برچسپ ها

۴.۷.۹۳

شکیبِ بلخِ دلم پایمال چنگیز است


 
 مختار وفایی
 مثلِ احوالِ جهان، سومین مجموعه‌ی شعری استاد صادق عصیان روز پنج‌شنبه در تالار دانشگاه بلخ رونمایی شد. من که مدت‌هاست پایم ردِ پای محافل ادبی را حد اقل در بلخ گم کرده؛ دیروز فرصتی فراهم شد و لحظه‌یی از استاد عصیان شنیدم و کیف بردم. محفلِ خوبی بود. تعداد اشتراک کنندگان بیشتر از تصور ام بود. دیزاین و تشریفات محفل هم در حد توان در نظر گرفته شده بود. شور و اشتیاق برای گرامی‌داشتنِ عظمتِ ادبی استاد عصیان در همه چهره‌ها موج می‌زد. دانشجویان با عشق و علاقه‌ی سرشاری مصروف پذیرایی مهمانان، ترتیب و تنظیم محفل و مدیریت برنامه بودند. در «بنرِ» محفل نوشته شده بود، «نقد و رونمایی». من هم خرسند از اینکه، امروز در کنار اینکه از شعرها و شعرخوانی‌های استاد عصیان لذت می‌برم، حتما از بزر گوارانی که معلمانِ نسل ادبی بلخ در دانشگاه بلخ هستند نیز نقد و نظرهای محکمی راجع به ادبیات و کتاب تازه‌ی استاد عصیان خواهم شنید. پوهنوالان، پوهنملان و پوهندویان زیادی تشریف داشتند، چندتای شان در جایگاه تشریف بردند، اما چیزی بنام نقد ارایه نشد و رونمایی به بهترین وجه آن صورت گرفت. من خلاقیت، استعداد، توانایی و مهارت دانشجویان دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه بلخ را که میزبان این محفل بودند، در دندان زدن سیب‌ها، شکستن کوزه، چیدن شمع‌ها، انتخاب موزیک، تلاوت کلام‌الله مجید و گرفتن عکس‌های یادگاری با استاد عصیان و مجموعه‌ی شعری اش می‌ستایم، اما آرزو داشتم تا در زیر سقفِ به عظمت نامِ «تالار دانشگاه بلخ»، شاهد آنچه دیروز از آدرس این دانشگاه در مورد نقد و رونمایی شعرهای استاد عصیان بودم، نمی‌بودم. آنچه را دیروز تالار دانشگاه بلخ شاهد بود، دهن‌کجی‌ی بود به ادبیات، شعر، هنر و عظمتی بنام بلخ که در تنِ خونینی بنام افغانستان آویزان است. حرف‌هایی که از زبان برخی پوهن‌داران بجای نقد ارایه شد، سندِ محکمی برای ثبوت بی‌سوادی و فقر فکری در جامعه‌ی ادبی، و اکادمیک‌ترین مکان ی بلخ است. بدون شک که حرف‌های خوب و نقدهای در حدِ توان نیز از سوی برخی دوستان در محفل ارایه شد، اما شانِ دانشگاه بلخ و عظمتِ ادبی استاد عصیان درک بیشتر و حرف بیشتر می‌طلبد که اکنون از آن بی نصیبیم. در یک‌جایی از محفل بشدت شرمیدم و احساس کردم، باید گوینده نیز بعداً از آنچه گفته است احساس شرم کرده باشد. با چند پسوند و پیشوند علمی، نام‌اش را گرفت و به جایگاه دعوت‌اش کرد. با کف زدنِ حضار آمد به جایگاه، ورقی از جیب بغلی اش کشید، عینک‌هایش را جابجا و خود را روی مایک خم کرد. گفت: امروز میوه‌یی را که کاشته بودم حاصل اش را می‌چینم. بعداً متوجه شدم که ایشان خود را در جایگاه آموزگار استاد عصیان قرار داده و عظمتِ عصیان را حاصلِ ندانستگی خودش می‌داند.
گفت: من شعر عصیان را نقد نمی‌کنم، چون می‌دانم شعر او کامل است و در تمام جاها اول شده است. عصیان خوب شعر می‌سراید و من شعرهایش را می‌خوانم. او را همه به عنوان شاعر خوب می‌شناسند و در تمام جاها شعرهایش است. من می‌خواهم خود عصیان را نقد کنم، نه شعرهایش را، چون شعرهایش به همه معلوم است. احساس کردم ایشان از صحنه پرت است و باشد که لحظه‌یی بخندیم. ادامه داد: شخصیت عصیان را نقد می‌کنم. او در کنار اینکه یک شاعر است، یک تحلیل‌گرِ بسیار خوب است. یک آدم بسیار خوب است. برخورد اش، اخلاق‌اش، رفتار و کردارش به یک آدم خوب می‌ماند. عصیان را همه رسانه‌ها خوش دارد، چون او یک لهجه و بیانِ شیوا دارد. عصیان همچنان یک کارشناس و سخنگوی خوب است. او بسیار خوب تحلیل می‌کند. ایشان در اخیر به حضار منت گذاشت و گفت: من تمام مجموعه شعری و شخصیتِ استادعصیان را در چند بیت خلاصه می‌کنم.
در قسمتی از بیت‌های ایشان واژه‌های «آراسته» و «آمیخته» قافیه شده بود. خودش در همین قسمت مکثی کرد و گفت: فلان دانشجو بمن می‌گوید که این دو واژه باهم قافیه نمی‌شود. من خو این دو را قافیه ساخته ام، می‌شود نمی‌شود بمن ربطی نداره. عینک‌هایش جابجا کرد و ادامه داد... مرد بزرگی از اهالی ادبیات در کنارم نشسته بود. بمن نگاه معناداری کرد و گفت: این‌هم از دانشگاهِ ما، جایی که باید مغز ادبیات، علم، هنر و فرهنگ از آن تغذیه شود... ما چقدر فقیریم... و سر انجام به گفته‌ی استاد عصیان:
 هراتِ حوصله ام برج برج می‌ریزد
 شکیبِ بلخِ دلم پایمالِ چنگیز است.
 ------------------
عصیان را غنیمتِ بزرگی برای بلخ و جامعه‌ی ادبی‌مان می‌دانم. ضمن این‌که نشر مثلِ احولِ جهان را به جامعه‌ی ادبی مان مبارک‌باد می‌گویم، آرزو دارم
روزی دانشگاه بلخ، از این شلختگی و بی‌مفهومی شرم‌آور که درک شان از بزرگانِ مانند عصیان و دکتر برزین‌مهر، "تحلیل‌گر و سخنگوی خوب" است بیرون آید.

۲.۷.۹۳

شمال و روزهای دشوار

شمال پس از پایتخت، نبض تحولات و تصمیم‌گیری‌های سیاسی در میان دو تیم انتخاباتی را در دست دارد. اکنون که رهبران این دو تیم پس از شش ماه مشاجره بر سرِ تقسیم قدرت کنار آمدند، انتظار می‌رود چهره‌های برجسته‌ی این دو تیم که در شمال افغانستان از قدرت زیادی برخوردار اند و سرنوشت آینده‌ی شمال، به چگونگی عملکرد و تساهل آنان وابسته است نیز کنار آمده و در برابر حساسیت اوضاع امنیتی، اقتصادی و اجتماعی، کمرِ همت بسته و دست همدیگر را برای وحدت و همدیگر پذیری بفشارند.
جنرال جمعه خان همدرد والی پکتیا                     جنرال عطامحمدنور والی بلخ
شمال، اکنون روزهای دشواری را تجربه می‌کند. طالبان آخرین همت شان را برای بر اندازی اوضاع بکار می‌برند و  ردِ پای ناآرامی‌ها در حومه‌های برخی از شهرها رسیده است. گسترش نا آرامی‌های اجتماعی نیز در شهرها و دهات احساس شده و انتظار می‌رود در صورتِ تداوم تقابل میان قدرتمندان و بخصوص جنرال‌های شمال، اوضاع از کنترول خارج شده و دهشتگران و یاغیانی بنام طالب اوضاع را در دست بگیرند. این‌روزها، حرف از جابجایی‌ها در قدرت‌های محلی شمال روی زبان‌هاست:
1- اخیراً شایعاتی در مورد این‌که آقای عطامحمدنور والی بلخ در حکومتِ به رهبری اشرف غنی احمدزی کار نخواهد کرد و از مقام ولایت بلخ کناره‌گیری می‌کند منتشر شد. ضمن این‌که این شایعه، بی اساس خوانده شد، موضع‌گیری اخیر والی بلخ، حمایت وی را از حکومت وحدت ملی نشان می‌دهد. منابع موثق نیز می‌گویند که آقای نور مصمم است، در مقام اش بماند و برنامه‌های سیاسی آینده اش را از همین‌جا مدیریت کند.
2- جنرال جمعه خان همدرد، فرمانده مورد اعتماد گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی و والی کنونی ولایت پکتیا که در تیم تحول و تداوم حضور دارد و نبض تپش این تیم را در شمال مدیریت می‌کرد، گفته می‌شود، بحیث والی ولایت کندز معرفی خواهد شد.
هرچند این حرف نیز از سوی آقای همدرد تایید نشده است، اما امیدوارم جابجایی‌هایی که در قدرت‌های محلی شمال در آینده صورت می‌گیرد، رویاهای ما را از حکومت وحدت ملی و شعارهای رییس جمهور اشرف غنی، تحقق بخشد.
بدون شک، بخواهیم یا نخواهیم، سرنوشت شمال را چگونگی عملکرد سه جنرال تعیین خواهد کرد. جنرال‌های که دوران ساز بوده اند و در سایه‌ی آنان حمایت‌های میلیونی توده‌ها نهفته است. جنرال عبدالرشید دوستم، جنرال عطامحمدنور و جنرال جمعه خان همدرد. حالا که سرانجام ناخن‌های رنگی مردم به حکومت وحدت ملی انجامید، امید است، این جنرال‌های که قدرت‌های عظیم مردمی را با خود دارند، با درایت کامل و صداقتِ بیشتر، به گذشته پشت پا زده و آینده‌ی شمال را روی میز همگرایی ترسیم و عملی کنند.
مختار وفایی

۳۰.۶.۹۳

طالبان در یک‌قدمی مهمان‌خانه‌ی جنرال دوستم!



زمانی شمال قلمرو، جوزجان مهمان‌خانه و شبرغان حیثیتِ سفره‌ و بارگاه جنرال دوستم را داشت/ دارد.
جنرال دوستم که به بی‌رحمی در مقابل طالبان شهرت دارد و زمانی فرمانده طالب‌کُش‌ترین لشکر جنگجویان ازبیک در شمال افغانستان بود، اکنون اما در مقابل طالبان اجازه‌ی هیچ حرکتی را ندارد و در کنار سایر شهروندان جوزجان، به شلیک‌های جنگجویان طالب در چندصد متری شهر شبرغان عاجزانه گوش داده و زیر لب به طالبان نفرین می‌فرستد.
بتازگی صدهاتن از جنگجویان طالب که در قیصار، فیض‌آباد، المار و سایر مناطق شمال در برابر نیروهای امنیتی شکست خورده اند، در ولسوالی‌های درزآب و قوش‌تپه ولایت جوزجان تجمع نموده و حملات هدفمندی را در حومه‌های شهر شبرغان راه می‌اندازند.
منابع موثق در جوزجان می‌گویند که بتازگی در منطقه‌ی شور دریای ولسوالی قوش‌تپه، طالبان پاکستانی یک مرکز تربیوی نظامی که در آن جوانان تازه پیوسته به گروه طالبان آموزش‌های رزمی از جمله انتحار فرا می‌گیرند را ایجاد نموده و در صدد راه اندازی عملیات‌های بزرگ تصفیوی در مقابل نیروهای امنیتی و مردم هستند.
این منابع هم‌چنان تایید می‌کنند که ده‌ها عضو گروه القاعده و نزدیک به صد تن از جنگجویان تحریک اسلامی ازبیکستان نیز همراه با طالبان در ولسوالی‌های قوش تپه و درزآب جابجا شده و به شدت در تلاش نا امن‌سازی و تصرف مناطق بیشتر در جوزجان می‌باشند.
جنرال عبدالرشید دوستم، از رهبران قدرتمند سیاسی در شمال افغانستان
اکنون که دانسته شده، سیاستِ تغییر جغرافیای جنگ از جنوب به شمال و هدف قرار دادنِ مناطق ازبیک‌نشین با میله‌های تفنگ طالبان از سوی ارگ‌نشینان مدیریت می‌شود، انتظار می‌رود جنرال دوستم به عنوان رهبر قدرتمند مردمی در شمال،که توانسته است «صداقت» و «سیاست» را باهم آشتی داده و در جایگاه «پدر معنوی» ترکتباران افغانستان ظهور کند، یک‌بار دیگر با استفاده از مشروعیت مردمی و سیاسی که دارد، خشم ضد طالبانی‌اش را بیدار کرده و مردم‌اش را از افتیدن در چاله‌ی خون و ستم نجات دهد!
جوزجان از هدف‌های مهم و استراتیژیک طالبان شمرده می‌شود. جنرال دوستم اگر زودتر تصمیم نگیرد، در پیِ این سکوت‌اش در مقابل قدرتمندی و پیشروی‌های طالبان در جوزجان، هزینه‌های زیادی خواهد پرداخت.
مختار وفایی

۱۵.۶.۹۳

این کارت سزاوار خاکستر شدن است!



من به عنوان یک شهروندِ متعهد به باورهای دمُکراسی، برای رسیدن به یک جامعه‌ی مردم‌سالار و رهایی جمعی از جبر و ستمِ سیاست‌پیشگان بی‌خرد و تمامیت‌خواه، باندازه‌ی توان در هر دو دور انتخابات ریاست جمهوری، در حوزه‌ی کار و مسلک‌ام، همگام با سایر همکارانم در باروری باورهای دمُکراتیک و سلامتی این پروسه که انتظار می‌رفت چراغ راه آینده‌ی مان باشد، تلاش کردم.
هرچند در جریان کارزارهای انتخابات ریاست جمهوری دور اول، شعارها، عملکردها و برنامه‌های تیم‌های انتخاباتی را دقیق تماشاکردم، اما شخص مطلوبی را که شایسته‌ی رای من باشد نیافتم. تصمیم گرفتم در دور اول انتخابات، پای صندوق رای نروم. پای صندوق رای نرفتم و این هیچ‌گاه به معنی ردِ انتخابات نبود.
دور اول به نتیجه‌یی نرسید و انتخابات به دور دوم رفت. در این دور نیز دیدم که : «تنها در این معامله پالان عوض شده ست». اما در دور دوم بخاطری که روحاً احساس آرامش کرده و خودم را در روندی که قرار بود سرنوشت قدرت برای اولین بار توسط انگشتان آبی مردم رقم زده شود شریک بدانم شرکت کردم، اما رای ام را در صندوق سپید انداختم.
اکنون که نتیجه‌ی انتخابات برای من معلوم شد، از دیدن بطرف این کارت رای‌دهی می‌‌شرمم.
من در این نمایش‌نامه‌ی مضحک، عبدالله، غنی و مردم را بازنده و برادران ناراضی رییس جمهور و تروریستان فرصت‌طلب برنده می‌دانم.
در انتخاباتی که طالبان برنده باشد، کارت رای‌دهی اش سزاوار خاکستر شدن است.
من کارت رای‌دهی ام را آتش زدم و دیگر هیچ حرفی در مورد انتخابات نخواهم گفت.
فعلاً چیزی بیشتری نمی‌گویم، اما تاریخ یخنِ کسانی را خواهد گرفت که سرنوشت 30 میلیون انسان را به گروگان گرفته و اندوه بزرگی را برای این ملت به ارمغان آورده اند!

در جواب یک التحریری



مصدق سهاک یکی از مسوولان حزب التحریر، برایم نوشته:
حزب التحریر بار‌ها برای تان گوشزد می‌کرد، که در هم‌چو پروسه‌های نمایشی اشتراک نکنید، ولی شما بر ما تاخت و تاز می‌کردید و هی‌هی می‌نوشتید که حزب التحریر در انتخابات سنگ‌اندازی می‌کند، ولی حالا با صد درد و دریغ....
خود کرده را نه درد است و نه درمان...
---------------------------------------
من در جریان کارزارهای انتخابات ریاست جمهوری، بارها به ولایات شمال و شمال‌شرق سفر کردم و در مورد چگونگی روند انتخابات، گزارش‌هایی متعددی نوشتم.
در این میان، در مورد فعالیت‌های مبلغان حزب التحریر که در راه انتخابات سنگ‌اندازی نموده و این پروسه را نمایشی و مضحک می‌خواندند نیز چندین گزارش و مقاله نوشتم.
آرمان این حزب که بازگشت به صدر اسلام و احیای خلافت در جهان است بیشترین تمرکز اش را در آسیای میانه نموده و در شمال افغانستان نیز از سال 1998 بدینسو لانه‌هایی را در تخار، کندز، بلخ و بغلان ایجاد نموده و با برگزاری جلسات مخفی در صدد ترویج اسلام افراطی و ذهنیتِ بنیادگرایانه‌یی می‌باشد که نظام‌ها و باورهای دمُکراتیک را رد نموده و خواهان بازگشت انسان معاصر به عصر طومار و تسبیح می‌باشد.
با آتش زدنِ کارت رای‌دهی ام، یک‌تن از مسوولان حزب التحریر بر من خُرده گرفته و گفته است که «حزب التحریر بار‌ها برای تان گوشزد می‌کرد، که در هم‌چو پروسه‌های نمایشی اشتراک نکنید، ولی شما بر ما تاخت و تاز می‌کردید و هی‌هی می‌نوشتید که حزب التحریر در انتخابات سنگ‌اندازی می‌کند، ولی حالا با صد درد و دریغ....».
در جواب این آقا باید بگویم که من کارت رای‌دهی ام را آتش زدم،چون آرمان‌های که به آنان باورمندم و آرزوی که برای رسیدن به آن همواره تلاش کرده و می‌کنم، توسط چند سیاست‌مدار بی‌خرد و نفهم مسخره شد. این هیچ‌گاه به معنی ردِ انتخابات، نفرت از دمُکراسی و مرگ آرمان‌های دمُکراتیک در من و در و کشورم نیست. التحریری‌ها انتخابات و نظامی که در آن انگشت‌های آبی مردم حکومت کنند را نفی می‌کنند؛ من هنوز هم مخالف آن هستم و خلافت را سزاوار انسان‌های کنونی نمی‌بینم.
من با التحریری‌ها که «انتخابات افغانستان» را نمایشی می‌خواندند موافقم، اما با ردِ انتخابات به عنوان یک پروسه‌ی دمُکراتیک که از مولفه‌ها و کارویژه‌های اساسی یک نظام مردم‌سالار است مخالف‌ام. التحریر و سایر گروه‌های اسلام‌گرا که خواهان بازگشت خلافت هستند، باید بدانند که خلافت ویژه‌یی انسان‌هایی بود که در عصر طومار و تسبیح می‌زیستند. خلافت در قرن 21 جای ندارد و حزب التحریر  در تاریخ فعالیت‌اش این را خوب درک کرده است.