۰۲ مهر ۱۳۹۳

شمال و روزهای دشوار

شمال پس از پایتخت، نبض تحولات و تصمیم‌گیری‌های سیاسی در میان دو تیم انتخاباتی را در دست دارد. اکنون که رهبران این دو تیم پس از شش ماه مشاجره بر سرِ تقسیم قدرت کنار آمدند، انتظار می‌رود چهره‌های برجسته‌ی این دو تیم که در شمال افغانستان از قدرت زیادی برخوردار اند و سرنوشت آینده‌ی شمال، به چگونگی عملکرد و تساهل آنان وابسته است نیز کنار آمده و در برابر حساسیت اوضاع امنیتی، اقتصادی و اجتماعی، کمرِ همت بسته و دست همدیگر را برای وحدت و همدیگر پذیری بفشارند.
جنرال جمعه خان همدرد والی پکتیا                     جنرال عطامحمدنور والی بلخ
شمال، اکنون روزهای دشواری را تجربه می‌کند. طالبان آخرین همت شان را برای بر اندازی اوضاع بکار می‌برند و  ردِ پای ناآرامی‌ها در حومه‌های برخی از شهرها رسیده است. گسترش نا آرامی‌های اجتماعی نیز در شهرها و دهات احساس شده و انتظار می‌رود در صورتِ تداوم تقابل میان قدرتمندان و بخصوص جنرال‌های شمال، اوضاع از کنترول خارج شده و دهشتگران و یاغیانی بنام طالب اوضاع را در دست بگیرند. این‌روزها، حرف از جابجایی‌ها در قدرت‌های محلی شمال روی زبان‌هاست:
1- اخیراً شایعاتی در مورد این‌که آقای عطامحمدنور والی بلخ در حکومتِ به رهبری اشرف غنی احمدزی کار نخواهد کرد و از مقام ولایت بلخ کناره‌گیری می‌کند منتشر شد. ضمن این‌که این شایعه، بی اساس خوانده شد، موضع‌گیری اخیر والی بلخ، حمایت وی را از حکومت وحدت ملی نشان می‌دهد. منابع موثق نیز می‌گویند که آقای نور مصمم است، در مقام اش بماند و برنامه‌های سیاسی آینده اش را از همین‌جا مدیریت کند.
2- جنرال جمعه خان همدرد، فرمانده مورد اعتماد گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی و والی کنونی ولایت پکتیا که در تیم تحول و تداوم حضور دارد و نبض تپش این تیم را در شمال مدیریت می‌کرد، گفته می‌شود، بحیث والی ولایت کندز معرفی خواهد شد.
هرچند این حرف نیز از سوی آقای همدرد تایید نشده است، اما امیدوارم جابجایی‌هایی که در قدرت‌های محلی شمال در آینده صورت می‌گیرد، رویاهای ما را از حکومت وحدت ملی و شعارهای رییس جمهور اشرف غنی، تحقق بخشد.
بدون شک، بخواهیم یا نخواهیم، سرنوشت شمال را چگونگی عملکرد سه جنرال تعیین خواهد کرد. جنرال‌های که دوران ساز بوده اند و در سایه‌ی آنان حمایت‌های میلیونی توده‌ها نهفته است. جنرال عبدالرشید دوستم، جنرال عطامحمدنور و جنرال جمعه خان همدرد. حالا که سرانجام ناخن‌های رنگی مردم به حکومت وحدت ملی انجامید، امید است، این جنرال‌های که قدرت‌های عظیم مردمی را با خود دارند، با درایت کامل و صداقتِ بیشتر، به گذشته پشت پا زده و آینده‌ی شمال را روی میز همگرایی ترسیم و عملی کنند.
مختار وفایی

۳۰ شهریور ۱۳۹۳

طالبان در یک‌قدمی مهمان‌خانه‌ی جنرال دوستم!



زمانی شمال قلمرو، جوزجان مهمان‌خانه و شبرغان حیثیتِ سفره‌ و بارگاه جنرال دوستم را داشت/ دارد.
جنرال دوستم که به بی‌رحمی در مقابل طالبان شهرت دارد و زمانی فرمانده طالب‌کُش‌ترین لشکر جنگجویان ازبیک در شمال افغانستان بود، اکنون اما در مقابل طالبان اجازه‌ی هیچ حرکتی را ندارد و در کنار سایر شهروندان جوزجان، به شلیک‌های جنگجویان طالب در چندصد متری شهر شبرغان عاجزانه گوش داده و زیر لب به طالبان نفرین می‌فرستد.
بتازگی صدهاتن از جنگجویان طالب که در قیصار، فیض‌آباد، المار و سایر مناطق شمال در برابر نیروهای امنیتی شکست خورده اند، در ولسوالی‌های درزآب و قوش‌تپه ولایت جوزجان تجمع نموده و حملات هدفمندی را در حومه‌های شهر شبرغان راه می‌اندازند.
منابع موثق در جوزجان می‌گویند که بتازگی در منطقه‌ی شور دریای ولسوالی قوش‌تپه، طالبان پاکستانی یک مرکز تربیوی نظامی که در آن جوانان تازه پیوسته به گروه طالبان آموزش‌های رزمی از جمله انتحار فرا می‌گیرند را ایجاد نموده و در صدد راه اندازی عملیات‌های بزرگ تصفیوی در مقابل نیروهای امنیتی و مردم هستند.
این منابع هم‌چنان تایید می‌کنند که ده‌ها عضو گروه القاعده و نزدیک به صد تن از جنگجویان تحریک اسلامی ازبیکستان نیز همراه با طالبان در ولسوالی‌های قوش تپه و درزآب جابجا شده و به شدت در تلاش نا امن‌سازی و تصرف مناطق بیشتر در جوزجان می‌باشند.
جنرال عبدالرشید دوستم، از رهبران قدرتمند سیاسی در شمال افغانستان
اکنون که دانسته شده، سیاستِ تغییر جغرافیای جنگ از جنوب به شمال و هدف قرار دادنِ مناطق ازبیک‌نشین با میله‌های تفنگ طالبان از سوی ارگ‌نشینان مدیریت می‌شود، انتظار می‌رود جنرال دوستم به عنوان رهبر قدرتمند مردمی در شمال،که توانسته است «صداقت» و «سیاست» را باهم آشتی داده و در جایگاه «پدر معنوی» ترکتباران افغانستان ظهور کند، یک‌بار دیگر با استفاده از مشروعیت مردمی و سیاسی که دارد، خشم ضد طالبانی‌اش را بیدار کرده و مردم‌اش را از افتیدن در چاله‌ی خون و ستم نجات دهد!
جوزجان از هدف‌های مهم و استراتیژیک طالبان شمرده می‌شود. جنرال دوستم اگر زودتر تصمیم نگیرد، در پیِ این سکوت‌اش در مقابل قدرتمندی و پیشروی‌های طالبان در جوزجان، هزینه‌های زیادی خواهد پرداخت.
مختار وفایی

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

این کارت سزاوار خاکستر شدن است!



من به عنوان یک شهروندِ متعهد به باورهای دمُکراسی، برای رسیدن به یک جامعه‌ی مردم‌سالار و رهایی جمعی از جبر و ستمِ سیاست‌پیشگان بی‌خرد و تمامیت‌خواه، باندازه‌ی توان در هر دو دور انتخابات ریاست جمهوری، در حوزه‌ی کار و مسلک‌ام، همگام با سایر همکارانم در باروری باورهای دمُکراتیک و سلامتی این پروسه که انتظار می‌رفت چراغ راه آینده‌ی مان باشد، تلاش کردم.
هرچند در جریان کارزارهای انتخابات ریاست جمهوری دور اول، شعارها، عملکردها و برنامه‌های تیم‌های انتخاباتی را دقیق تماشاکردم، اما شخص مطلوبی را که شایسته‌ی رای من باشد نیافتم. تصمیم گرفتم در دور اول انتخابات، پای صندوق رای نروم. پای صندوق رای نرفتم و این هیچ‌گاه به معنی ردِ انتخابات نبود.
دور اول به نتیجه‌یی نرسید و انتخابات به دور دوم رفت. در این دور نیز دیدم که : «تنها در این معامله پالان عوض شده ست». اما در دور دوم بخاطری که روحاً احساس آرامش کرده و خودم را در روندی که قرار بود سرنوشت قدرت برای اولین بار توسط انگشتان آبی مردم رقم زده شود شریک بدانم شرکت کردم، اما رای ام را در صندوق سپید انداختم.
اکنون که نتیجه‌ی انتخابات برای من معلوم شد، از دیدن بطرف این کارت رای‌دهی می‌‌شرمم.
من در این نمایش‌نامه‌ی مضحک، عبدالله، غنی و مردم را بازنده و برادران ناراضی رییس جمهور و تروریستان فرصت‌طلب برنده می‌دانم.
در انتخاباتی که طالبان برنده باشد، کارت رای‌دهی اش سزاوار خاکستر شدن است.
من کارت رای‌دهی ام را آتش زدم و دیگر هیچ حرفی در مورد انتخابات نخواهم گفت.
فعلاً چیزی بیشتری نمی‌گویم، اما تاریخ یخنِ کسانی را خواهد گرفت که سرنوشت 30 میلیون انسان را به گروگان گرفته و اندوه بزرگی را برای این ملت به ارمغان آورده اند!

در جواب یک التحریری



مصدق سهاک یکی از مسوولان حزب التحریر، برایم نوشته:
حزب التحریر بار‌ها برای تان گوشزد می‌کرد، که در هم‌چو پروسه‌های نمایشی اشتراک نکنید، ولی شما بر ما تاخت و تاز می‌کردید و هی‌هی می‌نوشتید که حزب التحریر در انتخابات سنگ‌اندازی می‌کند، ولی حالا با صد درد و دریغ....
خود کرده را نه درد است و نه درمان...
---------------------------------------
من در جریان کارزارهای انتخابات ریاست جمهوری، بارها به ولایات شمال و شمال‌شرق سفر کردم و در مورد چگونگی روند انتخابات، گزارش‌هایی متعددی نوشتم.
در این میان، در مورد فعالیت‌های مبلغان حزب التحریر که در راه انتخابات سنگ‌اندازی نموده و این پروسه را نمایشی و مضحک می‌خواندند نیز چندین گزارش و مقاله نوشتم.
آرمان این حزب که بازگشت به صدر اسلام و احیای خلافت در جهان است بیشترین تمرکز اش را در آسیای میانه نموده و در شمال افغانستان نیز از سال 1998 بدینسو لانه‌هایی را در تخار، کندز، بلخ و بغلان ایجاد نموده و با برگزاری جلسات مخفی در صدد ترویج اسلام افراطی و ذهنیتِ بنیادگرایانه‌یی می‌باشد که نظام‌ها و باورهای دمُکراتیک را رد نموده و خواهان بازگشت انسان معاصر به عصر طومار و تسبیح می‌باشد.
با آتش زدنِ کارت رای‌دهی ام، یک‌تن از مسوولان حزب التحریر بر من خُرده گرفته و گفته است که «حزب التحریر بار‌ها برای تان گوشزد می‌کرد، که در هم‌چو پروسه‌های نمایشی اشتراک نکنید، ولی شما بر ما تاخت و تاز می‌کردید و هی‌هی می‌نوشتید که حزب التحریر در انتخابات سنگ‌اندازی می‌کند، ولی حالا با صد درد و دریغ....».
در جواب این آقا باید بگویم که من کارت رای‌دهی ام را آتش زدم،چون آرمان‌های که به آنان باورمندم و آرزوی که برای رسیدن به آن همواره تلاش کرده و می‌کنم، توسط چند سیاست‌مدار بی‌خرد و نفهم مسخره شد. این هیچ‌گاه به معنی ردِ انتخابات، نفرت از دمُکراسی و مرگ آرمان‌های دمُکراتیک در من و در و کشورم نیست. التحریری‌ها انتخابات و نظامی که در آن انگشت‌های آبی مردم حکومت کنند را نفی می‌کنند؛ من هنوز هم مخالف آن هستم و خلافت را سزاوار انسان‌های کنونی نمی‌بینم.
من با التحریری‌ها که «انتخابات افغانستان» را نمایشی می‌خواندند موافقم، اما با ردِ انتخابات به عنوان یک پروسه‌ی دمُکراتیک که از مولفه‌ها و کارویژه‌های اساسی یک نظام مردم‌سالار است مخالف‌ام. التحریر و سایر گروه‌های اسلام‌گرا که خواهان بازگشت خلافت هستند، باید بدانند که خلافت ویژه‌یی انسان‌هایی بود که در عصر طومار و تسبیح می‌زیستند. خلافت در قرن 21 جای ندارد و حزب التحریر  در تاریخ فعالیت‌اش این را خوب درک کرده است.

دمی با استاد عفیف باختری

عفیف باختری، مردی که صمیمت و شاعرانگی از چشم و دل‌اش موج می‌زند.
اِم‌روز، آلونک‌ام را در زد و لحظه‌یی دلتنگی‌ها و تنهایی‌هایم را شعر خواند.
استاد عفیف، مرد بزرگی‌ست، بزرگ به بلندای قامت استوار یک غزل! غزلی را که عفیف می‌سراید، می‌توان یک عمر شنید، خواند و لذت برد.
وقت رفتن‌اش بود، ازش خواستم برایم از غزل‌های تازه‌اش بخواند.
قلم و کاغذ را برداشت، غزلی نوشت، زمزمه کرد و خدا حافظی...
دست‌خط استاد عفیف را برداشتم و خواستم غزل را باخودم زمزمه کنم، دیدم در گوشه‌یی از ورق نوشته است:
 به دوست خیلی خیلی عزیزم مختارجان وفایی:)

سر از کفن بر آر و به سنگِ لحد بزن
این چرخ را به دور خودت تا ابد بزن
می‌گویمت دو ثانیه با خود گذاره کن
با زندگی که گفته ترا قد به قد بزن؟
من می‌شناسم‌اش به درستی نگو که مرگ...
این حرف را به یک نفرِ نابلد بزن
از چانس خوش نمی‌زنی آقا اگر سخن
از چانس خوش نمی‌زنی، از چانس بد بزن
با شوت تان به تیرکِ دروازه خورده ام
برگشته ام- دوباره مرا با لگد بزن
موجم که از تو سیلی برگشت خورده‌ام
ای زندگی به سینه‌ی من دست زد نزن!