۹.۱۱.۹۸

شاه آمد و شاه آمد


دیروز چهارشنبه، دو مامور حکومتی به شهر میمنه مرکز ولایت فاریاب سفر کردند. سفرشان کاری بود و به منظور بررسی اوضاع امنیتی و حکومتداری صورت گرفت. این سفر اما چنان با هلهله و هیاهو همراه شد که از والی تا جوالی مصروف چک چک و هیاهو شدند.
تصاویری که از جریان ورود این دو مامور حکومتی به میمنه منتشر شده نشان می‌دهند که از چاپ‌انداز تا بایسکیل‌سوار و از کودک تا کهن سال دست به سینه به احترام این دو کارمند حکومت در جاده‌ها صف کشیده اند. واضح است که این همه تدابیر توسط والی فاریاب که مامور درجه‌یک حکومت در آن ولایت است گرفته شده . داکتر نقیب‌الله فایق شخص زحمت‌کش، با انگیزه و پر انرژی است، اما ظاهراً درک نکرده که انرژی خود و مردم را بیجا هزینه کرده است.

دو مامور حکومتی که به میمنه سفر کردند حمدالله محب مشاور شورای امنیت ملی و متین بیگ رئیس اداره ارگان‌های محلی بودند. این‌ها وظیفه شان است که از نقاط مختلف کشور دیدن کنند و هر روز سراغ یک شهر و یک ولایت را بخاطر تطبیق فرامین حکومتی و بقیه برنامه‌های دولتی بگیرند. بیک و محب نه رهبران جریان‌های سیاسی استند که هواداران شان برای شان هوورا بکشند و نه لازم است که در جریان سفر کاری، با چنین هلهله‌ی استقبال شوند.
شهر میمنه در محاصره طالبان است و سربازان زیادی از کمبود مهمات، محاصره و آب و نان شکایت دارند. در چند قدمی دفتر والی فاریاب، صدها خانواده که خانه و دارایی شان را در جنگ از دست داده اند شب‌ها گرسنه می‌خوابند. در شهر پر از آدم‌های گرسنه و گیرمانده در محاصره دشمن چه نیاز است که از دو مامور حکومت به رسم «شاه آمد و شاه آمد» استقبال صورت گیرد؟
همین چهره‌های جوان ادعا می‌کنند که ما سمبول مبارزه با فساد هستیم و حکومت اگر به نسل جوان سپرده شود نظم و عدالت برقرار خواهد شد!! این نمایش می‌تواند بخشی از همین ادعای مبارزه با فساد  باشد!

در مورد کار و‌ بار پیروان «حضرت خواجه روشنایی» در مزارشریف چه می‌دانید؟


«این یک شغل مقدس و پاک است، هرکس بخواهد این کار را شروع کند، باید یک نذر و خیراتی در روح حضرت خواجه روشنایی آغا که پیر و پیشوای جهازداران است، انجام دهد، وگرنه کارش بی‌برکت خواهد بود.»
محمدجمعه، مرد 43 سالة است که از آوان کودکی تا کنون زندگی خانواده اش را از چرخیدنِ شتری به دور خودش در یک اتاق نمناک، تامین می‌کند.
شتری که چشم چپ‌اش را بخاطر ندیدنِ پیرامون‌اش بسته است وظیفه دارد، چهل سیر سنگ را بدور دیگ چوبی که در آن دانه‌های کنجد ریخته شده است را بچرخاند، تا روغن تولید شود. چرخیدن بدور یک دیگ، در اتاقی با عرض و طول چهار متر، آن‌هم از ساعت 5 بامداد الی 5 بعد از ظهر، تنها با یک ساعت وقفه در چاشت.
مزار، سابقة طولانی در تولید روغن کنجد دارد. تا آن‌جایی که اکنون نیز یکی از جاده‌های مرکز شهر، بنام «گذرِگلة ‌جهازخانه» یاد می‌شود. مالکان این صنعت اکنون تاریخ‌چة دقیق آنرا بیاد ندارند، اما می‌گویند که این شغل پدری آنان است و گذشتة این شغل، از صدسال عبور می‌کند. اساسی‌ترین وسیلة تولید روغن کنجد، چُست و چالاک بودن شتر یا اسبی است که نقش مرکزی را در کارخانه‌های تولید روغن به عهده دارد. شترهایی ماده در این کار بیشتر از سوی مالکان جهازخانه‌ها پسندیده می‌شوند. به قول آن‌ها، شترهای ماده، آرام و بی‌جنجال اند. هرچند اسب نیز در برخی از موارد، در جهازخانه‌ها استفاده می‌شود، اما چون شترهای ماده بی‌آزار، کم مصرف، قدرتمندتر و ارزان‌تر اند، جهازداران، آنان را در کارشان بیشتر ترجیح می‌دهند.
محمد جمعه، مالکِ یکی از جهازخانه‌های مزارشریف است که بیشتر از 30 سال است در گذرِ چغدک کارخانة کوچکِ تولید روغن کنجد و زغیر دارد. او می‌گوید کسانی که روغن کنجد مصرف می‌کنند، صحت‌مندتر و شادتر از دیگران هستند. او معتقد است که این روغن برای امراض همچون درد کمر، درد قلنج، فشار و توانمندی بدن موثر است و مشتری‌هایی دارد که بدلیل مصرف این روغن در طول عمر، به داکتر مراجعه نکرده اند. او خانوادة 13 نفره اش را مثال می‌زند که در طول سال از این روغن استفاده نموده و هیچ‌گاه، تاهنوز دچار امراض فصلی نشده اند.
شغل مقدس
محمدجمعه نیز مانند بسیاری‌ از کارکنان این شغل، جهازداری را از پدرش به ارث برده است. او زمانی را بیاد می‌آورد که به گفتة خودش، در این کسب برکت بود و بازارشان گرم‌تر از امروز.
او می‌گوید که ده الی پانزده سال قبل، بیشتر از یک‌صد جهازخانه در مزارشریف فعالیت داشتند و حتی یک اتحادیة تحت نام جهازداران مزارشریف فعال بود که یکی از بزرگان، به عنوان «کلان‌تر» انتخاب شده بود و هیچ‌کس از قوانین و گفته‌های کلانتر که بازار روغن کنجد و زغیر را مدیریت می‌کرد سرپیچی نمی‌توانست.
او هم‌چنان حسرت روزهایی را می‌خورد که ارادتِ خاصی به رفتارها و قواعد اخلاقی صنفِ جهازداران وجود داشت. او از شخصی بنام «حضرت خواجه روشنایی آغا» که سال‌ها قبل فوت کرده است، به عنوان پیر و پدرِ صنعت جهازداری یاد  می‌کند و می‌گوید که جهازداران، ارادتِ خاص به این شخص قایل اند و تا چندسال قبل که اوضاع بازار بهم نریخته بود، جهازداران مزارشریف، هر هفته در حق پدرِ صنعت شان نذر و خیرات می‌کردند.
محمد جمعه شغل جهازداری را مقدس و پاک تعریف کرده و هربار نام «حضرت خواجه‌ روشنایی آغا» را با احترام و ارادتِ خاص به زبان می‌آورد. به باور جمعه، همین خواجه روشنایی آغا، صنعت جهازداری را، بیشتر از یک‌صد سال قبل کشف کرده و گسترش داده بود که تا اکنون پیروان آن، از طریق همین شغل امرار معاش می‌کنند. به قول جمعه، پس از فوت حضرت خواجه روشنایی، قبر او به زیارت‌گاه جهازداران تبدیل شده و تاچند سال قبل، جمعه‌ها جمعی از جهازداران برای شادی روح پیر صنعت و رونق بازار شان در مزار این پیر که در ولسوالی چهاربولک ولایت بلخ است، نذر و خیرات می‌کردند.
او هنوز هم معتقد به این رسمِ بجا مانده از گذشته‌های شان است که هرکس بخواهد در صنف جهازداران وارد شده و تولید روغن کنجد را آغاز کند، باید ختم و خیراتی برای شادی روح پیشوای جهازداران انجام دهد، تا بازار اش رونق بگیرد.
بی‌ بَرکتی در بازار
پیروان خواجه روشنایی آغا که اکنون شمار آنان در مزارشریف به 10 تن می‌رسند، می‌گویند که اکنون بازار جهازداران بی‌برکت شده و مالکان این صنعت نیز به سنت‌ها و قواعد پیشوای این صنعت بی‌توجه شده اند. خال محمد، در حالی که مصروف چرخاندن اسب به دور دیگ است، می‌گوید، همه چیز در زمان فراوانی و برکت امکان پذیر است. او اضافه می‌کند، حالا که فراوانی و برکت از این صنعت گرفته شده، هیچ لذت و خوشی در این کار باقی نمانده است. خال محمد 17 سال دارد و اوقات فراغت از مکتب را در جهازخانه برای تولید روغن سپری می‌کند.
روغن کنجد و زغیر، زمانی یکی از پرفروش‌ترین روغن‌های مصرفی در مواد خوراکه بود و مزارشریف، مرکز تولید این روغن دانسته می‌شد. اکنون تولید کنندگانِ این صنعت می‌گویند که با واردات روغن‌های متفاوت نباتی از خارج و صادرشدنِ زغیر و کنجد به کشورهای بیرون، آنان به حاشیه رانده شده و بازار تولید داخلی روغن کنجد به رکود مواجه شده است.
اکنون بقایای بیشتر از صد جهازخانة تولید روغن کنجد و زغیر در مزارشریف، 10 جهازخانة نیمه فعال است که بطور تقریبی هرکدام آن روزانه 20 الی 25 کیلو روغن تولید می‌کنند.
جواد جوان 23 سالة که این شغل را از پدر اش به ارث برده و با اسب سفیدی که روزانه از 60 کیلو کنجد، 25 کیلو روغن می‌سازد، می‌گوید:
کنجد و زغیر چون به بیرون از کشور صادر می‌شود، قیمت اش روز بروز افزایش می‌یابد. اگر کنجد و زغیر ارزان باشد، ما هم می‌توانیم تولیدات روغن خود را ارزان‌تر عرضه کنیم تا همه مردم توانایی خریداری آن‌را داشته باشند.
به گفتة جواد، یک کیلو روغن کنجد اکنون در بازار به قیمت 250 افغانی و یک کیلو روغن زغیر 180 افغانی به فروش می‌رسد. جواد از مسوولان حکومتی افغانستان می خواهد که برای صنعت جهازخانه، برنامه‌یی بسنجند و از بسته شدنِ جهازخانه‌های مزارشریف جلوگیری نماید. به گفتة جواد، جهازخانه‌ها جدا از این‌که روغن‌های شفاف، پاک و صحی تولید می‌کنند، یک نوع ارزش تاریخی و صنعتی نیز برای کشور دارد که اکنون با چنین کیفیتی در هیچ جای دنیا روغن کنجد و زغیر تولید نمی‌شود.
سوغاتِ مزارشریف
شیرپیره، حلوای کنجد، قندنبات، روغن زغیر و روغن کنجد که از جمله تولیدات مزارشریف می‌باشند، به عنوان سوغات این شهر نیز مشهور اند. تولید کنندگانِ روغن‌های کنجد و زغیر نیز می‌گویند که اکنون بیشترین مشتری‌ آنان کسانی اند که این روغن‌ را به عنوان سوغات به سایر شهرها و کشورهای بیرونی می‌برند. به گفتة بشیر، جوان 15 ساله که مسوولیتِ گرداندنِ شتر را در جهازخانة محمد جمعه به عهده دارد، گاهی افراد ثروت‌مند و برخی از هوتل‌داران نیز برای مهمانان مخصوص شان از این روغن استفاده می‌کنند. بشیر همچنان می‌گوید که مشتری‌هایی دارد که در طول سال بصورت همه وقت از این روغن استفاده می‌کنند. او اطمینان می‌دهد، کسی که این روغن را مصرف کند، پول‌اش به جیب داکتر نخواهد رفت.
مختار وفایی


خانه گرگ

نقش جنرال دوستم در تعیین اوضاع سیاسی هنوز پابرجاست. هرچند همقطاران او که گاهی در محور او ائتلاف ایجاد می‌کنند میدان را باخته اند.
به نظر می‌رسد که صحبت با جنرال دوستم، قبل از اعلان ابتدایی و نهایی انتخابات ریاست جمهوری، شرط اساسی است. غنی هم با درک این موضوع، همین کار را کرد.
دوستم چندی قبل در حین بلندپروازی‌های اشرف غنی هشدار داد که «خانه گرگ بی استخوان نیست». در پی این هشدار، از جنرالان ناتو تا کابینه اشرف غنی پشت قطر شاهی شبرغان صف کشیدند.
تا زمانی که خانِ ترکستان زنده است، کسی نمی‌تواند نقش خانه گرگ را در معادلات سیاسی نادیده بگیرد.
General Abdulrashid Dustom



وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است

حتماً ترا غمِ سنگینی در بر گرفته و حتماً تلاش می‌کنی روی شانه‌ی بکتاش به آرامش برسی. شاید دوست داری به تنهایی در دیواری تکیه بزنی و به سنگینی اندوهی که شانه‌های استوارت را خم کرده لعنت بفرستی. به مادر «پیچه سفید» و غصه‌دار، به خواهران قشنگ‌تر از گل‌های مریم، به خواهری که نزد بابا رفته و به خوشی‌های که  از کنار آن پنجره آفتابی و روشن پریده است...آه چه ویران‌گر است این اندوه... این رفتن، این پریدن...
 از این راه دور، این شهر غریب و از این روزهای سخت،  به تو، به آن مادر مهربان با نگاه‌های نافذ و صدای همیشه محزونش، به روح زخم‌دیده و قلب ناآرامش، به خواهرانِ گیسو پریشان و به بکتاش عزیز  که کنارت استوار ایستاده فکر می‌کنم... به اندوه عمیقی فرو می‌روم و این احساس که در این روزگار غریب کاری از دستم ساخته نیست، مرا در تهِ دره‌ی سیاه نا امیدی و پوچی پرتاب می‌کند.
وقتی شنیدم حُسنای نازنین؛ آن قدبلند شهر، آن زیبای مغرور و آن انسانِ باشکوه، راه سفر گرفت و نزد بابی جان رفت، احساس اینکه دور  هستم و نمی‌توانم شریک این اندوه سنگین باشم مرا در خودش فشرد. شرمنده ام ساخت و نا امیدم کرد.
روزهای عبث و باطلی است سینا جانم. امیدوارم مرا ببخشی...این همه وقت، مرا برادر صدا زدی، اما من اندک‌ترین کاری برای ادای این مسوولیت نتوانستم... چه کنم که « شادی به دمِ بادبادکی بند است» و ما انسان‌ها در مقابل اتفاقاتی که برای ما رقم می‌خورد عاجز و بیچاره می‌مانیم. چند روز قبل خودت همین حرف را گفتی و پرسیدی که چرا این جزاها را می‌بینی؟ گفتی پس از رفتن «بابی» فقط چند شادمانی کوچک و بار دیگر این اندوه بزرگ... من هم نمی‌دانم آدم‌ها تاوان چه چیزی را باید پس بدهند. اما رنج رنج رنج جزئی از سرشت ما آدم‌هاست. شادی‌های کوچک، رنج‌های عظیم. فرقی نمی‌کند کجا زندگی می‌کنی و چگونه زندگی می‌کنی. رنج همراه همیشگی و شادی گمشده دایمی همه ماست. هر کدام ما به نحوی...اما اندوه این رفتن، با هیچ اندوه دیگری شاید قابل قیاس نیست...
از لحظه‌ی که خبر سفر حُسنای نازنین را بسوی آغوش پدر شنیدم، تا این لحظه که نیمی از شب است در ترس و اضطراب هستم. ترس از این‌که ممکن است تو نتوانی مواظب خودت، مادر و خواهران باشی. اضطراب و نگرانی از اینکه چگونه می‌شود با اندوهِ به این بزرگی کنار آمد؟  حال مادر چه خواهد شد؟ مادری که نَفس‌های خسته‌اش بسته به لبخند «هفت دختر» است. اکنون که یکی از این میان رفته تا بر نگردد او چه خواهد کرد؟ با شانه‌ی که موهایش را نقش می‌داد، با آیینه‌ی که خودش را هر صبح در آن می‌دید و با پنجره‌ی که رو به آن به آفتاب سلام می‌کرد چه خواهد کرد...
کاش‌ها مرا می‌آزارد...کاش‌های که اگر کابل می‌بودم شاید حل می‌شدند. نمی‌دانم اگر می‌بودم کاری از من ساخته بود یا خیر... شاید هیچ کاری، اما حداقل می‌توانستم خودم را تسلا دهم...
سیناگل عزیزم، بکتاش نازنین... چقدر باهم خندیدیم، خطر کردیم و در کوچه‌های خاکی کابل قدم زدیم. تصور اینکه شما شب ناراحت بخوابید، شب کابوس ببینید و یا صبح اندوهگین و سرخورده بیدار شوید برایم سخت است. شما را دوست دارم از اعماق وجود و به این دوست داشتن حرمت می‌گذارم، چون آگاهانه، صادقانه و حتی عاشقانه است.
شما استوار بمانید، مادر و خواهران اندوهگین را نگذارید بیشتر از این اذیت شوند. هرچند این حرف شاید احمقانه به نظر برسد؛ اما استواری شما به آنان جرات و امید می‌دهد، حتی اگر امیدی باقی نمانده باشد.
مرا ببخشید که بیهوده نوشتم...راه دیگری برای اینکه احساس کنم شما را در آغوش گرفته و باهم حرف زده‌ایم نداشتم...به یاد حُسناجان، آن بانوی بالابلند و آن انسانِ باشکوه...روحش شاد و در آرامش ابدی باد! روح بلند بابی جان شاد و غریق آرامش باد!

بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چو سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است.

شعر: «غلام‌رضا بروسان»


۶.۱۱.۹۸

سفره‌های خالی قبیله واخی در بام دنیا


واخان دور افتاده ترین ولسوالی بدخشان در شمالشرق افغانستان است که تا مرز چین امتداد دارد.
این دره زیبا که اکنون پارک ملی افغانستان نام گذاری شده، بیشتر از دوهزار و پنجصدسال است که محل سکونت بومی‌ها، خصوصاً اعضای قبیله واخی است. واخی قبلیه‌ی مهمان نواز، سختکوش و مهربان است که از  روزگاران دور میزبان جهانگردان و تاجران بوده است. مارکوپولو، میرزا محمد حیدر، بنتو گوئیس و ده‌ها  سیاح دیگر از نقاط مختلف جهان که روزگاری از این دره بازدید کرده اند، از مردم واخی به عنوان انسان‌های مهربان و مهمان نواز و از واخان به عنوان تکه‌ی از بهشت یاد کرده اند.
قبلیه واخی حدود ده هزار عضو دارد که دامداری تنها گزینه برای تامین نیازهای زندگی شان است. گاومیش در این قبیله نقش اساسی را در حمل و نقل دارد و از وسایل نقلیه مانند موتر، موترسایکیل و حتی بایسکیل در محل سکونت این قبیله خبری نیست.
واخان بخش مهمی از جاده تجارتی راه ابریشم  بود. این دره در جریان «بازی بزرگ» و در اواخر قرن نوزدهم برای حل جدال انگلیس و روسیه بر سر آسیای مرکزی، به عنوان منطقه‌ی حائل تعیین گردید. این دره محل تلاقی هندوکش، قراقروم و پامیر سه مرتفع‌ترین کوهستان‌های جهان است. به همین دلیل باشندگان این کوهستان از همه اتفاقات دنیای جدید دور مانده و در سال‌های اخیر، در فقر شدید گرفتار استند.
اعضای قبیله واخی به تلویزیون، مبایل و انترنت دسترسی ندارند و حتی واحد پول افغانستان را نمی‌شناسند. خبرنگاران و سیاحانی که از این قبیله بازدید کرده اند می‌گویند که آنان از تحولات چهل سال اخیر در افغانستان بی اطلاع استند و طالبان، حامدکرزی، اشرف غنی و داعش را نمی‌شناسند.
تلخ‌ترین خاطرات سیاحان از بازدید از این دره، مرگ و میر مادران و نوزدان در اثر سرما و نبود ادویه، معتاد بودن اکثریت زنان، مردان و کودکان به مواد مخدر که اکثراً به هدف درمان استفاده می‌شود و عدم امکانات آموزشی برای کودکان است.

نعیم رحیمی یکی از خبرنگاران اخیراً به دره واخان سفر کرده و از قبیله واخی بازدید کرده است.

۳.۱۱.۹۸

چگونه بر دشواری‌های مهاجرت غلبه کنیم؟

او یکی از میلیون‌ها مهاجر افغان است که با عبور از چالش‌های نفس‌گیر در مسیر مهاجرت، به الگو و نمونه‌ی الهام‌بخش برای مهاجران تبدیل شده است. او دانش‌آموخته طب در دانشگاه بلخ است و در سال 2001 افغانستان را ترک کرد و به یونان پناه برد. او زمان طولانی را با هزاران مهاجر دیگر در پارک‌های شهر آتن سر کرد و با گرسنگی، بی پناهی، فقر و آوارگی خو گرفت. در اوج این مشکلات نفس‌گیر، آموخت که چگونه می‌توان مهاجرت و چالش‌هایش را به یک فرصت جدید برای یک زندگی جدید بدل کرد.
او یونس محمدی، رئیس مجمع مهاجران یونان، نامزد انتخابات پارلمانی اتحادیه اروپا در سال 2019 و برنده چندین جایزه معتبر بین‌المللی است.

محمدی در میان انبوهی از چالش و مشقت، راهش را به عنوان یک مهاجر تا پله های بلند موفقیت پیمود و با بدست آوردن شهروندی یونان، تبدیل به یک چهره الهام‌بخش و محبوب در میان جامعه یونان شد.
یونس محمدی در همراهی با شماری از مهاجران در یونان، اتحادیه مهاجران یونان را تاسیس کرد که با فعالیت‌های موثر در عرصه حمایت از حقوق مهاجران، کودکان و ارزش‌های حقوق بشری، جوایز متعددی را بدست آورده است. او در سال 2019 از سوی «ائتلاف چپ رادیکال» که حزب حاکم در یونان است در انتخابات پارلمانی اتحادیه اروپا نامزد شد. هرچند رویای او برای رفتن به پارلمان اروپا محقق نشد، اما در این انتخابات به عنوان یک چهره محبوب، بیست هزار رای از جامعه میزبان بدست آورد.
یونس محمدی به تاریخ بیست جنوری سال 2020 بخاطر فعالیت‌های حقوق بشری اش در جامعه مهاجران یونان، جایزه سازمان بین‌المللی Child 10 «ده کودک» را بدست آورد. این جایزه برای او و بقیه برندگان، در یک مراسم ویژه در شهر مالمو در جنوب سویدن اهدا شد.
تصویر
واضح است که یونس محمدی راه طولانی را تا رسیدن به پله‌های موفقیت طی کرده است، خصوصاً اینکه او در یونان و در جامعه‌ی به شدت ضد مهاجر زندگی می‌کند. از او پرسیدم که چگونه توانسته راهش را به عنوان یک مهاجر در جامعه جدیدش که امکانات و فضای مناسبی برای مهاجران نیز ندارد بیابد؟
پاسخ محمدی، پیام واقع‌بینانه و آگاهانه برای بقیه مهاجران است. او گفت: «مهاجرت با چالش‌های فراوانی همراه است و مهم‌ترین آن احتمال از دست دادن امید برای پیشرفت است. یک مهاجر اگر امید به آینده را از دست ندهد، به هر امکان و فرصتی در آینده دست خواهد یافت.»

 سخنرانی یونس محمدی را در مراسم بدست آوردن جایزه سازمان «ده کودک» ببینید.

۲۹.۱۰.۹۸

چای‌بازی


چند سال قبل در یکی از کوچه‌های تاشقرغان قدم می‌زدم که به آشنایی از باشنده‌های بومی برخوردم. زیر درخت توت نشسته و چای می‌نوشید. از همان جایی که نشسته بود صدا زد: «اندیوال بیا که چای بازی کنیم»
این اصطلاح قشنگ سال‌هاست در ذهنم حک شده.
شما اگر دوستی را به چای نوشیدن دعوت کنید چه می‌گویید؟
چای بازی😍


کله‌پاچه، در موزیم غذاهای نفرت‌انگیز جهان


اینجا «موزیم  غذاهای نفرت انگیز» جهان است. این موزیم در شهر مالمو در جنوب سویدن فعالیت دارد.
 از کله‌پاچه گوسفند و گوساله که در افغانستان و ایران طرفداران بی‌شمار دارد تا قورمه خفاش، آلت تناسلی و بیضه گاو، کله خرگوش و ده‌ها مورد دیگر از غذاهای رایج  در کشورهای جهان در این موزیم گردآوری شده و به نمایش گذاشته شده است.
من از این موزیم دیدن کردم. مجبور شدم چندتا از این نفرت‌انگیزترین غذاها را بخورم.
این ویدیو را ببینید، شاید غذای محبوب شما، یکی از چندش‌آورترین غذاهای جهان باشد.



۲۷.۱۰.۹۸

ما دلتنگ همدیگر می‌شویم

ماه هشتم است و فلورا به تعداد ثانیه‌های عمرش شیرین‌تر شده است. این‌روزها وقتی از خانه بیرون می‌روم به دنبالم می‌دود و گاهی گریه می‌کند و چار دست و پا تا دمِ در می‌آید...این کار را که می‌کند کل روز هم اگر بیرون از خانه باشم ثانیه‌یی ذهنم از او غافل نمی‌شود... وقتی دیرتر بر می‌گردم با شادمانی و سر و صدا در راهم بالک می‌زند. بغلش می‌کنم و مرا انگار محکم بغل می‌کند.
 از خوشحالی دست  پایش را تکان می‌دهد
و با صدای بلند د د  د د د د  یا م م م م م م م می‌گوید.
آخ که این حس چقدر قشنگ است. وقتی فکر می‌کنم او دلتنگم شده و حضورم در خانه خوشحالش می‌سازد.
تازگی‌ها یاد گرفته وقتی خسته می‌شود بخواهد بغلش کنیم. بالک می‌زند. بسیار قشنگ و وصف‌ناپذیر. وقتی گرسنه می‌شود، وقتی خواب دارد، وقتی خسته است، وقتی ناراحت است و وقتی شاد است؛ همه‌اش دیدنی است و لذت‌بخش...چه بگویم از این دختر. گاهی از بس برایش هیجان دارم و از تهِ دلم برایش ترانه و شعرهای من‌در‌آوردی می‌خوانم سرم درد می‌گیرد. نمی‌توانم محکم بببوسمش، نمی‌توانم محکم و محکم‌تر بغلش کنم. او شکستنی است و باید آرام و محتاطانه ببوسمش❤

۲۴.۱۰.۹۸

جواد پیکار، سرپرست وزارت شهرسازی و اراضی ممنوع‌الخروج شد

رییس جمهور غنی،  به مسئولان لوی ثارنوالی دستور داده است که جواد پیکار سرپرست وزارت شهرسازی و اراضی را ممنوع‌الخروج ساخته و با تشکیل یک هیات، پرونده‌ی اختلاس، سواستفاده از صلاحیت وظیفوی و اقدامات فوق قانونی او را بررسی کنند.
در نامه‌ی که توسط ثارنپوه نورحبیب جلال معاون لوی ثارنوالی صادر شده آمده است که، رئیس جمهورغنی در جلسه شام بیست و یکم ماه جدی دستور داده است که جواد پیکار تا ختم تحقیقات و فیصله نهایی ممنوع‌الخروج گردد.
در نامه‌ی معاون لوی ثارنوال به نقل از رئیس جمهورغنی آمده است که جواد پیکار اخیراً در ترکیه «جایداد ها و آپارتمان‌ها» خریداری کرده و باید تحقیق شود که از کدام بودجه برای این خرید هزینه شده است. در جریان تحقیق در این زمینه، فورم ثبت دارایی‌های جواد پیکار نیز بررسی می‌شود.
مساله‌ی دیگری که رئیس‌جمهورغنی روی آن تاکید کرده تحقیق در مورد تقرری افراد توسط جواد پیکار در وزارت شهرسازی و اراضی است که این امر در «مغایرت با فرمان مقام عالی ریاست جمهوری» خوانده شده است.
رئیس‌جمهورغنی به ریاست عمومی امنیت ملی نیز وظیفه داده است که هیات تحقیق را در زمینه بدست آوردن اطلاعات و مدارک همکاری نماید.
یک منبع موثق در حکومت افغانستان، این نامه را تایید کرده و می‌گوید که هیات تحقیق تشکیل شده و جواد پیکار نیز فعلاً ممنوع‌الخروج است.
مختار وفایی

۲۲.۱۰.۹۸

در این تلاش مرا همراهی کنید


فضای یوتیوب در افغانستان، بیشتر از فیسبوک دچار نفرت و دروغ و روایت‌های ابلهانه شده است. آنچه در بسیاری از کانال‌های وطنداران ما نشر می‌شود، در مقابل محتوای کانال‌های دوستان ایرانی، هندی و پاکستانی شرم‌آور است.
مثلاً پر بیننده‌ترین ویدیوهای کانال‌های وطنداران ما تهمت و افترا و دروغ و دشنام است. از چرندیات شفیع عیار تا دشنام‌های نجیب بروت و مجید قروت. این‌ها برای ما محتوا تولید می‌کنند. شرم‌آور است واقعا.
من به تازگی کانال ساختم تا تغییر اندکی در فضای یوتیوب از افغانستان وارد شود. با استفاده از تجربیات خودم، ویدیوهای در مورد ساختن، کار و طراحی وبلاگ منتشر می‌کنم. همچنان سعی می‌کنم در مورد کارشیوه‌ی بقیه شبکه‌های اجتماعی نیز ویدیو تهیه کنم. با این کار سعی دارم دوستانی را که علاقه‌مند نوشتن و کار در شبکه‌های مجازی استند کمک کنم.
بخش دیگر کار من در این کانال متمرکز است روی تولید ویدیوهای در مورد حاشیه‌های زندگی در اروپا و کشورهای که سفر می‌کنم.
روی لینک کانال من کلیک کرده و کانال مرا سبسکرایب «دنبال» کنید.

دیدگاه‌های تان به بهتر شدن این تلاش کمک می‌کند.


🙏



۲۰.۱۰.۹۸

وبلاگ‌نویس شوید

دوستان سلام،
در فراخوانی که در مورد وبلاگ‌نویسی منتشر کردم دوستان زیادی پیام فرستادند و درخواست کردند که در زمینه ساختن، نوشتن و طراحی وبلاگ همکاری کنم. من فکر کردم که از راه دور چگونه می‌توان با دوستان در این زمینه همکاری کرد؟ به نظرم رسید که بهترین راه که هم برای من و هم برای شما آسان است، ضبط ویدیو است.
من در نخستین ویدیو آسان‌ترین راه را جهت ساختن یک وبلاگ نشان داده ام. این ویدیو را ببینید، در قدم بعدی روی طراحی، ابزارهای مهم و چگونه لینک دادنِ وبلاگ به شبکه‌های اجتماعی با شما کار می‌کنم.

قبل از آغاز به ساختن وبلاگ، چند نکته را به یاد داشته باشید:
-       باید جی‌میل (Gmail) داشته باشید، چون من پیشنهاد می‌کنم که در قالب بلاگر وبلاگ بسازید چون هم امکانات خوب برای طراحی دارد و هم مصوون است.
-       قبل از آغاز به ساختن وبلاگ، نام و هدف از ساختن وبلاگ را برای تان مشخص کنید.
-       آدرس وبلاگ تان را ساده بنویسید تا برای مخاطبان تان به آسانی قابل یافتن باشد.
-       پرسش و دیدگاه تان را در کامنت برایم بنویسید تا بتوانم بهتر و خوبتر به شما کمک کنم.
-       لطف نموده کانال مرا در یوتیوب سبسکرایب کنید.
-       آدرس بلاگر: www.blogger.com

۱۳.۱۰.۹۸

رستوران ماما در هالند: «مزه نداد پیسه نتی»

بازار بیفرویک در کشور هالند، یکی از شلوغ‌ترین بازارهای اروپا است که کمتر نشانه‌ی از اروپا و فرهنگ اروپایی در آن می‌توان دید. این بازار از سی و پنج سال بدینسو در شهر بیفرویک Beverwijk در سی کیلومتری امستردام فعالیت دارد و همه مغازه داران آن از کشورهای اکثراً آسیایی از جمله افغانستان هستند.
در این بازار از میوه خشک افغانستان تا قابلی پلو، لباس‌های سنتی و مواد آشپزی می‌توان یافت. حتی برخی روزها شماری از مغازه داران و مشتری‌ها را با لباس سنتی افغانستان به این بازار می‌آیند.
رستوران ماما،  در کنار بقیه رستوران‌های که در این بازار فعالیت می‌کنند یکی از پر طرفدارترین رستوران‌ها است. ماما که مرد مسن و پرکاری است، از سیزده سال بدینسو در این بازار به مشتری‌هایش غذاهای سنتی افغانستان را پیشکش می‌کند.  همکار ماما جلو رستوران او ایستاده و مشتری‌ها را  با این شعار «مزه نداد پیسه نتی» ترغیب می‌کند تا وارد رستوران او شوند.

من یک روز کامل را در این بازار گشت زدم. در این ویدیو بخش‌های مختلف بازار بیفرویک از جمله رستوران ما را تماشا کنید.