا عکس‌های یادگاری گرفتند، شاید نمی‌دانستند که این مرگ نه تنها پایان ماجرایی بنام چه گوارا نیست، بلکه این مرگ به زندگی او معنی بیشتر می‌بخشد.
ارنستو دلاسرنا چه‌گوارا، در سال 1928 در آرژانتین در یک خانواده‌ی روشنفکر و ثروتمند زاده شد. او رشته‌ی پزشکی را خواند، اما هیچ‌گاه یک طبیب خوب نشد. سلیا مادرش از تاثیرگزارترین اشخاص در زندگی اش بوده و چنانچه خودش در خاطرات اش نوشته، تا قبل از آشنایی با فیدل کاسترو در سال 1955در مکزیک، مادر روشنفکر اش، حامی و همکار سرسخت برنامه‌ها و زندگی اش بوده است.
او در زمانی که دانشجوی طب بود، با دوست‌اش آلبرتو گرانادو توسط موترسایکیل، از کشورهای آمریکای لاتین دیدن کرد و شورِ انقلاب و شورش، از همین سفر در ذهن آرمانگرای او نقش بست.
پس از این سفر، چه گوارا درد و رنج نهفته در آمریکای لاتین را پی برد و با وجودی که از کودکی دچارِ مریضی «آسم» بود، کمر را برای انقلاب و مبارزه‌یی بست که در نهایت نا تمام ماند.
چه‌گوارا پس از آشنایی با فیدل کاسترو، در کوبا علیه حکومت رییس جمهور باتیستا جنگید و ارتش او را سقوط داد. نقش او در حکومتِ به رهبری فیدل کاسترو برجسته و موثر بود، اما روح عصیانگرِ چه‌گوارا به آزادی کوبا اکتفا نکرد و فرمان انقلاب را در چندین کشورِ آمریکای لاتین که از سلطه‌ی امپریالیسم ایالات متحده رنج می‌بردند صادر کرد. او از کوبا خارج شد و  مدتی در کنگو بود، در آنجا  همراه با انقلابیون کنگو بر ضد رژیم دست نشانده ایالات متحده و آپارتاید افریقای جنوبی جنگید، بلاخره به بولیوی رفت و همراه د‌ه‌ها تن چریک  دست به مبارزه بر ضد دولت تحت حمایت امریکا زد، اما این بار بخت با او یاری نکرد و بعد از نزدیک به یک سال مبارزه ، محل فعالیت او توسط سازمان سیا تشخیص شد و طی یک عملیات بزرگ توسط ارتش بولیوی دستگیر و تیر باران گردید . چه گوارا هرچند پس از اعدام قرار بود در محل مخفی بدور از دید مردم دفن شود و چنین هم شد تا نام و آرمان‌اش از ذهن جهانیان زدوده شود، اما این تصور اشتباه جنرالان بولیوی و سازمان سیا بزودی ثابت شد و اندکی پس از مرگ چه گوارا، عکس‌های او تبدیل به سمبول عصیانگری، شورش، انقلاب و مبارزه علیه استبداد و حکومت‌های مستبد شد. چندی بعد عکس‌های چه گوارا روی میلیون‌ها تی‌شرت رفت و هواداران او صفوف تظاهرات و شورش‌های انقلابی شان را با تصاویر او رنگین ساختند.
در واقع چه‌گوارا یک طبیب ، چریک، سیاست‌مدار، شاعر، نویسنده و یک مارکسیست بود که اکنون پس از گذشت 47 سال از اعدام‌اش، هوادارانِ بیشتری را در سراسر جهان بخود جلب کرده و حتی در خیابان‌ها و مغازه‌های بلخ نیز بر روی هوداران اش لبخند می‌زند.
چه گوارا در آرژانتین تولد و بزرگ شد، در بوئنس‌آیرس تحصیل کرد، در کوبا جنگید و در بولیوی تیر باران شد. تقریباً از یک‌دهه بدینسو تصاویر، افکار، کتاب‌ها و نقل قول‌های این چهره‌ی افسانوی انقلاب ضد امپریالیستی، وارد دنیای جوانان ولایت بلخ نیز شده است. اکنون که 47 سال از اعدام چه گوارا می‌گذرد، صدها تن از جوانان بلخی، تی‌شرت‌های را بر تن دارند که عکس چه‌گوارا، با واژه‌ی انقلاب روی آن حک شده است.
چه چیزی پای یک عصیانگر و انقلابی آمریکای لاتین را به بلخ کشانده است؟
نیلوفر لنگر، شاعر و نویسنده‌ی جوان در بلخ که از علاقه‌مندان افکار و مبارزات سیاسی چه‌گوارا است می‌گوید:
«فقدان آزادی واقعی و عدالت، عقده‌ی آزادی خواهی و غلبه بر دشمن در ذهن اجتماع جنگ زده‌ی مثل افغانستان و عطش جوانان برای رسیدن به آزادی و کمال مطلوب، شاید یکی از دلایل علاقمندی به فرمانده چه‌گوارا که معمولا هم‌چون تندیس آزادیخواهی مطرح گردیده است باشد.»
چه‌گوارا یک مارکسیست انقلابی بود و به مبارزه‌ی مسلحانه اعتقاد داشت. او نفرت از امپریالیسم را فریاد می‌زد و همه را برای براندازی نظام سرمایه‌داری دعوت می‌کرد. با این همه شاید زندگی چه‌گوارا باعث شده است تا او صدای خواسته‌ها و رویاهای میلیون‌ها جوانی باشد که عکس‌ها و پوسترهای او را حمل می‌کنند.
در میان هواداران چه‌گوارا در ولایت بلخ، بیشتر به پسران جوانی بر می‌خوریم که علیه اوضاع کنونی اعتراض دارند و راهی برای تغییر اوضاع جستجو می‌کنند. در این میان مغازه‌های شهر نیز از چندین سال بدینسو، تی‌شرت‌، کلاه و سیگارهای را وارد بازار می‌کنند که با تصاویر و شمایلِ چه گوارا مزین شده اند.
چه‌گوارا یک چریک تفنگ بدست بود، اما هواداران او در افغانستان، در اوضاع کنونی که انقلاب و شورش از نوع گوارایی نا ممکن بنظر می‌رسد، از او چه می‌خواهند؟
ریحان آریا دانشجوی علوم سیاسی که  تی‌شرت چه‌گوارا بر تن دارد می‌گوید: چه گوارا در ولایت بلخ، علاقه‌مندانی زیادی دارد، بخصوص جوانان، او را بخاطر اندیشه‌ی آزادی‌خواهی اش دوست دارند. به باور این دوستدار «چه»، هدف هواداران چه‌گوارا، این نیست که رد پای او در تمام عرصه‌های زندگی دنبال کنند. چه‌گوارا انقلاب کرد، جنگ کرد و نظام مستبد کوبا را نابود کرد. اما این همه در افغانستان کنونی نیاز نیست و قرار نیست که ما با الگوگیری از چه‌گوارا شورش برپا کنیم. به باور آریا، آنچه باعث پیوند میان چه‌گوارا و نسل جوان افغانستان شده، تاکتیک‌های جنگی و مبارزات نظامی‌اش نیست، بلکه زندگی، بزرگ اندیشی، آزادی‌خواهی و اعتماد به‌نفسی است که با تمام دشواری‌ها، نسبت به پیروزی و غلبه بر ظلم و ستم داشت.
با این حال، آنچه روح زندگی سیاسی و مبارزات نظامی چه‌گوارا را زنده می‌سازد، مبارزه علیه نظام سرمایه‌داری و امپریالیسم بود. سال‌هاست که عکس تاریخ‌ساز چه‌گوارا که توسط آلبرتو کوردا گرفته شد، باعث شده است که ده‌ها شرکت‌ تجارتی در سراسر جهان، محصولات شان را با استفاده از همین عکس و سایر سمبول‌های او،  پول‌های هنگفتی را به جیب مالکان شان واریز کنند.  چه‌گوارا دقیقاً علیه همین نظام و اوضاعی جنگید که اکنون از عکس‌ها و پوسترهای او به عنوان منبع عایداتی استفاده می‌کنند.
حیات‌الله حبیب‌زاده، فروشنده‌ی یکی از مغازه‌های لباس در شهر مزارشریف در حالی که تی‌شرت چه‌گوارا بر تن دارد، می‌گوید، از پنج سال بدینسو تی‌شرت‌های چه‌گوارا را در مزارشریف وارد می‌کند و مشتریان زیادی را بخود جلب کرده است. حبیب‌زاده می‌گوید با وجودی که هزینه‌ی این تی‌شرت‌ها دو برابر لباس‌های عادی است، اما جوانان نسبتِ علاقه‌مندی به چه‌گوارا، این تی‌شرت‌ها را با هزینه‌ی بلند خریداری می‌کنند.
با این حال، در افغانستان که فرهنگ مطالعه ضعیف و معمولا به خوانش چپترهای دانشگاهی خلاصه می‌شود، آیا جوانان آگاهانه به اسطوره‌های مانند چه‌گوارا علاقه‌مند اند، یا از روی احساسات و شوق عکس‌های او را بر سینه‌ حمل می‌کنند؟
داکتر فرهاد رویین که 25 سال دارد و تی‌شرت و کلاهی که نماد چه‌گوارا شناخته می‌شود را پوشیده است، می‌گوید:
در ولایت بلخ جوانان زیادی خود را رهرو و دوستدار فرمانده چه‌گوارا می‌پندارند. من شک دارم که همه‌ی آنان آگاهانه و از روی اعتقادات سیاسی به فرمانده علاقه‌مند شده باشند. من با جوانان زیادی از این طیف صحبت کرده ام، اکثریت آنان حتی نمی‌دانند که چه‌گوارا بخاطر چی و چرا مبارزه کرد!؟
در این میان به آنانی که تی‌شرت چه‌گوارا می‌پوشند و دوستداران اویند، اگر کمی دقت کنیم، سه گروه را می‌یابیم:
-        آنانی‌که بطور آرمانگرایانه برعلاوه با آشنایی با اندیشه و افکار فرمانده، خواهان عملی نمودنِ راهکارهای او مبنی بر آزادی‌خواهی و رهیدن از زیر بار ظلم و استبداد اند.
ـ آنانی که بطور پراکنده با اندیشه‌ها و نقل قول‌های فرمانده چه‌گوارا آشنایی دارند و صرف از جنبه‌های فکری و توانایی‌های او در زندگی روزمره درس می‌گیرند.
و گروه سوم جوانانی اند که صِرف بخاطر زیبایی و شوق، تی‌شرت‌های چه‌گوارا را می‌پوشند.
با این حال، به گفته‌ی آقای رویین، نسل نوِ افغانستان باید تلاش کنند تا بجای ترویج مُدل‌پرستی، اندیشه‌های که تاریخ طی نموده و بشریت از آن بهره برده اند را واکاوی نموده و نسخه‌یی را برای درد کنونی جامعه‌ی افغانستان تجویز کنند. او در عین حال مناسب می‌داند که از هواداران چه‌گوارا بجای تظاهر، از او به عنوان یک انسانی که علیه ستم و بهره‌کشی مبارزه کرد، الگو گرفته و اعتماد بنفس او را در رسیدن به خواست‌های انسانی، سر مشق عملی نمودنِ آرمان‌های خود قرار دهند.
چه‌گوارا به باور بسیاری‌ها، جدا از اینکه یک شورشگرِ انقلابی و یک مارکسیست بود، نویسنده و اندیشمندی خوبی نیز بود. مارکز بزرگترین نویسنده‌ی معاصر در مورد چه‌گوارا شعر سروده است و همچنان او در خاطرات‌اش از ملاقات‌های متعدد و رابطه‌ی نزدیک با سیمین دوبوار، ژان‌بل سارتر و دیگر اندیشمندان بزرگ معاصر در اروپا و آمریکا یاد کرده است.
قابل یاد آوری است که جسد چه‌گوارا پس از تیرباران شدن در 9 اکتبر، قرار بود سوزانده شود که با مخالفت برخی از مقامات ارتش بولیوی مواجه شد. پس از آن، دست‌های «چه» از بدنش جدا شد و بدن‌اش در محلِ مخفی که بلاخره در سال 1997 کشف شد دفن شده بود. دست‌های جدا شده از بدنِ چه‌گوارا مدتِ یک‌سال پس از مرگ او در بولیوی نگهداری می‌شد، تا بطور مرموزی به کوبا انتقال داده شد.
اکنون دست‌های چه‌گوارا در «کاخ انقلاب» کوبا نگهداری می‌شود و هرازگاهی بروی مهمانان و مقامات خارجی به نمایش گذاشته می‌شود.

۴.۷.۹۳

شکیبِ بلخِ دلم پایمال چنگیز است


 
 مختار وفایی
 مثلِ احوالِ جهان، سومین مجموعه‌ی شعری استاد صادق عصیان روز پنج‌شنبه در تالار دانشگاه بلخ رونمایی شد. من که مدت‌هاست پایم ردِ پای محافل ادبی را حد اقل در بلخ گم کرده؛ دیروز فرصتی فراهم شد و لحظه‌یی از استاد عصیان شنیدم و کیف بردم. محفلِ خوبی بود. تعداد اشتراک کنندگان بیشتر از تصور ام بود. دیزاین و تشریفات محفل هم در حد توان در نظر گرفته شده بود. شور و اشتیاق برای گرامی‌داشتنِ عظمتِ ادبی استاد عصیان در همه چهره‌ها موج می‌زد. دانشجویان با عشق و علاقه‌ی سرشاری مصروف پذیرایی مهمانان، ترتیب و تنظیم محفل و مدیریت برنامه بودند. در «بنرِ» محفل نوشته شده بود، «نقد و رونمایی». من هم خرسند از اینکه، امروز در کنار اینکه از شعرها و شعرخوانی‌های استاد عصیان لذت می‌برم، حتما از بزر گوارانی که معلمانِ نسل ادبی بلخ در دانشگاه بلخ هستند نیز نقد و نظرهای محکمی راجع به ادبیات و کتاب تازه‌ی استاد عصیان خواهم شنید. پوهنوالان، پوهنملان و پوهندویان زیادی تشریف داشتند، چندتای شان در جایگاه تشریف بردند، اما چیزی بنام نقد ارایه نشد و رونمایی به بهترین وجه آن صورت گرفت. من خلاقیت، استعداد، توانایی و مهارت دانشجویان دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه بلخ را که میزبان این محفل بودند، در دندان زدن سیب‌ها، شکستن کوزه، چیدن شمع‌ها، انتخاب موزیک، تلاوت کلام‌الله مجید و گرفتن عکس‌های یادگاری با استاد عصیان و مجموعه‌ی شعری اش می‌ستایم، اما آرزو داشتم تا در زیر سقفِ به عظمت نامِ «تالار دانشگاه بلخ»، شاهد آنچه دیروز از آدرس این دانشگاه در مورد نقد و رونمایی شعرهای استاد عصیان بودم، نمی‌بودم. آنچه را دیروز تالار دانشگاه بلخ شاهد بود، دهن‌کجی‌ی بود به ادبیات، شعر، هنر و عظمتی بنام بلخ که در تنِ خونینی بنام افغانستان آویزان است. حرف‌هایی که از زبان برخی پوهن‌داران بجای نقد ارایه شد، سندِ محکمی برای ثبوت بی‌سوادی و فقر فکری در جامعه‌ی ادبی، و اکادمیک‌ترین مکان ی بلخ است. بدون شک که حرف‌های خوب و نقدهای در حدِ توان نیز از سوی برخی دوستان در محفل ارایه شد، اما شانِ دانشگاه بلخ و عظمتِ ادبی استاد عصیان درک بیشتر و حرف بیشتر می‌طلبد که اکنون از آن بی نصیبیم. در یک‌جایی از محفل بشدت شرمیدم و احساس کردم، باید گوینده نیز بعداً از آنچه گفته است احساس شرم کرده باشد. با چند پسوند و پیشوند علمی، نام‌اش را گرفت و به جایگاه دعوت‌اش کرد. با کف زدنِ حضار آمد به جایگاه، ورقی از جیب بغلی اش کشید، عینک‌هایش را جابجا و خود را روی مایک خم کرد. گفت: امروز میوه‌یی را که کاشته بودم حاصل اش را می‌چینم. بعداً متوجه شدم که ایشان خود را در جایگاه آموزگار استاد عصیان قرار داده و عظمتِ عصیان را حاصلِ ندانستگی خودش می‌داند.
گفت: من شعر عصیان را نقد نمی‌کنم، چون می‌دانم شعر او کامل است و در تمام جاها اول شده است. عصیان خوب شعر می‌سراید و من شعرهایش را می‌خوانم. او را همه به عنوان شاعر خوب می‌شناسند و در تمام جاها شعرهایش است. من می‌خواهم خود عصیان را نقد کنم، نه شعرهایش را، چون شعرهایش به همه معلوم است. احساس کردم ایشان از صحنه پرت است و باشد که لحظه‌یی بخندیم. ادامه داد: شخصیت عصیان را نقد می‌کنم. او در کنار اینکه یک شاعر است، یک تحلیل‌گرِ بسیار خوب است. یک آدم بسیار خوب است. برخورد اش، اخلاق‌اش، رفتار و کردارش به یک آدم خوب می‌ماند. عصیان را همه رسانه‌ها خوش دارد، چون او یک لهجه و بیانِ شیوا دارد. عصیان همچنان یک کارشناس و سخنگوی خوب است. او بسیار خوب تحلیل می‌کند. ایشان در اخیر به حضار منت گذاشت و گفت: من تمام مجموعه شعری و شخصیتِ استادعصیان را در چند بیت خلاصه می‌کنم.
در قسمتی از بیت‌های ایشان واژه‌های «آراسته» و «آمیخته» قافیه شده بود. خودش در همین قسمت مکثی کرد و گفت: فلان دانشجو بمن می‌گوید که این دو واژه باهم قافیه نمی‌شود. من خو این دو را قافیه ساخته ام، می‌شود نمی‌شود بمن ربطی نداره. عینک‌هایش جابجا کرد و ادامه داد... مرد بزرگی از اهالی ادبیات در کنارم نشسته بود. بمن نگاه معناداری کرد و گفت: این‌هم از دانشگاهِ ما، جایی که باید مغز ادبیات، علم، هنر و فرهنگ از آن تغذیه شود... ما چقدر فقیریم... و سر انجام به گفته‌ی استاد عصیان:
 هراتِ حوصله ام برج برج می‌ریزد
 شکیبِ بلخِ دلم پایمالِ چنگیز است.
 ------------------
عصیان را غنیمتِ بزرگی برای بلخ و جامعه‌ی ادبی‌مان می‌دانم. ضمن این‌که نشر مثلِ احولِ جهان را به جامعه‌ی ادبی مان مبارک‌باد می‌گویم، آرزو دارم
روزی دانشگاه بلخ، از این شلختگی و بی‌مفهومی شرم‌آور که درک شان از بزرگانِ مانند عصیان و دکتر برزین‌مهر، "تحلیل‌گر و سخنگوی خوب" است بیرون آید.

۱۶.۴.۹۳

مطبوعات افغانستان، از شمس‌النهار تا «دهة طلایی»

مختار وفایی

مطبوعات آزاد و دموکراسی دو لازم و ملزوم هم‌دیگر‌اند. مطبوعات آزاد و رسانه‌های متعهد، در‌واقع نقش اکسیژن را برای دموکراسی داشته‌اند. هم‌چنین بسیاری از دانشمندان به این مقوله معقتد‌اند که: «بدون دموکراسی نمی‌توان روزنامه‌های واقعی داشت، و بدون روزنامه، دموکراسی ممکن نیست.»
افغانستان، کشوری که سال‌های بیشترِ عمر‌‌ش را با جنگ و تفنگ سپری کرده و برای مردمانش ‌کمتر زمینه‌های آموزش و دانایی فراهم کرده است نیز، موجودیت و فعالیت مطبوعات را در نقش‌های گوناگونی تا هنوز ‌تجربه کرده است. با عمر درازی که تاریخ مطبوعات افغانستان دارد، تا هنوز از آن ثمرة چندانی در بدنة جامعه، ‌جز ‌موارد استثنایی، دیده نشده است. دلیل آن هم آشکار است: موجودیت نظام‌های سرکوبگر، استبدادی و خودکامه در تاریخ افغانستان، جایی برای آزادی بیان و بروز خواست‌ها و افکار عمومی نگذاشته و همواره سخن را بالانشین‌ها زده‌اند و بس!
به‌تازگی افغانستان، شامل کشورهایی شد که حق دسترسی به اطلاعات، از حقوق اساسی شهروندان آنان به شمار رفته و این قانون ‌به رسمیت شناخته‌ شده است. بر این اساس، پس از این هیچ اداره و ارگانی نمی‌تواند از ارائة اطلاعات در مورد کارکرد و چگونگی مأموریتش به شهروندان سر باز‌زند. این اتفاق، در روزهایی افتاد که ‌افغانستان، نزدیک به ۱۴۰ سال قبل‌، برای اولین‌بار، دارای نشریه‌ای به نام «شمس‌النهار» شد که «نخستین نشریه در تاریخ مطبوعات افغانستان» نام گرفت.
    منابع‌ تاریخی با آن‌که دیدگاه‌های متفاوتی دارند، اما نقطة اجماع این است که مطبوعات افغانستان برای نخستین‌بار، نزدیک به ۱۴۰ سال قبل‌، در روزگار پادشاهی امیرشیرعلی خان، در سال ۱۸۷۳ میلادی و به‌روایتی، در روز پنجم رمضان ۱۲۹۰ قمری، نخستین نشریه برای ترویج فرهنگ، ‌اطلاع‌رسانی و احیای باورهای ‌مدنی در کشور منتشر شد.
این نشریه زیر نام شمس‌النهار و با پیشنهاد سید جمال‌الدین افغانی به امیر شیرعلی خان، منتشر شد که انتشار آن یکی از ماندگار‌ترین اقدامات اصلاح‌گرایانة امیر شیرعلی خان بود که می‌خواست به تمدن غرب نزدیک شده و گامی در جهتِ تجددگرایی بگذارد.
شمس‌النهار که تحولات سیاسی، نظامی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان و حوزه‌های مختلف دنیا، از جمله خاورمیانه و آسیای مرکزی را تعقیب و نشر می‌کرد، ابتدا در دو صفحه و بعداً در شانزده صفحه انتشار می‌یافت.
شمس‌النهار توسط میرزا عبدالعلی مدیریت می‌شد و بیشترین مقالات را در آن، عبدالقادر خان، از مشاوران امیر، که زبان پشتو، فارسی دری، اردو و انگلیسی را خوب می‌دانست، می‌نوشت.
در برخی از منابع تاریخی آمده است که شمس‌النهار، در نقاط مختلف کشور مانند ترکستان، بدخشان، غوربند، کابل، قندهار، سیستان، میمنه، لغمان، هلمند، بلخ و هرات، نیز در شهرهای مهم خارج از کشور مانند بخارا، پشاور، کشمیر، چترال و تاشکند، واقعه‌نگارانی داشته است که گزارش‌ها و مقالاتی را در مورد رویدادهای آن مناطق‌ به این نشریه می‌فرستاده است.
در موردِ مدت مشخص نشرات شمس‌النهار، منابع تاریخی دیدگاه‌های متفاوتی دارند. در این میان دکتر رسول رهین، محقق و پژوهشگر و وزیر کنونی اطلاعات و فرهنگ افغانستان در کتابی که در آن به سیر تاریخی ژورنالیزم در افغانستان پرداخته است، می‌نویسد: «آخرین شماره‌ای که از جلد سوم (سال سوم) جریدة شمس‌النهار کابل داریم شمارة ۴٧ است. این می‌رساند که از نشر اولین‌شمارة آن تا تاریخ ٢٠ شوال ١٢٩٢ که جمعاً دوسال و سی‌و‌‌پنج روز می‌شود، به گمان غالب در این مدت، ۴٨ شماره به چاپ رسیده باشد.»‌
این نشریه با عمر کوتاهی که داشت و با وجودی که سطح نوشتاری و محتوایی آن، برای برخی از مردمان آن‌زمان قابل هضم نبود؛ اما نقش آن در روشنگری و جهت‌دادنِ اذهان مردم و حد‌اقل آغاز یک تلاش برای رسیدن به مدنیت و کاروان اطلاع‌رسانی جهانی، از ارزش‌هایی است که از حافظة تاریخ معاصر کشور فراموش‌ناشدنی است.
    نوای این نشریه، با تهاجم دوم انگلیسی‌ها در سال ۱۸۷۹ میلادی، سپس روی کار آمدن، عبدالرحمان خان که «امپریالیسم داخلی» را به ارمغان آورد، خاموش شد و برای سال‌های زیادی، چاپ، نشر و فرهنگ به دمِ تیغ کشیده شده و بی‌سوادی در افغانستان فراگیر شد.
از آن‌زمان تاکنون، مطبوعات افغانستان در دوره‌های متمادی، اوضاع گوناگونی را از کنترل شدید حکومتی، تا سانسور و قتل و کشتار روزنامه‌نگاران توسط حکومت‌ها و دستگاه‌های حاکم تجربه کرده است.
یک‌دهة گذشته، که دور طلایی برای آزادی بیان و رشد کمی و کیفی مطبوعات در افغانستان دانسته می‌شود، دست‌آورد‌های روشی و ارزشی چشم‌گیری در عرصة اطلاع‌رسانی داشته است.
در این دوره، حد‌اقل، همین باور در ذهن حکومت‌داران ایجاد شد که دیگر کار‌های‌شان از دوربین رسانه‌ها کمتر مخفی می‌مانند و مجبور‌ند که در موارد لازم به مردم پاسخگو باشند. هرچند پاسخ‌گویی حاکمان به مردم، از اساسات نظام مردم‌سالاری است که ادعای حاکمیت این نظام در افغانستان می‌رود؛ اما فرهنگ پاسخ‌گویی را بیشتر رسانه‌ها مطرح کرده و باعث شده‌اند که مردم در مورد آنچه در ادارات و پشت میزهای مسئولان حکومتی می‌گذرد، بدانند. رسانه‌های افغانستان با تمام چالش‌هایی که طی یک‌دهة گذشته داشته‌اند، اکنون در موقعیت خوبی قرار دارند و در آخرین مورد تصویب قانون حق دسترسی به اطلاعات از سوی مجلس نمایندگان گامِ دیگری در جهتِ استحکام پایه‌های نظام دموکراسی و گسترش فرهنگ آزادی بیان و اطلاع‌رسانی برداشته شد که با این اقدام، افغانستان شامل کشورهایی شد که شهروندان آنان از حق دسترسی به اطلاعات برخوردار‌اند.

آنچه اکنون پس از سپری‌شدنِ یک‌دهه «دورة طلایی» در تاریخ مطبوعات افغانستان، مهم برای مردم و حکومت افغانستان‌، حفط ارزش‌های‌‌ به‌دست‌آمده و رشد کمی و کیفی رسانه‌ها‌ در حکومت آینده است که برای اولین‌بار قدرت توسط انگشت‌های رنگی مردم تعیین می‌شود‌.
باوجودی که نگرانی‌هایی مبنی وضع‌شدنِ فضای نسبتاً بسته برای مطبوعات در حکومت آینده وجود دارد، اما امیدواری نسبت به این‌که، دیگر افغانستان به قبل بر‌نگردد بسیار است.
حکومت آیندة افغانستان باید بداند که، اساس حکومتی را که مردم می‌خواهند، باید بر رأی و دیدگاه مردم استوار باشد. سرکوب حق ابراز نظر شهروندان توسط حکومت در عصر کنونی، ابزاری است برای کوتاهی عمر اقتدار حکومتگران.
توماس جفرسون، سومین رییس‌جمهور فقید ایالات متحده در سال ۱۷۸۷، بی‌دلیل، روزنامة بدون دولت را بر دولتِ بدون روزنامه ترجیح نداده بود. یکی از عمده‌ترین دلایلی که غرب به پیش رفت و شرق ایستاد، ‌وجود‌ نظام‌های تک‌رو و مستبد در این جغرافیا بوده است که شهروندان سهمی در تعیین سرنوشت‌شان نداشته و اگر داشته‌اند، نمایشی و ابزاری بوده است.
جفرسون گفته بود: با در‌نظر‌گرفتنِ این‌که اساس دولت ما بر حق رأی و دیدگاه مردم استوار است؛ اولین هدف ما باید حفظ این حق باشد‌ و اگر این تصمیم به من واگذار شود که آیا دولت بدون روزنامه داشته باشیم یا روزنامة بدون دولت، لحظه‌یی هم در انتخاب گزینة دوم درنگ نمی‌کردم
در پایان، برای پاسداری از تلاش‌های واقعه‌نگارانی که برای نخستین‌بار در تاریخ مطبوعات افغانستان، دست به نگارش رویداد‌ها و روشنگری در جامعه زده‌اند، گزارشی از یک رویداد جالب را که در شمارة چهاردهم شمس‌النهار زیر عنوان «جکدلک متعلقۀ غلجایی کابل» منتشر شده را مرور می‌کنیم:

«پنج نفر مسافران به دو شتر سوار شده از موضع فتح‌آباد به طرف کابل می‌آمدند[.] وقتی که از موضع جکدلک پنج کرو دور شدند[،] خُنک به‌حدی غلبه کرد که شتران را طاقت راه‌رفتن نماند. سه نفر از آن میان گفتند که در این نزدیکی به قریب دو کرو آبادی است، مایان می‌رویم و آن دو نفر گفتند که طاقت نمانده، رفتن ممکن نیست. [از] آن سه نفر، یکی شتر را گرفته رفت‌ و این دو نفر دانستند که ساعت‌به‌ساعت خُنکی بر آنان به‌حدی غلبه شده می‌رود که دست از کار و کار از دست می‌رود. آخر لاعلاج شده شتر را ذبح نموده در شکمش درآمدند. صبح وقتی قافلۀ دیگر آمد، این دو نفر به سبب درآمدن در شکم شتر جان به سلامت [سالم] بردند و آن سه نفر که رفته بودند، به فاصلۀ یک کرو از ده به سبب خُنکی ‌معة شتر هلاک شده بودند».